بعد از چند ماه باز هم صدای توپ در دشت می پیچد. خوشحالم که چند روزی است سربازان به سراغم نیامده اند.
گل های آفتابگردان خشک شده را می شکنم . تخمه های آفتابگردان را در کیسه می ریزم.
زیر آفتابگردان ها ایستاده بودم . آنها را می چیدم.دو دستی می گرفتم و با انگشت ها روی آنها را پاک می کردم و در کیسه می انداختم . . پدر صدایم زد : دختر کجایی ؟
سرم را از لای ساقه ی گل ها بیرون آوردم : ها ااااا؟
پدر بیل را توی زمین فرو کرد و سیب زمینی ها را از خاک بیرون ریخت ،برگشت نگاهم کرد : بدو بیا جمع کن !
بند کیسه متقال را از گردنم باز کردم . از قبرستان رد شدم ، کنار قبر مادرم ایستادم ، باد دامنم را روی قبرمی کشید. خم شدم و گل های صحرایی بنفش و قرمز را چیدم وروی سنگ گذاشتم .
دویدم پیش پدر. دو زانو کنار کرت سیب زمینی ها نشستم گفتم : آقاجون !
. دست از کار کشید. با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد.سرش را به طرفم خم کرد . قطره ای عرق پیشانی اش چکید روی صورتم . سیب زمینی درشت را دو دستی برداشتم و خاکش را پاک کردم . گفتم : میگن جنگ شده ها!
چیزی نگفت ، گفتم : کدخدا که پیشاپیش رفت ، بقیه هم دارن میرن .
نگاهش روی خاک مانده بود ، گفت : ما جایی نمی ریم .
بیل را محکم توی زمین فرو کرد: به جنگ کاری نداریم ، به هیشکی کار نداریم . حاصل زراعت خودمون رو می خوریم
بلند شدم . قد من تا بازویش رسید . دست هایم را بهم زدم ، خاک ها را تکاندم . آرام گفتم : اخه دیگه کسی رو نداریم ، ننه هم که مرد. برای چی بمونیم ؟
چشم هایش را درشت کرد: ما هیچ جا نمی ریم ،ملتفت هستی ؟ همه کس ما اینجا خوابیدند.
و به قبرستان روبروی مزرعه اشاره کرد.
سیب زمینی ها را با انبر از تنور در می آورم. پوست می کنم و روی نمک سنگی می کشم. گاز می زنم . صدای پوتین سربازان را می شنوم، قلبم توی حلقم می زند.
کاش از تنور بیرون نمی آمدم. اگر گرسنگی امانم را نبریده بود ، همانجا می ماندم. صدای زوزه ی شغال ها می آمد، مجمعه را کنارزدم ، تاریک بود . دست هایم را لبه گرفتم و پاها را به دیواره تنور فشار دادم ، خودم را بیرون کشیدم، کورمال کورمال فانوس را از سر طاقچه برداشتم ، روشن کردم و به میخ دیوار آویزان کردم .مارمولکی روی دیوارراه می رفت . تکه ای نان خشک در دهان گذاشتم ، سایه ی مارمولک به سقف می رسید و بزرگ می شد. صدای پاهایی را پشت در شنیدم و در با لگد محکمی باز شد. دویدم و جفت پا رفتم توی تنور. صدای خنده ی مردها توی سرم پیچید، به زبانی که نمی فهمیدم حرف می زدند. سرم را خم کردم لای زانوهایم . دست هایم را دور سرم گرفتم. می لرزیدم . تپ تپ قلبم را توی تنور می شنیدم. دو دست زمخت زیر بغلم را گرفت و من را بیرون کشید. جیغ کشیدم .خنده ها بلندتر شد. پرت شدم روی زیلو. دستی سنگین تن لاغرم را گرفته بود. تنبانم را از پایم در آوردند. با پاهای کوچکم لگد زدم . مشتی به دهانم خورد. شوری خون را قورت دادم . پیراهن گلدار روی تنم جر خورد. سرم را تکان می دادم و موهای فرفری ام توی صورتم می ریخت. پیش از این که از حال بروم ، سایه ی اژدها را روی سقف کاهگلی خانه دیدم.
وقتی چشم هایم را باز کردم ، کسی نبود. در چوبی بسته بود. خورشید از روزنه ی وسط سقف تو آمده بود. بند بند تنم درد می کرد. زیر دل و کمرم تیر می کشید. لب هایم ورم کرده و سنگین شده بود. به سختی از روی زیلوی خونی بلند شدم.پیراهن چیت ننه ام را از بقچه در آوردم و پوشیدم . هق هق گریه ام بلند شد. مادربه رنگ و روی پریده ام نگاه کرده بود ، شمد کهنه ای را با دندان تکه تکه کرد و گفت : وقتی اینطوری میشی بذار . بعد هم بشور برای ماه دیگه ات !
دستم را به دیوار گرفتم ، با قدم های کوچک خود را به در رساندم، از بیرون قفل شده بود. باز صدای پوتین ها آمد، در را باز کردند و آمدند. به زبانی که نمی فهمیدم حرف می زدند و به زبانی که دیگر می فهمیدم ، نزدیکم شدند. یکی از آنها جلوی من که به دیوار چسبیده بودم و می لرزیدم ، زانو زد . همقد او شدم. خندید و تنم را به خود فشار داد. داد زدم ، بلندتر خندید. لگد زدم ، مشتی به رانم کوبید. از درد ضعف رفتم . سرباز دیگری تخمه ها ی آفتابگردان را می جوید و نگاه می کرد.
صدای پوتین ها به پشت در می رسد. سیب زمینی را نجویده ، قورت می دهم. قفل در را می شکنند. یکی دم در می ایستد و دو تای دیگر پشت سرش. از جا بلند می شوم ، نگاهشان می کنم . شبیه قبلی ها نیستند. هر سه به موهای شانه نکرده و صورت و تن لاغرم خیره می شوند. دو طرف دامن پیراهنم را بالا می گیرم ، می گویم : من رو نزنید! خودم لخت میشم.
یکی از آنها که سن بیشتری دارد جلو می آید: دامنت رو بینداز ! ما خودی هستیم.
دست هایم را می اندازم ، یله می شوم کنار دیوار. دست در جیب پیراهن ارتشی اش می کند و سیگاری در می آورد.
می پرسد : چند سالته ؟ چرا تنهایی ؟
بریده می گویم : سیز ده سال . آقاجونم گفت قایم شم ، گفت میاد دنبالم!
دود سیگار را بیرون می دهد : توی این چند ماه چطور زنده موندی ؟ غذا ؟
انگشت اشاره ام به پرده ی نخ نمای گوشه ی اتاق می رود.یکی از سربازها پرده را کنار می زند ، هیزم ها ، شمد نان خشک و گونی سیب زمینی پیدا می شود. سرباز سرش را تکان می دهد ، تفنگ را از روی دوش بر می دارد و به دیوار مشت می کوبد. سرباز دیگر با نوک پوتین ، خاک های کنار دیوار را به هوا پرت می کند. چشم هایش دور اتاق می گردد. لبخند می زند و مشتی تخمه ی آفتابگردان از کیسه بر می دارد و در جیب شلوارش می ریزد. آن که سن بیشتری دارد، می پرسد : آب چی ؟
می گویم : آب قمقمه هاشون رو توی کوزه خالی می کردند.
زیر لب غر می زند ورو به سرباز می گوید: این طفلکی رو ببرید اردوگاه !
می گویم : آخه اقاجونم گفت میاد. شما ندیدنش ؟
ته سیگاررا زیرپا می اندازد: اسم پدرت رو بگو ، ما پیگیری می کنیم. پاشو !
به سرباز اشاره می کند. او نزدیک می آید ، دستش را زیر بغلم می گیرد. دستم را می کشم ، بقچه ی مادر را بر می دارم و دنبالش می روم . از در بیرون می آیم ، چشم هایم را ریز می کنم و به مزرعه ی خشکیده نگاه می کنم .سرباز در ماشین خاکی رنگ را باز می کند. اشاره می کند بنشینم . خودش پشت فرمان می نشیند، باد گرم ، موهای فرفری ام را توی صورتم می ریزد. به قبرستان نگاه می کنم ، آب دماغم را با آستین پیراهن پاک می کنم . اشک هایم می ریزد. باد پیراهن ننه را به تنم می چسباند سرباز تخمه می خورد و پوستش را بیرون تف می کند. به پستان های کوچکم نگاه می کند ، کلاه را از سر بر می دارد و وسط پاهایش می گذارد. سرش را نزدیک می آورد : گریه نکن ! جنگ تموم شد. منطقه رو آزاد کردیم .
بوی دهانش مثل سرباز های قبلی است ، با انگشت موهایم را کنار می زند ،دستم را زیر دلم می گیرم . سفت شده است . چیزی مثل مارمولک توی آن وول می خورد. سرم را کنار می کشم ، دهانم مثل زهر مار تلخ شده است. عق می زنم.