” روزی اواسط سال تحصیلی ناگهان در ِ کلاس باز شد و مرد خپله ی سیه چرده ای با یکدنیا اخم وارد کلاس شد. به موقع جنبیدم و با ورودش مثل یک پادگان نظامی ” برپا ” دادم و رسا و فریاد گونه طوطی وار عده نفرات و تعداد غایبین را اعلام کردم. کار ِ به موقع و محکم من حتا معلم را که داشت چیزی روی تخته سیاه می نوشت برق زده کرد. گچ به دست پشت کرد به تخته سیاه و خبر دار ایستاد.
بازرس با پُز یک امپراتور رفت چند کلمه ای با معلم صحبت کرد، و دست پشت کمر گره کرده مثل سزار فاتح شروع کرد در راهروی بین میزهای کلاس قدم زدن و به چهره ما که تقریبن خودمان را باخته بودیم خیره شد.
گویا فراموش کرده بود که شاکردان کلاس اول دبستان هستیم و هنوز در حدی نیستیم که یک بازرس بتواند در قالب یک ژنرال ما را بترساند و پُز بدهد. ولی او انبانی بود پر از عقده های شخصیتی که نمی توانست زمینش بگذارد. به قول معلممان که پس از رفتن او زیر لب گفت، اگر رئیس فرهنگ بود چه می کرد؟
در حین قدم زدن به من که رسید اسمم را پرسید و گفت:
” کی تو را مبصر کلاس کرده است؟ ”
آرام و مؤدب گفتم:
” آقا معلم ”
Like · Comment · Share