ت

فیلم به نیمه هایش رسیده بود که نمایش آن را متوقف کردند. چراغ های سالن روشن شدند و گفته شد که پانزده دقیقه انتراکت خواهیم داشت.
همین که خواستم از صندلیم بلند شوم متوجه شدم که یکی از پاهایم به خواب رفته است؛ بطور نشسته سرک کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. کسی از دو ردیف عقب تر سر و دستی تکان داد. قیافه اش آشنا بود؛ لنگ لنگان به طرفش رفتم.
– ببخشین, اسم تون را فراموش کرده ام. این را به حساب بی ادبی ام نذارین؛ بیشتر تقصیر اون تاریخ توی شناسنامه است و این اوضاع آشفته.
جوان ناشناس, دستی به موهای بلندش کشید و گفت: این دفعه, گناه را به گردن شناسنامه و تاریخ تولدتون نذازین. راستش اینه که در دیدار قبلی مون, اصلا اسمم را بهتون نگفته بودم که شما فراموشش کرده باشین.
– عیبی نداره؛ میگن ماهی را هر وقت که از آب بگیرن تازه است. حالا اسم تون را بگین تا اون را توی یک جای خوب حافظه ام نگه دارم.
– شما با اسم من چکار دارین؟ مگه برای حرف زدن احتیاجی به اسم و رسم آدم هم هست؟
– خوب باشه ؛ هر طور که شما دوست داشته باشین. ولی مثل اینکه یادم اومد؛ بنظرم دفعه قبل شما را توی یک کنسرت دیدم, درسته؟ راستی از اون برنامه خوش تون اومد؟
– اتفاقا این یک مورد را می تونین به حساب شناسنامه تون بنویسین. نه, من اونجا نبودم؛ البته اگه خبر داشتم, حتما میامدم.
– خوب دوست من , گذشته که گذشته؛ ولی اگه اسم, تلفن و یا ایمیل تون را به بچه های پشت میز بدین, حتما برای برنامه های بعدی خبرتون می کنن.
جوان کمی فاصله گرفت و با لحنی جدی گفت : در شرایط موجود, من اسم و آدرسم را به کسی نمیدم, به هیچکس!.
– البته این حق طبیعی شماست که اطلاعات شخصی تون را به کسی ندین؛ ولی خوب در نظر داشته باشین که هر نوع انتخابی, یک نتیجه هایی هم داره؛ لابد خودتون سبک و سنگین کردین و این تصمیم را گرفتین.
جوان مکثی کرد, بعدش با لحنی دوستانه تر ادامه داد: خوب برنامه بعدی تون چیه؟ راستی, برنامه های ورزشی و تفریحی هم دارین؟
– برنامه ها مون که زیادن, برای هر نوع سلیقه ای هم بالاخره یک جور چیزهایی پیدا می کنیم؛ از شعر خوانی گرفته تا بازی های فوتبال و والیبال.
– چه جوری به مردم خبر میدین؟
– به روشهای مختلف, از برنامه فارسی زبان رادیوی محلی گرفته تا چسباندن اطلاعیه پشت ویترین رستواران ها و مغازه های ایرانی ؛ برای یک عده هم پیامک و ایمیل می فرستیم.
– من که حوصله گوش کردن به رادیوی فارسی را ندارم؛ وقتش را هم ندارم؛ اهل خرید زرشک و زعفران و مربای آلبالو هم نیستم که گذارم به اون جور فروشگاهها بیفته.
– خوب فعلا از این موضوع بگذریم ؛ راستی از این فیلم خوشتون اومده ؟ منظورم تا همین جاییه که تا حالا دیده ایم؟
– بنظرم فیلم بدی نیس؛ حالا ببینیم که آخرش چی میشه. راستی قبل از شروع فیلم, چند نفر از مردم عکس می گرفتند, برامون مشکلی درست نشه؟
– چه جور مشکلی, عزیزم؟
– خوب اگه عکس ها را توی یک جاهایی منتشر بکنن, ممکنه توی دردسر بیفتیم.
– ای آقا! این دیگه چه حرفیه؟ این فیلم هم پروانه ساخت داره و هم توی سینماهای داخل کشور, هزار بار نشونش دادن!.
– از قدیم گفتن “دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبینی”. احتمالا شما خیلی وقته که از ایران خارج شدین و اونا را خوب نمی شناسین.
– آخه با دیدن یک فیلم پروانه دار,چه جور مشکلی ممکنه درست بشه؟
– شما نمیدونین آخه؛ شما اونا را نمی شناسین. خیلی وقتها توی فرودگاه به آدم گیر میدن که چرا در فلان محل و زمان, بهمان کار را کرده ای؟ چیزهای بی موردی که حتی خودت هم فراموش شون کرده ای.
– دوست عزیز, مگه شما اخبار مملکت را دنبال نمی کنین؟ روزی نیست که در جایی خبری نباشه. اونا فعلا به اندازه کافی مشکل داخلی دارن؛ تازه مگه ما چه خطری ممکنه براشون داشته باشیم؟
– ای آقا, پس خبر ندارین؛ اتفاقا اونا از ایرانی های مقیم خارج بیشتر می ترسن.
– خوب مگه تماشای یک فیلم پروانه دار چه ضرری ممکنه به اونا بزنه؟
– راستش اینه که اونا از ریسمون سفید و سیاه هم می ترسن؛ اهل گذشت هم نیستن, “کینه شون شتریه”؛ حرفت و یا کارت رایک جایی یادداشت می کنن تا روزی که فرصت پیدا کنن؛ اون وقت حسابی حالت را می گیرن.
– راستش شما مرا کاملا گیج کردین. بالاخره ما از اونا می ترسیم یا اونا از ما؟
جوان نا شناس سرش را خاراند, کمی مکث کرد و با صدایی آهسته جواب داد : امیدوارم که شما هیچوقت به دام شون نیفتین؛ هر کی افتاده باشه, حرف های من را درک میکنه.
چراقها را باز خاموش کردند تا نمایش قسمت دوم فیلم شروع شود. برای این که مزاحم دید کسی نشوم “دولا دولا” به صندلیم برگشتم, آخه در فکر دیدن بقیه فیلم بودم و نه “شتر سواری”.