n-afshari
آمده بود مرا ببیند
حمید گفت
” بیژن پائین است، تو ماشین. ”
گفتم
” بهش بگو نرود، الان میآیم. ”
تا از پله ها بدوم پائین، اتومبیل راه افتاده و رفته بود. دستم را زدم به زانوم که: اه… باز هم رفت. و برگشتم. اما نرفته بود. کنار دیوار ایستاده بود و منتظر که ببینمش. همان لبخند همیشگی را داشت.
گفتم:
” ” بیا برویم بالا
گفت:
” نه، زود باش بیا برویم. ”
گفتم :
” با این لباس که نمیشود! ”
گفت :
” هنوز هم در بند لباسی؟ بیا برویم! آنجا به لباس کسی کاری ندارند.”
گفتم:
” ولی تو لباس شیکی پوشیده ای.”:
گفت:
” جدی؟ به نظرت اینطوری است؟ ”
و دویدم بالا. داشتند خانه را تعمیر میکردند. همه چیز درهم و برهم بود. مامان چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود که خانه را گذاشته بودند رو سرشان. نه لوازم آرایشم سر جایشان بودند، نه ساعتم را پیدا می کردم و نه آن رژ خوشرنگی را که دوست داشت، که تا آن را میزدم، دستم را میکشید و میبردم تو آن اتاق عقبی و آنقدر میبوسیدم که لبهام داغمه میبستند. جای بوسه هاش روی گردنم و روی سینه هام، اول صورتی، بعد تیره تر و بعد کبود میشدند. با تمام وجودش میبوسیدم و من… همانطور که گیجه و ویج بودم، فکر میکردم:
آیا همه چیز، همانگونه خواهد شد که آن سالها بود.
۲۳سال است سرش را خورده اند. اسدالله سرش را خورده است. یادم نبود. اصلا یادم نبود. اما حالا آمده بود عقبم. پائین، کنار دیوار ایستاده بود.
همه، خانه را گذاشته بودند روی سرشان. من هیچ چیزم را پیدا نمیکردم و میترسیدم این بار هم مرا بگذارد و برود. یکبار چند سال پیش آمده بود و مرا همینطور سراسیمه، بدون این که وقتی برای لباس عوض کردن داشته باشم، با خودش برده بود. ما ساعتها در جنگلها راه رفتیم و گل شقایق چیدیم و خندیدیم. اما یکباره دلم برای لباسهام تنگ شد و برگشتم. بیژن اما برنگشت. رفته بود تا همین دفعه و من نگران و ترسان که باز خریتی بکنم و از دستش بدهم.
هیچ چیزم سر جاش نبود. هم بنایی بود و هم میهمانداری. کمد من عمومی شده بود و میهمانهای مامان چیزهایی را که خریده بودند، چپانده بودند تو کمد من و… من… هر چه را که میخواستم بردارم، میدیدم مال من نیست. هی میرفتم پائین و میگفتم:
” الان میآیم. صبر کن! ”
بیژن میگفت:
” زود باش، دیر میشود. دیگر نمیتوانم سطر برجسته ی زندگی ات باشم. ”
راست میگفت. ۲۶ سال پیش کتابی براش خریدم و در صفحه ی اولش نوشتم:
” به تو که سطر برجسته ای از زندگی من هستی! ”
آخ… این شعر از کی بود؟ اما مدتها بود که نبود. دیگر سطر برجسته ی زندگی ام نبود. یعنی نبود که سطر برجسته ی شعر زندگی ام باشد. اسدالله سرش را خورده بود. ساعتی را پیدا کردم که دوست مامان برای خودش خریده بود. یعنی مال من نبود. انگشترم هم نبود. همان انگشتری را که از آنجا که بعدها سرش را خوردند، برام فرستاده بود. انگشتری مردانه ای که در خیابان ویلا از آن ” آزاد شده ” گرفتم و وقتی سرش را خوردند، میباید پسش میدادم، ولی ندادم. ولی حالا نبود. کجا بود، پیداش نمیکردم. پیداش نمیکردم. وای خدا چرا اینقدر گیجم؟!
همانجا ایستاده بود. قد بلندی داشت. سبیلش مثل همان روزها قیطانی بود. بارانی بژ بلندی روی کت و شلوار تیره ای پوشیده بود. موهاش بلند شده بودند و چشمهاش همانطور سبز بودند. سبز سبز و من سراسیمه هی بالا میرفتم و هی پائین میآمدم، تا دوباره گمش نکنم. اما او هولم میکرد:
” زود باش. ول کن این چیزها را… دوباره میرویم. هر جا که تو دوست داشته باشی. هر جا تو بخواهی. ”
بابا میگفت:
” چرا همینجا نمیماند که با هم عروسی کنید؟ ”
میگفت اینجا جا براش تنگ است. بابا نگاهی به او میکرد که مردک احمق، اگر تهران برات تنگ است، پس بچه ام را کجا میخواهی ببری؟
آن کنار ایستاده بود. همان کت و شلوار روشنی را پوشیده بود که خودم براش خریده بودم. روی کت و شلوارش بارانی روشنی پوشیده بود. سبیل قیطانی خوش فرمی داشت که هلاکم میکرد، که همیشه میبوسیدمش. بعد که ولش میکردم، دستی به همان سبیل قیطانی اش میکشید و قلقلکم میداد. آه… ساعتم کو؟ ساعتم کجاست؟ ماتیکم؟ همان ماتیکم که آنقدر دوست داشت. چرا نمیتوانم دوباره مثل همان سالها بشوم؟ مامان این همه میهمان دارد. بابا دنبال این است که مرا بیخ ریش یک بدبخت بیاندازد و از این که تا حالا موفق نشده است، شکار است. بیژن آن پائین منتظر است و من گیج شده ام و هیچ چیزم را پیدا نمیکنم. هیچ چیزم را. او همان پائین است و من این بالا…
فقط از پله ها میدوم پائین و لبم را میگذارم روی لبش و… همین