ابراهیم لوله تفنگ را گذاشت زیر چانه‌اش. چشم‌هایش را بست. ماشه را چکاند. تمام کسانی که در مقابل ساختمان قرارگاه ایستاده بودند. سرباز‌ها، افسران، درجه داران، همه وهمه بهت زده نگاه‌شان به سمت ابراهیم خیره شد. صدای تیر در سینه‌ی کوهستان مشرف بر پادگان پیچید. انگار چند مرتبه پی در پی تیرشلیک کرده باشند و هر بار از جایی دور‌تر.
بر ایوان قرارگاه ایستاده بودم که ابراهیم رسید. تا آمدم سلام و علیک کنم لوله را گذاشت زیر چانه‌اش. مهلت نداد فکری به ذهنم خطور کند. ناگهان تیر از مغزش گذشت وگویی از سر منم گذشته بود. ابراهیم مثل درختی که آخرین ضربه تبر به پایش خورده باشد با آن قامت بلند و کشیده‌اش سقوط کرد. ناودان خون از سرش جاری شد. در چشم بهم زدنی رد خون مثل شیاری باریک از کنار تنش به جوی سرازیر شد. زیر چانه‌اش به اندازه یک سکه کوچک شکافته بود و فرق سرش، درست بالای پیشانی‌اش منفجر شده بود.
افسر قرارگاه اولین نفری بود که خودش را رساند. تن بسمل شده ابراهیم آخرین تقلا‌هایش را می‌کرد. در اندک زمانی همه دورش حلقه زدند. افسر فریاد می‌کشید:
« بهداری رو خبر کنین… زود باشین…»
سربازی که چند قدمی ما بود وقتی صحنه را دید عقب عقب رفت. پشتش خورد به دیوار قرارگاه. دیگر نمی‌توانست عقب‌تر برود. دست روی دیوار می‌کشید. تو خودش شاشید.
دیگری دست جلوی دهانش گرفت چند بار عق زد چند قدم آن سو‌تر، کنار جدول بالا آورد.
حال من هم دست کمی از آن‌ها نداشت. می‌لرزیدم، دل و روده‌ام بهم می‌پیچید. جلوی چشم‌هایم تار شده بود، اما سعی می‌کردم خودم را بگیرم. روی دوپا نشستم و از‌‌‌ همان جا بهت زده می‌دیدم. طول زمان متوقف شده بود وهمه‌ی اتفاق‌ها در پهنه‌ی زمان داشت رخ می‌داد.
صدای سرهنگ خرمی پیچید، افسر قرارگاه را صدا کرده بود. صدایش مثل شلاق می‌ماند. ناگهان تمام نگاه‌ها از ابراهیم به سمت پنجره قرارگاه دوخته شد. سرهنگ در قاب پنجره ایستاده بود و دست‌هایش را از دوطرف به قاب تکیه داده بود. افسر، خودش را جلوی پنجره رساند سلام نظامی داد.
سرهنگ از اتاقش بیرون جست و فوراً آمد. دل جمع شکافته شد سرهنگ رفت بالای سر ابراهیم. تا پیش از آن کسی جرأت نکرده بود به تن ابراهیم دست بزند. او دست انداخت زیر سینه‌هایش، کمی بلندش کرد اما چند لحظه قبل، تن ابراهیم از حرکت وامانده بود. جانش تمام شده بود آهسته خون غلیظی از شکاف سرش به بیرون نشت می‌کرد. سرهنگ کلاهش را از سر برداشت و روی صورت خون آلود ابراهیم گذاشت و ما دیگرچشم‌های باز و خون آلودش را ندیدیم.
لااله الا الله را نمی‌دانم اولین بار که گفت اما بعد همه تکرار کردند. سربازی داشت زار می‌زد و دیگری کُپ کرده بود گوشه‌ای. دست‌های سرهنگ تا آرنج خون آلود شده بود و پیرهنش گله به گله سرخ.
وقتی ایستاد دور و برش را رصد کرد. سربازی که خودش را خیس کرده بود هنوز پای دیوار بود و رد شاشش داشت به زیر پای کسانی می‌رسید که دور و بر ابراهیم ایستاده بودند. سرهنگ فریاد زد:
« گمشو دنیا رو نجس کردی…»
زیر لب داشت غرولند می‌کرد که برگشت اتاقش. من و افسر قرارگاه جدا از جمع، منتظر آمبولانس بهداری بودیم که اگر می‌رسید نوش‌داروی پس از مرگ بود. سرهنگ از پنجره هر دویمان را صدا کرد. با هم رفتیم به اتاقش. پیرهنش را عوض کرده بود و داشت دکمه‌هایش را می‌بست. سرش را بلند کرد و خیره به ما فریاد کشید:
« چرا خودش را کشت؟ این پسره چه مرگش بود؟ »
صم و بکم ایستاده بودیم و لام تا کام حرف نزدیم. دوباره غرش کنان فریاد کشید:
« این پسره چه مرگش بوده؟ »
بعد رو به افسر ادامه داد:
« برو مشخص کن اسلحه کی بوده؟ ازکجا آورده؟ »
افسر خواست برود بیرون، سلام نظامی داد. پاشنه‌ی پوتینش را محکم بهم کوبید و صدای شرقش مثل سیلی به ذهنم خورد. همزمان تلفن زنگ زد. از دفتر فرماندهی تماس گرفته بودند و جویای صدای تیر بودند. در هوای خودم نبودم. مدام ابراهیم را با چشم‌های خون آلودش می‌دیدم تلفن سرهنگ که تمام شد هنوز دست روی دست ایستاده بودم. بغض گلویم را گرفته بود.
سرهنگ با پوزخندی پرسید:
« توی خودت نشاشیدی؟ »
از پشت میز‌ش بلند شد. آمد نزدیکم، جوری که نفس‌هایش را حس می‌کردم. دهانش بوی نا‌ می‌داد بوی مردار… دست گذاشت روی سرم. آرام و نوازش‌گونه دست کشید.
با هر نوازشش چیزی در درونم فرو می‌ریخت، از خودم می‌پرسیدم:
« دست‌های آهنی هم نوازش بلدند؟»
اولین باری بود که چنین کاری می‌کرد. حتی پیشانی‌ام را بوسید. کمی آرامش در خودم حس کردم.
آن لحظه با همه وجودم حس کردم به تارا دارم نزدیک می‌شوم حس کردم می‌توانم روزی تارا را داشته باشم.
سرهنگ دستم را گرفت، خواست روی صندلی بنشینم. دست و پا‌هایم هنوز بی‌رمق بود. لرزش خفیفی در ساق پایم حس می‌کردم. از فلاسک برای خودش و خودم چای ریخت. چند حبه قند انداخت در استکانش. دور و برش را نگاه کرد. قاشق چای خوری نبود. از روی میز خودکار بیکی برداشت و چای‌اش را هم زد.
آن قدر آرام و راحت نشسته بود که گویی آب ازآب تکان نخورده. یک پایش را انداخت روی پای دیگرش و در حالی‌ که با نوک انگشت، نگین عقیق انگشتری‌اش را می‌لاسید گفت:
« پدرت دیروز باهام صحبت کرد…»
قلبم گروپ و گروپ آمد توی حلقم. ناگهان سرم را بلند کردم. حالا هر چه می‌کردم نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. نمی‌رفت پایین. سرهنگ ادامه داد:
« گفتم به پدرت، داود باید خودش را نشون بده. می‌فهمی که هان. حواست به منه.»
توی هوا، مقابلم بشکنی زد. گفتم:
«هان؟…»
دستی میان ریشش ‌کشید، سرش را جلو آورد و نجوا گونه گفت:
« این پسره. ده کوچکی. چی بود؟ هان. ابراهیم. شماره خونه شون رو داری؟»
باصدای کج داری گفتم:
« بله دارم.»
” باید خودت را نشون بدی ببینم چند مرده حلاجی… ”
گفت حلاج ، انگار در سرم حلاجی کردند. مغز له شده‌ی ابراهیم آمد جلوی چشم‌هایم. آمدم عق بزنم خودم را گرفتم. هول کرده گفتم:
” زنگ بزنم بگم این جوری شده… من…»
یک نه کش دار گفت و لم داد تو صندلی‌اش. من آنی خلاص شدم. نفسی بیرون دادم. همزمان در باز شد و افسری با سلام نظامی وارد شد گزارش داد: ابراهیم چند دقیقه قبل از پایان پست نگهبان‌ها، سراغ برجک شماره ۳ رفته خودش را نگهبان پاس بعد معرفی کرده‌است. آن وقت اسلحه را از نگهبان گرفته. همین که نگهبان قبلی دور شده سریع به سمت قرارگاه آمده و این بلا را سر خودش آورده است.
افسر از پنجره چشمش افتاد به آمبولانسی که آمده ‌بود جسد ابراهیم را ببرد. گفت:
« قربان، جسد رو کجا ببرند؟ سردخانه…»
” نه… ببرند بهداری تا اول صورتجلسه کنیم، تکلیف که مشخص شد بعد می‌فرستیم سردخانه. ”
افسر از قاب در داشت بیرون می‌رفت که سرهنگ دستور داد تا هر دو سرباز پاس قبل و بعد را بازداشت کنند. افسر رفته بود که سرهنگ شماره خانواده ابراهیم را خواست گفتم:
” در دفترچه ایست که در کمدم دارم. ”
جلوی قرارگاه بل بشویی به پا بود. همه ایستاده بودند. پچ پچ می‌کردند. تانکر آب داشت خون‌های لخته شده بر آسفالت را می‌شست. خون دلمه بسته با فشار آب به جوی سرازیر می‌شد و بوی زهمی به مشام می‌رسید.
برگشتم دیدم دارد برگ مرخصی می‌نویسد. یک برگ مرخصی را به نام ابراهیم نوشت و تاریخش را از فردایش زد به مدت یک هفته. یک برگ هم برای من نوشت مثل ‌همان. با این تفاوت که برگ ابراهیم را مهر و امضاء کرد اما برگ مرا نه. خواست تا شماره خانواده ابراهیم را بگیرم و با خانواده‌اش صحبت کنم و بی‌آنکه بگویم چه اتفاقی افتاده. از وضع روحی خراب ابراهیم بگویم.
گفتم:
« آخه.»
دستش را روی میز کوبید وگفت:
” انگار نمی‌خوای خودت را نشون بدی.”
دلم می‌خواست به هر بهانه‌ای خودم را به تارا نشان دهم. به هر مکافاتی بود پست نگهبانی‌ام را می‌انداختم دیوار مشرف منازل سازمانی. تارا که ‌فهمید نوبت پاسم شده پرده‌ی گل بهی اتاقش را کنار زد پنجره را باز ‌کرد اسلحه‌ام را ‌گذاشتم کنار…
کنارش نشستم، لبه تختش. دست انداختم آرام دورگردنش. تو خودش جمع می‌شد تا ناز کند و من نیاز. دست کشیدم تو موهای بلند مشکی‌اش که صورت سرخ و سفیدش را قاب می‌گرفت. چشمکی زد با آن چشم‌های همستری‌اش، که مرا از خود بی‌خود می‌کرد. با پشت انگشت اشاره، آرام پوست صورتش را لمس کردم. گفتم:
« یادته بچه بودیم موهاتو خرگوشی می‌بستی؟ »
خودش را لوس کرد. با دو دست مو‌هایش را آشفته انداخت تو صورتش. دستم کجا بود که آنی دیدم در گودی کمرش جا شده. یک دست دیگرم مستانه داشت با انگشت‌های باریک و کشیده‌اش عشقبازی می‌کرد. چشم‌هایش را بست. صورتش را جلو داد. لب‌هایش را غنچه کرد.
گفتم:
« یعنی دارم خواب می‌بینم؟ »
گفت:
« ببین الان بابا اینا می‌آن. زود بگو. فردا دوست داری چی بپوشم؟»
از ذوق بلند شدم تو برجک سیخ ایستادم‌‌‌ همان که خواسته بودم پوشیده بود. روبروی باد می‌ایستاد تو اتاق و با هر حرکتی شیار می‌افتاد به تن اتاق، اتاقش آینه داشت؟ اما این من بودم که به جای تمام آینه‌ها در مقابلش مضطرب می‌شدم. کافی بود چرخی بزند تا بید مجنونی میانه‌ی اتاق عشوه بیاید و مردگی تمام اجسام اتاق را نشان دهد.
خوب می‌دانست چه کند که دلم را از بالای برجک بکشاند روی سیم خاردار. مَنِ نگهبان کارم شده بود کلاغ سیاه سرهنگ را چوب زدن. پا می‌گذاشت از خانه بیرون. جلوی مخابرات بودم، زنگ می‌زدم خانه‌شان.
خواهر ابراهیم گوشی را برداشت گفت: «الو»
پا‌هایم شل شد. من من کنان واماندم چه بگویم. هر چه سرهنگ به گوشم خوانده بود از ذهنم پریده بود.
سرهنگ بغل دستم ایستاده بود گوشش را چسبانده بود به گوشی، وقتی دید حرفی نمی‌زنم سرش را پس کشید چشم غره‌ای رفت.
گفتم: «از دوستای ابراهیم هستم همخدمتی‌اش.»
سرهنگ ورق کاغذی جلویم گذاشته بود و هر جمله‌ای که می‌گفتم پشت بندش جمله‌ی بعدی را هم می‌نوشت.
«ابراهیم این روزا افسرده‌اس، همه‌اش تو خودشه.»
صدای خواهرش رسید: «ابراهیم که چیزیش نبود. حالش خوبه؟ نکنه طوریش شده.»
مشخص بود هول کرده. مثل خودم که با هول هجی کردم: «نه نه حالش خوبه. فقط افسرده‌اس. از من نشنیده بگیرید خاطر خواه شده.»
– خاطر‌خواه کی؟
دیگر حالی‌ام نبود چه می‌گویم. جمله پشت جمله از روی کاغذ هجی می‌کردم. عمرم تمام شد تا قطع کردم. گوشی تلفن را که گذاشتم روی صندلی بی‌اختیار وا رفتم.
لبخندی آمده بود روی لب‌های سرهنگ. با چند احسنت و آفرین کمی جمع وجورم کرد.
بلند شدم از اتاق بروم بیرون. داشتم خفه می‌شدم. نگذاشت گفت باید با یکی از افسر‌ها بروم بهداری.
برگ مرخصی ابراهیم را نشان داد گفت: «برو بهداری. وسایل توی جیب این پسره رو صورتجلسه کنید تا جسد را بفرستند سردخانه. اما قبلش باید جوری که کسی نفهمه برگ مرخصی را بذاری تو جیبش. کسی نفهمه حواست باشه.»
اتاق دور سرم چرخید گفتم: «من…نه…»
ابرو‌هایش در هم گره خورد: «بی‌لیاقت. تو جربزه نداری. توجرأت هیچ کاری نداری.»
تارا گفت: «جرأتش را داری به بابام بگی دوسم داری؟»
گفتم: «چی فکر کردی؟ به همه عالم می‌گم.»
گل از گلش شکفت مثل گل‌های وحشی که برایش از تپه‌ی شرق پادگان چیده بودم. دسته گل را انداختم میان سیم خاردار‌ها گیر کرد. حالم گرفته شد.
با ایما و اشاره گفت که غصه نخورم. آن وقت دست کرد تو جیبش، دستمالی در آورد. گذاشت روی سینه‌اش. آن را بوسید. از زمین قلوه سنگی برداشت گذاشت لای دستمال و گره زد… عقب عقب رفت و با همه‌ی توانش آن را پرت کرد… این سوی سیم خاردار.
دست دراز کردم و برگه مرخصی را از روی میز برداشتم و از اتاق زدم بیرون. همراه یکی از افسر‌ها رفتم بهداری. جسد ابراهیم روی برانکادر، در راهروی پشتی بهداری وامانده بود. ملحفه‌ای رویش کشیده بودند که از خون گل گل سرخ بود.
قلم و کاغذ دست افسر بود. شروع کرد به نوشتن مقدمه صورتجلسه، میانه‌اش گفت: «جیب هاشو خالی کن خوب هم بگردش. دونه به دونه بگو تا بنویسم.»
برگ مرخصی را از جیبم در آوردم و طوری که کسی نفهمد تو مشتم گرفتم. ملحفه را آمدم کنار بزنم یکی صدا زد: «چی کار می‌کنید؟ »
دستم خشک شد. پرکم رفته بود. دست و پایم را گم کرده بودم. رو برگرداندم دیدم سرگرد مقامی است مسئول بهداری. فوراً افسری که همراهم بود جلو جست و سلام نظامی داد. من هم از جایی که ایستاده بودم سلام دادم. افسر شروع کرد به توضیح و تفسیر…
سرگرد مقامی گفت: «باید تماس بگیرم از قضایی هم کسی اینجا باشد بعد صورتجلسه کنید. فعلاً هم به جسد دست نزنید.»
برگ مرخصی تو دست‌هایم داشت نم بر می‌داشت. تکیه دادم به دیوار و زانو شل کردم آهسته نشستم. افسر هم روبرویم نشست. شروع کرد به خاراندن ریشش.
بی مقدمه گفت: «چش بود؟»
گفتم: «کی؟»
– همین پسره که خودش رو کشت.
با خودم گفتم خودش را کشت. خودش را کشته بود؟ گاهی چشم می‌بیند، گوش می‌شنود، دست لمس می‌کند اما ذهن باور نمی‌کند گاهی هم هیچ نشانی نیست و آدمی ایمان پیدا می‌کند باور می‌کند. یعنی خواهر ابراهیم باور کرده بود حرف‌هایم را؟ داشتم کم کم به حرف‌هایی که به خواهرابراهیم زده بودم فکر می‌کردم. خاطرخواهی. دختری که دست رد زده به سینه‌اش، ابراهیم اهل این حرف‌ها بود یا نبود؟ یک هفته می‌رفت دفتر سرهنگ خرمی التماس و خواهش برای چند روز مرخصی. دست خالی و دمق بر می‌گشت. سرهنگ باهاش کنار نمی‌آمد سر لج افتاده بود. سر چه؟ نمی‌دانم. گفته بود پدر پیرش مریض شده می‌خواهد برای یک روز هم که شده برود و ببیندش. عوضش سرهنگ دوبار بازداشتش کرد. نگهبانی‌اش را اضافه کرد. سرباز مستقیم سرهنگ بودم. رفت و آمد ابراهیم را می‌دیدم. التماس‌هایش را برای مرخصی و از همه بیشتر عتاب‌های سرهنگ را.
استوارچاق و خپلی وارد راهرو بهداری شد. آمد بالای سرمان. من فوراً بلند شدم افسر قرارگاه‌‌ همان طور که نشسته بود گفت: «تا کی؟ یه ساعت الاف شما شدیم.»
ملحفه را کنار زد و گفت: «این بوده؟ اوه اوه »
هم صدا گفتیم: «بله.»
استوار رفت کنار دست افسر ایستاد، او هم گفت: «بِجُم.»
نمی‌توانستم دست تو جیب ابراهیم کنم و او با آن چشم‌های باز و خون آلود نگاهم کند. صورتش یک پارچه زیر خون لخته شده، قیرگون شده بود. بال ملحفه را کشیدم روی صورتش. لخته‌های خون روی پیرهنش ماسیده بود. هر چه در جیب داشت خون آلود بود. جیبش پیرهنش را که خالی کردم آنی کاغذ مرخصی را گذاشتم لای اسکناسی که تو جیبش بود.
جیب شلوارش را که خالی کردم یک دستمال گلدوزی دیدم. دستمالی سفید که وسطش قلبی سرخ دوخته شده بود و گوشه‌اش اسم تارا، دستمال میان مشتم بود و انگار قلب خودم را گرفته بودم کف دست، آن هم خشک شده. مرده. خون لخته از دستم رنگ انداخت به تن دستمال سفید…
افسر گفت: «چیه؟ دستت رو بیار بالا.»
دستم را بالا گرفتم که تارا ببیند دستمال را در هوا قاپیده‌ام. گره دستمال را باز کردم قلوه سنگی توش بود بیرون آورم. قلب گلدورزی شده و اسم تارا را بوسیدم و گذاشتمش روی سینه‌ام. تارا انگشت شست و اشاره‌اش را در هوا به هم وصل کرد شد یک قلب که میانش می‌توانستم تارا را ببینم.
تارا داشت می‌خندید که دوباره دستمال گلدوزی شده را نشان دادم دوباره بوسیدم و فوراً برگشتم. برگشتنی حال خودم را نمی‌فهمیدم. به سمت کاج‌های پشت قرارگاه به راه افتادم. آب‌‌‌ رها کرده بودند پای کاج‌ها. زمین گل آلود بود و قدم که برمی داشتم پایم در گل فرو می‌رفت. قدم‌هایم چنان سنگین شده بود که انگارجسد ابراهیم را به دوش می‌کشیدم هر طرف که نگاه می‌کردم از پشت هر درختی، تارا را می‌دیدم که سر بیرون می‌داد می‌خندید و دستمال گلدوزی شده را در هوا می‌رقصاند و می‌گفت: «بندازم؟»
چشم باز می‌کردم تارا را می‌دیدم چشم می‌بستم ابراهیم را با تنی غرق خون. تاب نیاوردم و بغضم ترکید. اشک روی گونه‌هایم سر خورد و تا به خودم آمدم دیدم زار می‌زنم. دلم می‌خواست فرار کنم از سرهنگ، از ابراهیم، از تارا، ازخودم و بیش از همه از خودم. دلم می‌خواست بروم جایی که هیچ کس نباشد حتی خودم هم نباشم اما مگر می‌شد؟
وقتی به خودم آمدم آفتاب سر ظهر تمام وجودم را تازیانه می‌زد. رفتم سمت شیر آب پشت قرارگاه. خواستم در تنهایی سرم را بگیرم زیر آب. مگر ذهنم پاک شود و مگر می‌شد؟
رسیدم دیدم سرهنگ روی بلوک، پای شیر نشسته. ‌‌‌همان دم مشتش را پر آب کرد و زد به صورتش، کف دستش که از روی چشم‌هایش پایین آمد با چشم‌های زاغی‌اش مرا دید. از جا بلند شد. آمد تو سینه‌ام ایستاد. گفت: «صورتجلسه رو آوردن خوندم…»
مات مات بودم توی چشم‌هایش می‌توانستم خودم را ببینم فلاکتم را…
وضویش را نیمه‌‌‌ رها کرده بود دست خیسش را گذاشته بود روی شانه‌ام که گفت: «تو یه شب عملیات یه گردان رفیق و همسنگرم رو ازدست دادم. اینکه خودشو نفله کرد غصه شو نخور.»
هیچ نگفتم. داشت مسح سر می‌کشید گفت: «معلومه زار زدی.»
خواست همراهش باشم و اختیارم را دادم دستش. صم و بکم پی‌اش راه افتادم. با هم رفتیم نمازخانه. هر چند جنب بودم. آن هم سرخوابی که شب قبل از تارا دیده بودم. هنوز نماز جماعت شروع نشده بود. ردیف به ردیف همه نشسته بودند. سرهنگ گفت: «با من بیا…»
رفتیم ردیف دوم نشستیم هر کدام از مسئولین و فرمانده‌ها که می‌رسیدند از سرهنگ جویای ماجرا می‌شدند. او هم جوری که جمع صدایش را بشنود گفت: «آقا از سر ضعف ایمانه. والله بالله برام همه سرباز‌ها مث بچه‌های خودم هستند.»
همه به علامت تأیید سر تکان می‌دادند. سرهنگ هم انگار رفته بود بالای منبر: «همین سرباز که صبح…»
مکثی کرد جماعت که سر تکان داد ادامه داد: «شنیدم بدجور خاطرخواه بوده فکر کنم سر همین قضیه خودشو کشت. واگر نه تو پادگان که مشکلی نداشت. صبح آمد گفت مرخصی می‌خوام. بهش دادم که از فردا بره به خانوادش سر بزنه. در حالی‌که اینو می‌بینید.»
همه نگاه‌ها هل خورد تو صورتم.
«این سرباز از اقوام خودمه اما یه هفته‌اس برای مرخصی می‌آد پیشم. هنوز موافقت نکردم. برگه مرخصی که هر روز می‌آری نشون بده.»
هاج و واج مانده بودم دست کردم تو جیبم دستمال گلدوزی تارا آمد تو دستم.
سرهنگ گفت: «آی آی این قدر برگ مرخصی‌اش رو امضاء نکردم تا گمش کرده.»
دستم را از جیبم بیرون آوردم دستمال میان مشتم بود حس کردم چیزی شبیه همین دستمال تو سینه‌ام مچاله شده است.
ناگهان از جا بلند شدم. سرهنگ پرسید: «کجا؟»
بی‌اعتنا از نمازخانه زدم بیرون.