محمود -ایمان 4

آرام خوابیده بود. مثل همیشه دستهایش روى سینه اش بود. ساعت حدود یازده صبح، در ِ اتاقش را آهسته باز کردم. با سرو صدا که از خواب مى پرید، تا یکى دو روز سر درد داشت. شبها تا دیر وقت بیدار میماند. مى نوشت، با کمپیوتر ورمیرفت و بقول خودش بربال تیز پروازاینترنت دنیا را گشت مى زد، و بهنگام خواب که معمولن پاسى از نیمه شب گذشته بود، مى خواند: اغلب نوشته هائى را که از رسانه هاى مختلف گرفته بود، گاه سرنوشته روزنامه ها و مجلات را، و گاه داستان، بیشتر داستان هاى کوتاه. صبح ها دیر از خواب بر مى خواست.
سه چهارروزى بود سرما خورده بود. وقتى ناله را شروع مى کرد، وگونه هایش قرمزمى شد، مى دانستم که روبراه نیست
. اشک توی چشمهایش موج می زد. و آبریزش بینى دست بردار نبود. عطسه پشتِ عطسه درفضاى خانه منفجر می شد.
سوپى برایش روبراه کرده بودم، مى خواستم تا گرم است بخورد، شاید کمى آرام شود
. پاورچین که در ِاتاق را بازکردم، بوى تند ویکس ، و بوى سنگین خواب، راه افتاد توى راهرو.
چشم که باز مى کرد دکمه کمپیوتر را فشار مى داد
. مى گفت:
تا کاملن گرم! شود و راه بى افتد، غلت هاى آخر را، با کش وقوس هاى فراوان و پیچ و تاب هاى توام با صدا، انجام مى دهم تا هم عضلات کرخت شده ام خودشان را پیدا کنند، هم چشمانم مانده خواب را بیرون بریزند.
قبل از ترک رختخواب و رفتن براى شستن دست و رو، ئى میل هایش را باز مى کرد، و گاه درجا جواب مى داد. سال ها بود که دریک اتاق نمى خوابیدیم. گاه کنارهم دراز مى کشیدیم، از هر درى صحبت مى کردیم، و از آرزوهائى که دیگر زمان وقوع شان گذشته بود. و اگر حالش را داشتیم با هم ورمى رفتیم، ولى براى خواب به اتاق خودش، که هم اتاق کارش بود، و هم اتاق خوابش، مى رفت. کتابخانه کوچک وجمع و جورش هم درهمین اتاق بود، وکمپیوتر و پرینترش هم.
به دیوارش چند تائى ازعکس هاى جوانیش را که با بچه هایمان داشت نصب کرده بود
. دیرخواب بود. وخیلى از کارهایش را، قبل از خواب و در سکوت شبانه خانه انجام مى داد. قفسه هاى کتابخانه اش براى همه کتاب هایش کافى نبود. نه اینکه زیاد کتاب داشت، نه، کتابخانه اش کوچک بود. با آنکه آدم جمع و جور و مرتبى بود، اضافه هایش را، زیر میز کارش واین ور و آن ور اتاق، کف زمین، روى هم چیده بود. مبل سه نفره اش شب ها تخت مى شد، و من که اتاق خوابم کنار اتاق او بود، با صداى باز و بسته شدن تختش مبل سه نفره اش ، اگر در اتاقم بودم، متوجه خواب و بیدارى او مى شدم.
سال آخر دبیرستان بودم. بیست سالم بود، به تعطیلات نوروز آمده بود، و در یکى از جمع شدن هایمان براى اولین بار دیدمش، بى هیچ احساس خاصى، ولى متوجه شدم که دانشجوى رشته اى است که من دوست دارم
. اما گویا او نیز، مثل سایر آدمهاى اطرافم، بدش نیامده بود. درحقیقت، در تعطیلات عید آن سال اتفاق افتاد.
وقتى دو روز قبل از سیزده، رفت که به موقع به دانشکده اش برسد، خیلى پیشرفت کرده بودیم. در آستانه رفتنش، ازش خوشم آمده بود. فقط خوشم آمده بود، یا شاید، بدم نیامده بود. گو اینکه بالاخره با او ازدواج کردم، اما حتا به هنگام ازدواج هم دلباخته اش نبودم.
با مسائل منطقى روبرو مى شد. هیجان و دستپاچگى نداشت. گرم و جذاب حرف مى زد، و معلوم بود که ازجهان بینى کافى برخوردار است. ازعلاقه اش به خودم خوشحال بودم، بخصوص وقتى بسیار راحت و روان به من گفت:
مى دانى که خیلى دوستت دارم؟
و با حالت قشنگى، اضافه کرد:
فکر مى کنم، گرفتارت شده ام
….نه کند عاشقم؟
اوایل رویم نمى شد، راحت با او حرف بزنم، شرم خاصى مانع بود. ولى آن روز، به او گفتم:
چه جوریه؟
نگا هش را به صورتم لغزاند، و با لحنى که نا راحت نشوم، گفت:
مگر تو نیستى؟
شاید هم مى خواست بگوید:
فکر مى کردم توهم هستى
من، سکوت کردم. او هم پى نگرفت
. البته کم کم داشت از او خوشم مى آمد، اما تا عشق خیلى مانده بود. ماندنى که نمى دانم بالاخره، پیموده شد یا نه؟ ولی اعتراف مى کنم که بتدریج به او عادت کردم، عادتى که کم ازعشق نبود. گویا قرار بود بهر تعبیر، با هم باشیم. و بودیم. بدون شک این ادامه و با هم ماندن را باید مرهون او باشم. در نشیب هائى که گمان من به راه گسستگى مى رفت، تحمل او که از عمق علاقه اش مایه می گرفت، ادامه رامقدورمى کرد.
اولین فرزندمان که متولد شد ، به ادامه بیشتر امکان داد
. بیش از هشت سال اختلاف سنى نداشتیم، ولى بتدریج داشتم به او تکیه مى کردم. احساس مى کردم، سپرى است در برابر پیش آمدها و ناملایمات. و همین به من آرامش مى داد. همیشه حرفى براى گفتن داشت. گاه مى توانست در حد یک چرخش، اوضاع را عوض کند. و مجموع این ها، برایم خوش آیند بود. متاسفانه معتادِ کار بود. هرقدر جا داشت، شانه مى داد، و این زمان هاى خوبى از با هم بودنمان را از ما گرفت. و فاصله ام را با او بیشترکرد. اما باز در برابر گرفتارى ها و بخصوص بیماری هایش، نمى توانستم بى تفاوت باشم. و همین توجه بود که نتوانستم، سرماخوردگى و سرفه هایش را تاب بیاورم. سر از رختخواب که بر داشتم، رفتم سراغ تهیه سوپى که شاید روبراهش کند. سینى را روى میز بزرگى که یک سمت اتاقش را گرفته بود گذاشتم، و تلاش کردم آرام بیدارش کنم، مى خواستم بخارى را که از کاسه سوپ بلند مى شد ببیند. اتاقش خیلى تاریک بود. پرده کرکره را، لا نیم لا باز کردم، باریکه اى از نورصورتش را روشن کرد، کامپیوترش خاموش بود، و این مى رساند که دیشب دیرتر از شب هاى دیگر خوابیده است.

نمى دانم چرا زندگیم همیشه با غبن همراه بوده است. کمتر، ازآنچه که داشتم، راضى بودم. نمى دانم چرا همیشه فکر مى کردم، زندگى و داشته هاى دیگران بهتر و بیشتر از من است. البته گاه که کلاهم را قاضى مى کردم، به نتیجه دیگرى مى رسیدم، و در مى یافتم که امکاناتم بد نیست. ولى فکر غالب همان پذیرش کم بود بود. و همه را هم تقصیر او مى دانستم. وحاصلش رونق زندگیم را کم کرده بود. شاید هم همین فکر بود، که کمتر دل به او مى دادم. وهمین زلال ذهنش را کدر کرده بود. زمانى که به فکرجبران افتادم، دیرشده بود. دیگر نه آن سرزندگى باقى بود، و نه آن صیقل احساس. بچه ها مدتها بود که پخش و پلا شده بودند. و هر کدام راه خود را مى رفتند. و من نیز، کماکان در دنیاى خودم بودم، و هنوز او را مقصر همه چیز مى دانستم. مختصر درآمدى داشتم، و دستم را زیر سنگ او، احساس نمى کردم، چرا که دیگر شیرى هم براى دوشیدن نداشت. وفکر و ذکرش یافتن بیمه اى بود، که به ازا دریافت مقدار ناچیزى درماه، خرج کفن و دفنش را تقبل کند. ولى سخت اشتباه مى کردم. عمق فشار تنهایی  را درک نکرده بودم. چیزى که بعدها توانم را برید.

براى پاسخ به تلفنى، بى سرو صدا اتاقش را ترک کردم. وقتى باز گشتم، دیگر از سوپ بخارى بر نمى خواست. و او هنوز درخواب بود. تصمیم گرفتم بیدارش کنم. هم سوپ داشت از دهان مى افتاد، و هم من کار داشتم. پرده را کاملن گشودم، و نور را دواندم توى اتاق. هوس کردم با بوسه شروع کنم، ترسیدم سرما بخورم. تا نزدیکى هاى صبح، سرفه کرده بود. بوى تند ویکس، لیوان خالى ازآب بالاى سرش، وجعبه یک ور شده دستمال کاغذى، حکایت هاى تلاش شبانه اش بودند.
بیشتر روى دست مى خوابید. این بار سقف را نگاه مى کرد. مثل همه مواقعى که به پشت مى خوابید، دست هایش را روى سینه اش چلیپا کرده بود
. دستم را روى پیشانیش گذاشتم، کمى فشار دادم. هم سرد بود هم واکنشى ندیدم. دلم سوخت و فهمیدم که دیشب اتاقش به اندازه کافى گرم نبوده است. احساس گناه کردم، چون این من بودم، که به هنگام خواب درجه گرماى خانه را پائین کشیده بودم . به نام و بلند صدایش کردم، صدایم در فضاى اتاق که بوى نامهربانى را به سایر بوها اضافه کرده بود، پیچید، بى کمترین واکنشى. لرزشى سرتا پایم را فراگرفت. کاسه سوپ را که حالا کاملن سرد شده بود از توى سینى برداشتم، و براى گرم کردن آن از اتاق خارج شدم. احساس ناجورى داشتم. هیچکس خانه نبود. یکى از بچه ها که با ما زندگى مى کرد نیز صبح زود خانه را ترک کرده بود. با سوپى که مجددن داغ شده بود برگشتم. تلفن را برداشتم اما بدون گرفتن شماره اى مدتها به آن خیره شدم. گیج شده بودم. پاورچین وارد اتاقش شدم. از جایش تکان نخورده بود. بلند صدایش کردم و بى اختیاراشکم سرازیرشد. بى اعتنا به باورم سرم را روى سینه اش گذاشتم. نه به قصد گوش کردن، آمادگى این کار را نداشتم. آرامش ام را از دست داده بودم، در فکرم چرخید:
چى شده؟
تلفن سلولارش را که دم دستم بود برداشتم، شماره تلفن دخترم را گرفتم، و به هلو”  گفتن هاى او بى پاسخ ماندم. و زمانى که با فریاد گفت:
بابا چرا حرف نمى زنى؟
آرام و با بغضى مهار شده گفتم
:
بابا نیست، منم، در اتاق او هستم. دخترم نمى دانم چرا از خواب بیدار نمى شود، گمان مى کنم بازدَم دَم هاى صبح قرص خواب خورده است
. با همه تلاشى که می کنم این کارش را ترک نمى کند. ”
” 
مادر تلفن کرده اى که چه بگوئى؟، ساعت حدود دوازده ظهر است، قرص هم که خورده باشد، وقتش است که بیدارشود. تلفن را نگه مى دارم، تا بیدارش کنى
. ”
نمى دانم چرا ترس درصدایش بود. بیم داشتم صدایش کنم فکر مى کردم پاسخى نخواهم گرفت. جلو تر رفتم و چند بارصدایش کردم، حتا تکانش دادم. واکنشى ندیدمسردم شده بود، پریشان شدم. یکبار دیگر دستش را گرفتم، تکان دادم، و لرزان گفتم ادا درنیاور، پاشو، چشمانت را بازکن، دارم مى ترسم
….ولى جوابى نگرفتم….و دریافتم، به همان حالت که بود، آرام رفته بود…. بهمین سادگى.
فریاد بی کسى چون پتکى سنگین فرقم را کوباند. نگاه مات و بهت زده ام را به صورتش که بى هیچ تغییرى به خواب رفته بود دوختم، و همه سالهائى را که با او بودم، در ذهنم راه افتادند
. نمى دانستم ازکجا شروع کنم. صندلى را به کنار تختش کشاندم. دستهایش را محکم به سینه ام چسباندم. و نگهدارى اشک هایم را از دست دادم. اشک هاى بى صدایم را. نمى خواستم صدائى خلوتمان را بهم بزند. چقدر دلم مى خواست یکباردیگر درز چشمانش را بازکند. نیازداشتم فقط دو، سه کلمه با او صحبت کنم. فریا دخترم از درون گوشى که روى میز گذاشته بودم توجهم را جلب کرد:
“…
ماما ! ماما ! کجائى، چى شد؟ …”
گوشى را بر داشتم. امان نداد توضیح بدهم:
“…
پنج دقیقه است گوشى را همینطور نگه داشته ام. قرار بود بابا را بیدارکنى و به من خبر بدهى کجا رفتى؟ چکار مى کردى؟…”
وقتى ساکت شد، گفتم:
دخترم! گمان نمى کنم بیدارشود. همان گونه که دلش میخواست، بى سروصدا، رفته است. ما را تنها گذاشته است….”
ماما دارى کتاب میخوانى؟
متوجه شدم که، بى احساس، بدون هیجان، و حتا عارى از بغض و گریه حرف زده ام، و تعجب دخترم را باعث شده ام.
نه عزیزم، کتاب نمى خوانم، کتابى که ازش مى خواندم، بسته شده است. ”
گوشى را که زمین مى گذاشت گفت:
“….
کارى نکن آمدم. ”