زنگ دوم عربی داشتیم . ازدوهفته پیش که آقای محسنی دبیر عربی با قهر از کلاس رفته بود ،هنوز هیچ دبیری حاضر نشده بود جایش راپرکند
شنیده بودیم که آقای محسنی رفته توی دفتر رییس ناحیه بست نشسته وگفته تا حکم انتقالش را صادر نکنند ازجایش تکان نمی خورد .روزآخری حسن سبیل پشت سرش ترقه کوبیده بود زمین وآقای محسنی که انگارقلبش ضعیف بوده بعد ازتعطیل شدن مدرسه، کارش به اورژانس کشیده
دبیرستان،، حاج آقا بزرگ ،،محل تبعید دانش آموزان خلاف ومردودی وبزهکار بود وشرط سنی هم نداشت
درحقیقت یک آدم نیکوکار برای جمع کردن نوجوانان شرور وتنبل وسن بالا ازتوی خیابانها باهزینه ی خودش این دبیرستان را تاسیس کرده بود تا این لات های جوان راازتوی خیابانها جمع کند.البته برخی دانش آموزان عادی هم که درهمسایگی بودند ،اجبارا برای راحتی ونزدیکی راه دربین ماها بودند
هیچ دبیری تاحالا یک سال تحصیلی راتا آخردوام نیاورده بود
درکلاس باشدت بازشد .مرد حدود ۵۵ساله چاق وقدکوتاه باسری تاس وسرخ واردشد
بلند شدیم ونشستیم.چشمهای خیلی بزرگش مثل دوکاسه خون وسبیلهای سفیدش راروبه بالا تاب داده بود.
زیرچشمی بهم نگاه کردیم از تقی گاوگش که سلاخ کشتارگاه بود بااشاره ی چشم کسب تکلیف می کردیم .گنده لات کلاس بود وهمه ازش حرف شنوی داشتیم .آخه زن وبچه هم داشت.صبح ها اول برای کشتار گاو به کشتارگاه می رفت واغلب دیربه کلاس می رسید
دبیر جدیدما دولا شد زیر میز واز ساکی که همراهش بود ،چیزهایی درآورد وباصدا کوبید روی میز….
دوتا پنجه بوکس ویک چاقوی ضامندار،باچشمهای خون بار وترسناکش به ما خیره شدوباصدایی که مثل رعد می غرید ،گفت:
به من میگن،، مرحمتی کراواتی،،سالها بوکس کار کردم و خیلی دلم می خواد یکی ازشما نفس زیادی بکشه تا درجا ضرب دست وپنجه مو نشونتون بدم
بامن طرفین بعد ازاین .اگریک دقیقه دیر کنین ، درس بپرسم بلد نباشین، بشنوم بعدازاین یکی ترقه بزنه ،پایه ی صندلی دبیرهارو ببره .لنگشو جلو پای دبیرها ازریر میز دراز کنه ،بشنوم حتا بیرون از دبیرستان مزاحم کسی شده ودردسر درست کرده باهمین چاقو سرشو خشک می تراشم وزیر مشت چنان له اش می کنم که نفس کشیدن یادش بره…شیرفهم شد؟
آن سال به برکت وجود آقای مرحمتی ،فضای دبیرستان تقریبا آرام بود وشبی که ما عربی داشتیم تا صبح فعل صرف می کردیم وتمرین حل می کردیم
اقای مرحمتی باجدیت درس می داد وحتا مجبور شد کتاب سال قبل راهم دوباره باما کارکند بقیه ی کلاسها هم امسال در درس عربی پبشرفت خوبی داشتند وترس وهول از آقای مرحمتی اجازه نمیداد که ازکسی اززیر درس خواندن در برود
یکماهی به آخر سال باقی بود ، ارازل واوباشی که ما بودیم تقریبا شکل دانش آموز شده بودیم .به پیشنهاد آقای مرحمتی قرارشدکلاس ما یکروز ناهار درمدرسه بماند وبا معلم ها عکس یادگاری بندازیم وناهار هم ته چین مرغ سفارش بدهیم ،خرجش هم دنگ ودونگی بین ماها تقسیم بشود
باشور وحال فراوان همه مشغول تهیه ی وسایل شدیم وهرکس وظیفه ای به عهده گرفته بود ازتهیه ی سالاد وچیدن میزهای پینگ پنگ کنارهم وتهیه ی ظرف وظروف ودوغ وخبرکردن عکاس ودعوت ازهمه ی دبیرها
خیلی خوش گذشت وبیشتر ازهمه ازصمیمیت آقای مرحمتی لذت می بردیم که درآن روز خاص ضمن حفظ ابهت همیشگی ،مهربان وخندان بود
فردا ی آن روز زنگ دوم عربی داشتیم .آقای مرحمتی بااخم وهمان ابهت وخشونت وارد شد وتا پشت میزش نشست به ته کلاس نگاه کرد واز رحیم که آخر کلاس می نشست وپسر سربه زیر وآرومی بود ،سوال کرد : رحیم چرا دیروز نبودی ؟ مگه نمی خواستی بادوستات ومعلمهات عکس یادگاری بندازی ؟
رحیم سرش راانداخته بود زیر وسکوت بود وسکوت
آقای مرحمتی باملایمت عجیبی گفت : چرا پسرم ؟ هان ؟
اشکهای رحیم که سرازیر شد ،هق هقش که درآمد،همه ی ماهم سرمان راانداختیم پایین .کم وبیش ازوضع مالی اش خبر داشتیم .پدر نداشت ومادرش کارگر حمام بود
یکباره باور نکردنی ترین اتفاق افتاد .آقای مرحمتی زد زیر گریه و پا به پای رحیم زار زار گریست .رحیم که نشست ،گریه های باورنکردنی خشن ترین مردی که می شناختیم ،تمام شد ،پیرمرد نازنین اعتراف کرد که به طرز عجیبی دل نازک است وتا حالا یک مورچه را زیر پا لگد نکرده وتمام مدت برای ما نقش بازی کرده که ما به ضعفش پی نبریم وبتواند حریف ما بشود
باالتماس حرف آخرش رازد :
بچه ها ،خواهش می کنم این راز را پبش خودتان نگه دارید .مبادا این اتفاق رابه شاگردان کلاسهای دیگه بازگوکنید .من خواهش می کنم راز دار من باشید تا بازهم ازمن حساب ببرند .نگاهی بهم کردیم وساکت ماندیم
زیر آن لایه ی سخت وخشن وبی رحم ،قلبی به نازکی ولطافت قلب کبوتر می طپید