امشب بیست و چهارمین شبی است که نخوابیده ام. البته نه اینکه اصلا نخوابیده باشم. چون برخلاف تصور شما این داستان، یک داستان کاملا رئالیستی است. نخوابیدنم چیزی بین خوابیدن و نخوابیدن بوده. مثلا سعی می کنم تا جایی که می توانم نخوابم. با اینکه از قهوه متنفرم اما مدام قهوه می خوم که خوابم بپرد.
وقتی خیلی بهم فشار می آید چند دقیقه ای پلکهام می افتند رو هم و خوابم می برد. منتها نه یک خواب مرغوب. حالا حتما می پرسید دلیل این خودآزاری من چی می تواند باشد. خصوصا اگر من را بشناسید و بدانید که به خوش خوابی معروف بودم.
راستش چند وقتی است که خوابهام دردسرساز شده اند. تا اسم خواب می آید ذهن خیلی ها می رود سمت ناخودآگاه و کودکی و سرکوب و این حرفها. نمی دانم شاید هم همچین چیزی باشد! اما هر چه که باشد فقط چند وقت است که اتفاق افتاده. حدود چند ماه پیش خواب جالبی دیدم. دیدم که با یک آقا آشنا شده ام و تو خواب عاشقش شدم. حس خیلی خوبی بود. جوری که وقتی بیدار شدم دلم می خواست بخوابم و دوباره آن خواب را ببینم. اما نشد. حالا این خواب دو نکته دارد. یکی اینکه کسی که تو خواب من بود نا آشنا بود و هیچ وقت ندیده بودمش. دوم اینکه سه سالی می شود که عاشق یکی از دوستانم شدم و حالا با هم زندگی می کنیم و از بودن در کنار هم راضی هستیم. راستش اصلا فکرش را نمی کردم می توانم عاشق کس دیگری بشوم تا اینکه آن خواب را دیدم و کمی به فکر فرو رفتم. لابد با خودتان می گویید سه سال برای ملال و تکراری شدن کافی است. نمی دانم شاید هم اینطور باشد! خلاصه سرتان را درد نیاورم. چون فردی که تو خوابم دیدم وجود خارجی نداشت، بعد از یک هفته یا شاید هم کمتر همه چیز را فراموش کردم.
جلو در خانه هستم. پام گیر می کند به نرده ی جلو در و می خورم زمین. تکان محکمی می خورم. انگار که تخت هم با من تکان خورده باشد. چشمهام را باز می کنم. حتما فهمیدید که خوابم برده بود. خلاصه بگویم بیشتر خوابهام اینجوری شده اند. بیشتر شبیه کابوس اند. البته فعلا به همین راضی ام. کجا بودم؟ آهان… از عاشقی اولم تو خوابم می گفتم. لابد می گویید اوه! چه تنوع طلب! راستش من اصلا آدم تنوع طلبی نبودم. هر چی شد از سر این خوابها شروع شد. بگذریم… چند بار دیگر هم از این خوابها دیدم. یکبار عاشق یک خواننده ی هیپ هاپ خوان لس آنجلسی شدم که تو بیداری براش تره هم خرد نمی کردم. تا چند روز می نشستم جلو تلوزیون و منتظر می ماندم کلیپی ازش پخش شود. آن را هم زود فراموش کردم. نمی دانم آرمان هم از این خوابها می بیند؟! این شبها که بیشتر به بهانه ی کتاب خواندن و کار تحقیقی بیدار می مانم گاهی حرف زدنش را تو خواب می شنوم. منتها مشخص نیست چی می گوید. گاهی ناله می کند و گاهی لبخند می زند. گاهی هم اسم مهندس مسعودی را صدا می زند. پیمانکارشان است و کلی ازش طلب دارد.
حتما حوصله تان سر رفت و با خودتان می گویید این داستان تعلیق ندارد. برای اینکه بیشتر از این حوصله تان سر نرود نکات ریز داستانی را می ریزم تو سطل آشغال و تا دوباره خوابم نبرده، می روم سر گره ی داستان. من آدم متعهدی هستم. بهتان گفتم که این چند وقت کلی فشار به خودم می آورم که خوابم نبرد. این دلیل برای متعهد بودنم کافی نیست؟!
راستش این چند وقت یکی از خوابهایم دردسر ساز شده. بیشتر دوستهای آرمان را می شناختم.یا می دیدمشان یا از تو خاطراتی که آرمان تعریف می کرد باهاشان آشنا شده بودم. یکی را بیشتر از بقیه دوست داشت. نمی دانم شاید یک جور ارادت خاصی بهش داشت. عکسش را از تو فیس بوک بهم نشان داده بود. رفیق گرمابه و گلستان بودند یک زمانی. خنده ام گرفت. گفتم تصور دیگری ازش داشتم. گفت مثلا چی؟ گفتم صورت استخوانی و بدن کشیده. اینکه خیلی چاق است و شکمش هم گنده ست!
همه می دانند که از شکم متنفرم و همین کافی بود برای اینکه به صورت مضحکش هم زیاد دقت نکنم. سبیل باریک رو صورت گرد و تپل! می دانم که از نظر هیچکدامتان مرد جذابی نیست. بماند…
حدود یک سال و خرده ای بود که آرمان گوشی اش را داده بود بهم. لیست اسامی دفتر تلفنش را پاک کردم. همه را. حتی دخترها را که می دانستم در گذشته دوست دخترش بودند. اما اسم و عکس ها از تو لیست وایبر پاک نشدند و از آنجا که وسواس داشتم تمام سعی ام را کردم که پاکشان کنم اما نشد و من هم سعی کردم دیگر حساسیت نشان ندهم. گاهی پیش می آمد چشمم به عکسهای تو لیست می خورد. شاید قبل از آنکه آن خواب را ببینم، چشمم به عکس امیر صفوی(همان دوست تپل و شکم و گنده اش که معلوم بود خیلی قبولش داشت) افتاده بود. شاید می پرسید مگر الان قبولش ندارد و اگر ندارد چرا ندارد؟ من خیلی کنجکاوی نکرده ام در این زمینه اما از لابه لای حرفهاش فهمیده بودم سر چیزی بحثشان شده بود و به بهانه ی اینکه او در شیراز زندگی می کند و خودش اینجا، دیگر ارتباطی با هم نداشتند. البته غلط نکنم فکر می کنم پای یک دختر در میان بوده. بگذریم… گذشته هیچ اهمیتی ندارد. مهم گره ی این داستان است که با نخوابیدن من شاید باز شود. چند وقت پیش خواب دیدم عاشق امیر صفوی شده ام. می دانم خیلی هاتان تو دلتان بهم می خندید و شاید هم بگویید عجب هوسبازی هستی تو! اما باور کنید اصلا برام مهم نیست. به قضاوتتان ادامه بدهید. ما همیشه در حال قضاوت هستیم. مشکل من مهم تر از قضاوت شماست. دیگر طوری شده بود که هر شب خوابش را می دیدم. همه جا می رفتیم با هم. جوری که همه عاداتش را یاد گرفتم. سلیقه مان تو خیلی چیزها مثل هم بود و سر هر اختلاف نظری کلی با هم بحث می کردیم. عاشق عدس پلو با کشمش است و نوشابه نمی خورد. جدیدا هم تو یک باشگاه بدنسازی ثبت نام کرده. مشکل زمانی شروع شد که تو خواب یکی دو بار رفتم سراغ لیست تلفنم و می خواستم شماره اش را بگیرم. شاید فکر کنید چون عاشق آرمان هستم، حالا عاشق دوست گرمابه و گلستانش شده ام. اصلا نمی دانم و اصرار هم برای تایید و تکذیبش ندارم. پلکهام سنگین شده اند. آرمان تو خواب دستهاش را بالا می گیرد. کمی مِن و من می کند و دمر می شود. یک فنجان دیگر قهوه می خورم. خواب کاملا از سرم پریده. تلفن را برمی دارم. دنبال اسم امیر می گردم. چشمانم ساعت را درست نمی بینند. عکسی را انتخاب می کنم. رو یک ماهی قرمز خط کشیده شده و زیرش نوشته: امسال عید خریدن ماهی قرمز را تحریم کنیم. عکس فرستاده می شود.
امیر صفوی و من در یک کنسرت نشسته ایم. البته همدیگر را نمی شناسیم. یعنی من او را می شناسم و به روی خودم نمی آورم. زیرچشمی نگاهم می کند. یادم رفت بگویم که دختر جذابی هستم. این را هر کسی که باهام آشنا می شود می گوید. نه اینکه زیبا باشم ها. چشمهای ریز و دماغ متوسط و بی حالتی دارم. دهانم کمی گشاد است. اما در کل ترکیب خوبی ازشان درآمده. اصلا بگذارید ساده بگویم: مهره ی مار دارم. یعنی اگر بخواهم می توانم هر کسی را شیفته ی خودم کنم.
بدون اینکه نگاهش کنم می بینم که براندازم می کند و البته سعی می کند وانمود کند بی تفاوت است. وسط کنسرت گوشی اش را می گیرد طرفم و می گوید : ببخشید خانم می خواستم بگم بیایید برای عید امسال خریدن ماهی قرمز را تحریم کنیم. می پرسم مگر چقدر تا عید مانده؟ می گوید : مهم نیست.
انگار قلبم تو قفسه ی سینه ام به دویدن افتاده باشد. از زیر سبیل مضحکش رد لبخندش را می بینم. نگاهی به شکمش می اندازم. لبخند می زنم. خودش را کمی می کشد به سمت صندلی من و می گوید : ببخشید شما رو قبلا جایی ندیدم؟