نصرت الله خیلی دلش میخواست این آخری هم هرچه زود ترشوهرکند تا خیالش راحت شود:
” دخترآخه بگو چه مرگته. من ندارم خرجتوبدم، گرونیه میفهمی گرونی “اما دخترش صغرا بگم یکدنده بود و مصمم، زیر بار نمی رفت.
” من که ازت پول تو جیبی نمی گیرم، تازه مگه حالا خواهرهام چه گلی بسرشان زدند که من نزدم یکی از یکی بد تر.”
نصرت الله که با یک چرخ دستی در میدان امین السلطان بار بری می کرد راست می گفت اگر چه پنج دختر قبل از او را به خانه بخت فرستاده بود ولی هنوز، بدهکار خانه فسقلی اش در انتهای یک خیابان خاکی جنوبی ترین محله تهران بود.
صغرا بگم هم راست میگفت غیر از رباب، خواهر قبل از خودش بقیه زندگی خوبی درخانه شوهرانشان نداشتند.
او از سن چهار سالگی با رباب، خواهرش که آنروزها سه سالی از او بزرگتر بود، کنارخانه شان روی یک میزکوچک چوبی بساط گذاشته بودند وبه بچه های محل آب نبات وپفک وآدامس میفروختند.
خواهرش که با حبیب شاگرد یکی از میوه فروشهای میدان عروسی کرد ورفت او بساط فروشندگی اش را ادامه میداد.
هشت سالش بود که یک روز اواخر ماه مهر بساط را رها کرد وبدنبال چند دختر بچه مدرسه ای راه افتاد تا به درب مدرسه رسید. مدتی منتظر ماند تا همه بچه ها به کلاسها رفتند بعد داخل حیاط مدرسه شد ، پیرمرد فراش جلویش را گرفت چون اوروپوش، کیف وکفش نداشت، پیراهن چیت گلدار، شلواری سیاه به تن و یک جفت دمپائی کهنه آبی رنگ به پا داشت.
” چی میخوای دختر جان ”
” منم میخوام درس بخونم…”
وشروع کرد به گریه کردن فراش او را پیش رئیس مدرسه برد ولی او هچنان گریه میکرد.
خانم مدیرزن مهربانی بود، او را آرام کرد وهمان روز او را به کلاس اول فرستاد و روز بعد به کمک معلم ها برایش کیف، کفش، روپوش و دفتروخودکارخریدند. وناظم مدرسه را مامور کردند تا به خانه اش برود وبا پدر ومادرش صحبت کند. همه این کارها انجام شد و پدرش با درس خواندنش مخالفتی نکرد، یعنی می شود گفت که به نوعی مجبوربه رضایت شد.
اما مشگلی که پیش آمد این بود که شناسنامه اش چند سالی از خودش بزرک تر بود. چون این شناسنامه متعلق به خواهرش بود که در بچگی فوت کرده وپدرش آنرا باطل نکرد و برای او گذاشته بود.
این مشگل هم با کمک شوهر یکی از معلم ها که در اداره ثبت احوال کار میکرد حل شد، و صغرا بگم صاحب شناسنامه ای شد با نام ” آذر”.
معلم ها به او ( آذرخانوم ) می گفتند و او کم کم چهره شناخته شده مدرسه شد. درسش خوب وبسیار وظیفه شناس بود. از مدرسه که بخانه میامد لقمه نانی میخورد وبساط فروشندگی اش را دایر میکرد و همان جا هم مشق هایش را مینوشت، رباب خواهرش گاهی به او سر میزد و تا حد توان کمک حالش بود.
ابتدائی را با معدل بالائی به پایان رساند. ولی پدرش از اینجا به بعد با ادامه تحصیل اومخالفت می کرد.
صدیقه مادراو وپنج خواهردیگرش، با آن هیکل چاق، شبها که از رخت شوئی خانه های مردم خسته وکوفته بخانه بر می گشت ، شاهد بگو مگو این پدر ودختر بود.ولی با سکوت خودش طرف هیچکدام را نمیگرفت.
اما خواهر بزرگش، هروقت میامد او را با حرف هایش آزار میداد.
” معنی ندارد دختر شوهرنکند درس خواندن مال بچه پول دارها است چرا اینقدر یکدندگی میکنی چه مرکته ”
و آذردر جواب می گفت:
” توحسودیت میشه چکاربه کار من داری مگه تو خرجم را میدی.”
و بخاطر اینکه زیاد سربسرش نگذارند وبگو مگو بالا نگیرد از خانه خارج میشد وبخانه دوستانش میرفت.
اول مهرماه که شد بدون توجه به مخالفت پدر با اتوبوس به دبیرستان دخترانه ای که نزدیک مرکز شهر بود، واو قبلن بکمک خواهرش در آنجا ثبت نام کرده بود، رفت .
از سال دوم به بعد با تدریس خصوصی به بچه های تنبل و نوشتن مشق وتکالیف آنها خرجش را در میاورد. وبر خلاف دخترهای همسن و سال خودش، زیاد در فکر بازیگوشی های دخترانه در رابطه با جنس مخالف نبود، وبا مطالعه و درس خواندن اوقات بیکاری را پر می کرد.
پدرش قانع شده بود که این دختر با بقیه بچه هایش خیلی فرق دارد ودیگر سربسرش نمی گذاشت.
دیپلم اش را هم با معدل بالائی گرفت وهمان سال هم در کنکور شرکت کرد ودر رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شد.
با وجود اینکه شناسنامه اش صادره تهران بود، و نمیتوانست از خوابگاه دخترانه استفاده کند با پشت کاری که درصحبت با مسئولین دانشگاه داشت ، جائی دریکی ازخوابگاه های نزدیک دانشگاه برای خودش روبرا کرد.
با کار نیمه وقتی که دریک اموزشکاه خصوصی پیدا کرد، خرج زندگیش را تامین می کرد. اخر هفته ها هم به مادر بیمار وپدرپیرش که حالا سریداریک کاروان سرا دراطراف بازارشده بود، سر میزد و تا حد امکان نیاز هایشان را برآورده می کرد.در همین سالها بود که مادرش بر اثر فشارخون بالا در گذشت.
از سال سوم به بعد کار تزریقاتی وکمک های اولیه را هم انجام میداد.
دوران انترنی را دربیمارستان یک شهر شمالی میگذارند که با منوچهرپزشک تازه کار همان بیمارستان آشنا شد ، او هم از خانواده متوسط جامعه برخاسته بود، پدرش با دست فروشی ومادرش با خیاطی روزگار می گذرانند. وخیلی زود این اشنائی به ازدواج انجامید.
اوائل انقلاب به تهران آمدند ودراوج روزهای پرتنش، در بیمارستان، تمام وقت مجروحین را مداوا می کردند.
سالهای جنگ با هم به جبهه میرفتند. سال اخر جنگ او باردار اولین فرزند شان بود، که منوچهر در اثر اصابت یک موشک به خودروئی که او را به اهواز میرساند تا به تهران بیاید کشته شد.
این حادثه اثر بسیار بدی در روحیه اوگذاشت. ولی تولد فریبرز او را مصمم وامیدوار به زندگی کرد. رباب خواهرش که حالا صاحب چند بچه قد ونیم قد شده وشوهرش درکنار خانه جدیدی که در اطراف میدان خراسان خریده بودند، یک مغازه میوه فروشی هم داشت، در این روزها بیشترازهمیشه به او سر میزد ودل داریش میداد.
بخاطر انکه اوقات بیشتری را با پسرش بگذراند، نیمه وقت در بیمارستان کارمی کرد واز دایر کردن مطب صرف نظرکرد.
فریبرز شش ساله بود که قبولی پذیرش برای دوره تخصصی ازدانشگاه معتبری درامریکا بد ستش رسید، وبلافاصله چند ماه بعدعازم امریکا شد.
در رشته روانشناسی بالینی ادامه تحصیل داد ودرهمین سالها با فلیپ استاد روانشناس، اشنا شد وپس از چند سال زندگی مشترک با او ازدواج کرد.
آذرخانوم قصه ما حالا در دانشکاه معتبری در امریکا تدریس ودر بیمارستانی هم، مواقع نیاز به او، کار می کند.
یک روزکه درعرشه کشتی مسافرتی رو صندلی های راحتی کنار فلیپ نشسته بود ونسیم خنک آبهای برخاسته از اقیانوس را برچهره احساس میکرد، داستان زندگی اش را برای فلیپ تعریف کرد واو با تعجب بسیار گوش می کرد، در اخر گفت:
تمام ان چیزهائی را که من در کتابهای روانشناسی ام «راز خوب زیستن» و« چگونه موفق شویم» نوشته ام تو با زندگی ات بدون مطالعه
هیچ کتابی وبدون داشتن راهنمائی به اجرا درآورده ای باید داستان زندگی تورا بعنوان یک انسان خود ساخته ، در آغازهمه کتابهایم بنویسم .
آذر میگوید:
این شعر شیخ بهائی شاعر ودانشمند ایرانی را هم در کتابهایت بنویس وآنرا ابتدا به بزبان فارسی برای فلیپ میخواند:
مپندار خود را که جرم ضعیفی // که پنهان شده در نهانت جهانی
توئی آن کتاب مبین کزحروفت // شود ظاهر اسرارگنج نهانی