اهل کردستانم شعری از/خالدبایزیدی/دلیر

مرداد ۱۳۹۶


اهل کردستانم
انجا که مادران
هنوزسیاه پوشند
وافسانه های ازادگی مردانشان را
برای کودکان خود تفسیرمی کنند
وکودکان از چوبه ی دار پدرانشان
اسلحه می سازند
وبا بغض هایشان جهان را به یاری فرامی خوانند.
ازبرای انتقام…

اهل کردستانم
انجاکه زندان ها
انباشته از شقایقند…
جایی که روزی هزاران الاله و نسترن
برچوبه های دارسبزند و استوارند
وفصل بهارراهجی می کنند…
ودر اوج  جان سپردن.
چنان تندرمی غرند
و زیستن را می ازمایند…
سرزمینی که هر ستاره
حکایت شهیدی  را
درخود نهفته دارد…
ستاره هایی که  شبها
با روشنایی خود فرزندان شهید را
از دلهره  می رهانند

اهل کردستانم
جایی که از دریاچه اش  خون  می جوشد
دریاچه ای  که شهیدان را با پرواز بلورینشان
با خود فرا می خواند
و نیلوفران  سر برمی اورند
تا سرود صلح  ورهایی  را
برای ماهیان  سرزمینم  بخوانند…

اهل کردستانم
انجاکه مردی از رادمردان  قرن  بر پا خواست
وتابش نور خورشید را برای گل ها تفسیر کرد
تا گلها مشتاقانه به خورشید پیوستند…
انجاکه مادران غبارائینه هارا
باموج اشک هایشان می شویند…
وکودکان
هرشب نوازش دست های گرم  پدرشان  را
تنها درخواب می بینند…
وچیدن شکوفه های گیلاس را…
اه…شب های این سرزمین
درتب سوزان کودکان
جان می سپارد…
سرزمینی که هرروز
شهیدی در راه است
تا مرزهای کردستان را
بردنیا هجی کند وپرچم این سرزمین رابا خون سرخ خود
به سفید وسبزدرامیزد

اهل کردستانم
انجا که گلها بدون هیچ پفسیری از بهار
ودراستانه ی شکوفایی  پرپر می شوند
وبه خزان بی هنگام  می پیوندند
بلبل های  دیار من
به جای نغمه شادی
مرثیه های بهاررا می سرایند
وکبوترهای دربند
بی بهارمی میرند…
انجا که شمع ها ایستاده می میرند
وپروانه ها می مویند
و خفاشان
به دور از روشنایی می بالند
سرزمین  پیشمرگان قله های فتح  و پیروزی…
….
اهل کردستانم
انجاکه حنجره ی شاعران  بریده  است
شعرو ترانه خون الوده ست
ودرخت ازادی دررویش…
مردان انقلابی
ودرختهاوجنگلها
اسیربادهای مهاجم
وکوه بیستون…سربلندترازهمیشه
لرزه براندام دشمن افکنده ست…
درسرزمین من
ازسنگ های کوهستان
الاله میروید
وازهرالاله ای شاعری زاده میشود
وچوبه ی داری نیزسربرمی اورد
سرزمین من
انجاکه هر شب ستاره ای
ابستن می شود
تاافسانه های مهرودوستی را
به کودکان یتیم زمزمه کندو…
شاعران میهنم
واژه هاشان رادرجوی خون می شویند
تاشعری بسرایند
ازبرای کردستان من
ژرف ترازخواب
زلال ترازاب

اهل کردستانم
جایی که تازه دامادان
بسترحجله را
باگلوله ای سربی مهمان می کنند
وعروس شب را
بالب خونین می بوسند
انجاکه پیغمبران دروغین
هرروزایه دروغ برمردم می خوانند
وباسحروجادو
سیاهی رامیسرایند
کشاورزان سرزمینم
به جای گندم
توپ وخمپاره می کارند
وبه جای خوشه های گندم
جمجمه های دشمنان رادرومی کنند
کشاورزان کهپیغمبران دروغین راهرروزوشب
نفرین می کنند
گل های سرزمین من
دراتش می سوزند
اسمان می گرید
بهارمی موید
وکودکان شهید
دریچه های قلبشان رابه روی بهارمی گشایند.تابگویند..
تاشقایق هست
زندگی بایدکرد
کردستان من
به دورلاشه ی گندیده ی دشمنان
درپای بازی است

اهل کردستانم
انجاکه ازادی خواهان
برچوبه های دارزاده می شوند
ومقاوم واستوار
همانند شاهین به شکوفه های سرخ ستارگان می پیوندند

خودت را بی نمک نکن – هومن هویدا

مرداد ۱۳۹۶

خودت را

اینقدر هم

بی نمک نکن

تا وقتی جوک هایت را

در جمع شبانه می پاشی

دست کم

چند زخم تازه بخندند

حرفهایی هم

برای آخر شب بگذار

که جام ها خالی

و زبان ها ته می کشند

سکوت آخر شب

بهت مضاعفی را شاید

برما تحمیل کند

که اصلن

به ذهنمان خطور نمی کند

دریا اصلن سفر نمی کند

اما خیلی بانمک است

که زخم بستر نمی گیرد

سروده هائی از – عیدی نعمتی

تیر ۱۳۹۶

در گلویم
چند آواز خاکستر شوم
در چشمم
چند چراغ خاموش
من از ارتفاع زخم
به عاطفه ی دست تو می رسم
به اقلیم رویا
باران
رد نمک را از زخم های کهنه می شوید
کمی پیش تر بیا
فهم رویا از حضور تو آغاز می شود
کمی پیشتر بیا
شب روشن می شود!

(۲)

برج ایفل
گم شده بود
همه چیز را مه خورده بود
ما از قطار زمان پیاده شدیم
تو بغلی از نرگس شیرازهمراه داشتی
من بقچه خاطره ها را .
سر در پی ی تو
سر در پی ی بوی نرگس ها
کجای زمان پیاده شده بودیم
که چشم ، چشم را نمی دید
تنها صدا وُ بوی نرگس ها
حضور بودن بود
و کسی از فراز زمان گم شده می خواند
که صداش از جنس آتش بود:
«بر خیز ای داغ لعنت خورده»
گفتم:
ما در مه گم شده ایم
در هزار توی زمان
گفتی:
رد صدا را بگیر وُ بیا
به آن تپه موعود که رسیدیم
تو خاطره ها را به باد بده
من نرگس ها را
همه جا روشن خواهد شد.
تپه کمونارد ها می درخشد !

قهوه اصل قجر بود، نمی دانستم – محمد رضا جنتی

تیر ۱۳۹۶


شیشه همسنگ گهر بود، نمی دانستم
زور و زر به ز هنر بود، نمی دانستم

رفت چون مرغ مهاجر، تن تالاب فسرد
از دلم وقت سفر بود، نمی دانستم

راه بهر تماشای گل و گلشن بست
باغبان تنگ نظر بود، نمی دانستم

ساقی پیر فلک باده اگر داد مرا
جامی از خون جگر بود، نمی دانستم

ادب و عشق و هنر را ثمری جز غم نیست
دولت عشق سمر بود، نمی دانستم

دست در دست من و گوش به نجوای رقیب
دل تو جای دگر بود، نمی دانستم

آنچه عشق تو به فنجان دلم ریخت، دریغ
قهوه اصل قجر بود، نمی دانستم

فریاد نفس راحتی کشید – مهتاب خرمشاهی

تیر ۱۳۹۶

فریاد نفس راحتی کشید
وقتی سکوتم شنیده شد
من زن کوچه های سرکشی بودم
که بغض را بلعیده بود
و به جنگ مردانی می رفت
که از عشق های کوچک
دروغ های بزرگ می آفریدند
فریاد نفس راحتی می کشد
وقتی سکوت شنیده می شود
تا زنی از خیابان های لخت
چادری به سر نکند
که گل هایش را
علف های هرز بجوند
و من دیگر زن کوچه های سرکشی نباشم
که عشق را با دروغ
فریاد را با سکوت
و گل را با علف
بر دیوارهای تکیده ی شهر بخوانم

مخواه که شعر بگرید- امیر مهیم

تیر ۱۳۹۶

 

مخواه که شعر بگرید
اگر که شعر بگرید
زمین وماه و ستاره،
وهر چه هستی هست،
سرشک غم بارند.

اگر که شعر بگرید
گل و گیاه
وهر چه زیبایی است
بدست قهر طبیعت ،
فنا و نابودتد.

کبوتران که قاصد عشقند،
بدون بال،
وعاشقان، بی پیام خواهند ماند.

اگر که شعر بگرید
سراسر د نیا،
زجنگ و خون وگلوله
سراب خواهند شد.

بگو که شعر بخند د
که خنده عشق،
نسیم صبح بهاری به ارمغان آرد.

بگو به شعر بخند د
چرا؟
کبوتران سبکبال،
صبح آزادی را، به ارمغان آرند.

بگو به شعر بخند د
چرا؟
که خند ه خورشید،
گل وگیاه و نرگس و سنبل
زخاک رویاند.