نور – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۶

آه….ای نور

محمود صفریان

دیرگاهی است

که دیگر در این خانه نیستی

و هر روزنه ای بر روشنائی

بسته است.

پنجره را بگشای

تا شکوفه های پسته را

که لبخند بهار را

بر دشت ها می ریزند

در چشمانم بنشانم

می دانم که

در ورای

این در های بسته

پرده های کشیده

هنوز

پرستو ها

با بهار می آیند

و شاخساران

از گلبرگهای رنگارنگ

لبریزمی شوند

و زندگی نور باران می شود

پشت این پنجره های بسته

می دانم که

هیاهو هست

آه، که در این تاریکی

اشباح هم سیاه اند

و تو که نام قشنگ ات نور است

در هیچ کجای این خانه

نیستی

 

باور می کنی – محمد رضا جنتی

آذر ۱۳۹۶

سینه پر آشوب و طوفانی است، باور میکنی؟
در دلم صد غصه زندانی است، باور میکنی؟

داستان عاشقی زیباست، افسوس عاقبت
آخر این قصه حیرانی است، باور میکنی؟

حاصل عمری که با عشق و وفاداری گذشت
روز درد و شب پریشانی است، باور میکنی؟

عاقلان را جز غم و حسرت نصیبی بیش نیست
شادی دنیا به نادانی است، باور میکنی؟

از ره عشق و هنر رفتیم، فرجامی نداشت
آخر این ره پشیمانی است، باور میکنی؟

نقش ایوانم تماشایی است، اما این بنا
پای بستش رو به ویرانی است، باور میکنی؟

از کتاب زندگانی آنچه باقی مانده است
چند برگ از فصل پایانی است، باور میکنی

چوب خط – محمد رضا جنتی

مرداد ۱۳۹۶


حرف رفتن میزنی، آتش به جانم میکنی
باورش سخت است، شاید امتحانم میکنی!
گاه پنهانی ز چشم و گاه پیدا می شوی
بازی تشویش، با روح و روانم می کتی
دام زلف و تیر مژگان، تیغ ابرو، سنگِ دل
هر طرف رو میکنم، آهنگ جانم میکنی
چوب خط وعده امروز و فردایت پر است
باز هم، زخمی دگر بر استخوانم میکنی
بازِدستانت که بر دوشم نشیند، بی گمان
شاه صاحب شوکت و صاحبقرانم میکنی
زخمهبر ساز دلم، جز غم ندارد نغمه ای
کوکبر سوز و گداز” “اصفهانممیکنی

باز کن پنحره را

مرداد ۱۳۹۶

باز کن پنحره را

من نیازم به هوایی تازست

گیسوانی که برایم میگفت

قصه هایی از عشق

دیگر از موج نگاهت خسته است

باز کن پنجره را

من به دنبال افق میگردم
افقی روشن و گرم
وهوائی که
بشوراند و با خود ببرد
یاد دلگیر تو را
باز کن پنجره را
من نسیم سحری می خواهم
من به دنبال افق می گردم
روز را می جویم
من ز تاریکی شب بیزارم
زندگی در روز است
باز کن پنجره را
تا ببینم روز است

قصیده دربند -صبا بیا و مرا زین قفس به خانه ببر- سپهرداد گرگین

مرداد ۱۳۹۶

 

صبا بیا و مرا زین قفس به خانه ببر

به آن سرای پر ازدرد و عاشقانه ببر

دلم گرفته از این قفل و دخمه و زنجیر

مرا به سمت هدف های جاودانه ببر

امید روئیت دیدار عاشقانم باش

به کوه ودشت ودمن های هرکرانه ببر

شهاب روشن شبهای سرد و تارم باش

به بانگ دلکش چنگ ودف وچغانه ببر

دوچشم تیره و تارم چه ناتوان گشتند

تن نحیف مرا زین ستم شبانه ببر

ببین که مشت ستمگرچگونه کامم بست

سرود سرخ مرا تا ته ترانه ببر

همای سبز سعادت شو و مرا دریاب

به جمع محفل یاران و شاعرانه ببر

اگر زکوی یار من ازاوجها گذرکردی

پیام رمز مرا ترد و زیرکانه ببر

زرنج ودرد وغمم گوشه ای به مردم گوی

مرا به خلوت دل های صادقانه ببر

 

گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای – شاعر؟؟

مرداد ۱۳۹۶

محتسب، بد پوششیرا دید و خِفتش را گرفت
گفت : رفتارت کمی تا قسمتی هنجار نیست
جامه هایی را که پوشیدی زیادی روشن اند
تازه شانس آورده ای، پیراهنت گلدار نیست!
گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای
چیز اورجینال و اکبندی در این رخسار نیست
رفته ای با سرمه و سرخاب میکاپیده ای
خوشگلی جرم است و غیر از اذیت و آزار نیست
ای که با ساپورت، شهری را به آتش می کشی
بشکه ی باروت و کبریت است این، شلوار نیست!
یا نخر یا آنکه از این سند بادی هابخر
هم خوش استیل است هم پوشیدنش دشوار نیست
چشم مارا دور دیدی، موی خود افشانده ای؟
چارقد سر کردنت هم بی ادا ، اطوار نیست
هرعذابی می کشیم از روسرى شُل بستن است
ور نه مسوولی در این جا هیچ،سهل انگار نیست
علت این خشکسالی، بی حجابی های توست
نقش تغییرات جوّى، جانم، این مقدار نیست
آدماز این شُل حجابی های حوّا، ضربه خورد
میوه ی ممنوعه خوردن، جرمش این مقدار نیست
کردگار ای کاش زنها را کچل می آفرید
تار گیسویی نباشد، روز ما هم تار نیست.
موپریشانگفت: باشد زلف از ته می زنم.
تا ببینم بعد این مو، مشکلی در کار نیست؟!

شاعر؟؟