چوب خط – محمد رضا جنتی

مرداد ۱۳۹۶


حرف رفتن میزنی، آتش به جانم میکنی
باورش سخت است، شاید امتحانم میکنی!
گاه پنهانی ز چشم و گاه پیدا می شوی
بازی تشویش، با روح و روانم می کتی
دام زلف و تیر مژگان، تیغ ابرو، سنگِ دل
هر طرف رو میکنم، آهنگ جانم میکنی
چوب خط وعده امروز و فردایت پر است
باز هم، زخمی دگر بر استخوانم میکنی
بازِدستانت که بر دوشم نشیند، بی گمان
شاه صاحب شوکت و صاحبقرانم میکنی
زخمهبر ساز دلم، جز غم ندارد نغمه ای
کوکبر سوز و گداز” “اصفهانممیکنی

باز کن پنحره را

مرداد ۱۳۹۶

باز کن پنحره را

من نیازم به هوایی تازست

گیسوانی که برایم میگفت

قصه هایی از عشق

دیگر از موج نگاهت خسته است

باز کن پنجره را

من به دنبال افق میگردم
افقی روشن و گرم
وهوائی که
بشوراند و با خود ببرد
یاد دلگیر تو را
باز کن پنجره را
من نسیم سحری می خواهم
من به دنبال افق می گردم
روز را می جویم
من ز تاریکی شب بیزارم
زندگی در روز است
باز کن پنجره را
تا ببینم روز است

قصیده دربند -صبا بیا و مرا زین قفس به خانه ببر- سپهرداد گرگین

مرداد ۱۳۹۶

 

صبا بیا و مرا زین قفس به خانه ببر

به آن سرای پر ازدرد و عاشقانه ببر

دلم گرفته از این قفل و دخمه و زنجیر

مرا به سمت هدف های جاودانه ببر

امید روئیت دیدار عاشقانم باش

به کوه ودشت ودمن های هرکرانه ببر

شهاب روشن شبهای سرد و تارم باش

به بانگ دلکش چنگ ودف وچغانه ببر

دوچشم تیره و تارم چه ناتوان گشتند

تن نحیف مرا زین ستم شبانه ببر

ببین که مشت ستمگرچگونه کامم بست

سرود سرخ مرا تا ته ترانه ببر

همای سبز سعادت شو و مرا دریاب

به جمع محفل یاران و شاعرانه ببر

اگر زکوی یار من ازاوجها گذرکردی

پیام رمز مرا ترد و زیرکانه ببر

زرنج ودرد وغمم گوشه ای به مردم گوی

مرا به خلوت دل های صادقانه ببر

 

گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای – شاعر؟؟

مرداد ۱۳۹۶

محتسب، بد پوششیرا دید و خِفتش را گرفت
گفت : رفتارت کمی تا قسمتی هنجار نیست
جامه هایی را که پوشیدی زیادی روشن اند
تازه شانس آورده ای، پیراهنت گلدار نیست!
گونه ها و بینی و لب را مرمت کرده ای
چیز اورجینال و اکبندی در این رخسار نیست
رفته ای با سرمه و سرخاب میکاپیده ای
خوشگلی جرم است و غیر از اذیت و آزار نیست
ای که با ساپورت، شهری را به آتش می کشی
بشکه ی باروت و کبریت است این، شلوار نیست!
یا نخر یا آنکه از این سند بادی هابخر
هم خوش استیل است هم پوشیدنش دشوار نیست
چشم مارا دور دیدی، موی خود افشانده ای؟
چارقد سر کردنت هم بی ادا ، اطوار نیست
هرعذابی می کشیم از روسرى شُل بستن است
ور نه مسوولی در این جا هیچ،سهل انگار نیست
علت این خشکسالی، بی حجابی های توست
نقش تغییرات جوّى، جانم، این مقدار نیست
آدماز این شُل حجابی های حوّا، ضربه خورد
میوه ی ممنوعه خوردن، جرمش این مقدار نیست
کردگار ای کاش زنها را کچل می آفرید
تار گیسویی نباشد، روز ما هم تار نیست.
موپریشانگفت: باشد زلف از ته می زنم.
تا ببینم بعد این مو، مشکلی در کار نیست؟!

شاعر؟؟

اهل کردستانم شعری از/خالدبایزیدی/دلیر

مرداد ۱۳۹۶


اهل کردستانم
انجا که مادران
هنوزسیاه پوشند
وافسانه های ازادگی مردانشان را
برای کودکان خود تفسیرمی کنند
وکودکان از چوبه ی دار پدرانشان
اسلحه می سازند
وبا بغض هایشان جهان را به یاری فرامی خوانند.
ازبرای انتقام…

اهل کردستانم
انجاکه زندان ها
انباشته از شقایقند…
جایی که روزی هزاران الاله و نسترن
برچوبه های دارسبزند و استوارند
وفصل بهارراهجی می کنند…
ودر اوج  جان سپردن.
چنان تندرمی غرند
و زیستن را می ازمایند…
سرزمینی که هر ستاره
حکایت شهیدی  را
درخود نهفته دارد…
ستاره هایی که  شبها
با روشنایی خود فرزندان شهید را
از دلهره  می رهانند

اهل کردستانم
جایی که از دریاچه اش  خون  می جوشد
دریاچه ای  که شهیدان را با پرواز بلورینشان
با خود فرا می خواند
و نیلوفران  سر برمی اورند
تا سرود صلح  ورهایی  را
برای ماهیان  سرزمینم  بخوانند…

اهل کردستانم
انجاکه مردی از رادمردان  قرن  بر پا خواست
وتابش نور خورشید را برای گل ها تفسیر کرد
تا گلها مشتاقانه به خورشید پیوستند…
انجاکه مادران غبارائینه هارا
باموج اشک هایشان می شویند…
وکودکان
هرشب نوازش دست های گرم  پدرشان  را
تنها درخواب می بینند…
وچیدن شکوفه های گیلاس را…
اه…شب های این سرزمین
درتب سوزان کودکان
جان می سپارد…
سرزمینی که هرروز
شهیدی در راه است
تا مرزهای کردستان را
بردنیا هجی کند وپرچم این سرزمین رابا خون سرخ خود
به سفید وسبزدرامیزد

اهل کردستانم
انجا که گلها بدون هیچ پفسیری از بهار
ودراستانه ی شکوفایی  پرپر می شوند
وبه خزان بی هنگام  می پیوندند
بلبل های  دیار من
به جای نغمه شادی
مرثیه های بهاررا می سرایند
وکبوترهای دربند
بی بهارمی میرند…
انجا که شمع ها ایستاده می میرند
وپروانه ها می مویند
و خفاشان
به دور از روشنایی می بالند
سرزمین  پیشمرگان قله های فتح  و پیروزی…
….
اهل کردستانم
انجاکه حنجره ی شاعران  بریده  است
شعرو ترانه خون الوده ست
ودرخت ازادی دررویش…
مردان انقلابی
ودرختهاوجنگلها
اسیربادهای مهاجم
وکوه بیستون…سربلندترازهمیشه
لرزه براندام دشمن افکنده ست…
درسرزمین من
ازسنگ های کوهستان
الاله میروید
وازهرالاله ای شاعری زاده میشود
وچوبه ی داری نیزسربرمی اورد
سرزمین من
انجاکه هر شب ستاره ای
ابستن می شود
تاافسانه های مهرودوستی را
به کودکان یتیم زمزمه کندو…
شاعران میهنم
واژه هاشان رادرجوی خون می شویند
تاشعری بسرایند
ازبرای کردستان من
ژرف ترازخواب
زلال ترازاب

اهل کردستانم
جایی که تازه دامادان
بسترحجله را
باگلوله ای سربی مهمان می کنند
وعروس شب را
بالب خونین می بوسند
انجاکه پیغمبران دروغین
هرروزایه دروغ برمردم می خوانند
وباسحروجادو
سیاهی رامیسرایند
کشاورزان سرزمینم
به جای گندم
توپ وخمپاره می کارند
وبه جای خوشه های گندم
جمجمه های دشمنان رادرومی کنند
کشاورزان کهپیغمبران دروغین راهرروزوشب
نفرین می کنند
گل های سرزمین من
دراتش می سوزند
اسمان می گرید
بهارمی موید
وکودکان شهید
دریچه های قلبشان رابه روی بهارمی گشایند.تابگویند..
تاشقایق هست
زندگی بایدکرد
کردستان من
به دورلاشه ی گندیده ی دشمنان
درپای بازی است

اهل کردستانم
انجاکه ازادی خواهان
برچوبه های دارزاده می شوند
ومقاوم واستوار
همانند شاهین به شکوفه های سرخ ستارگان می پیوندند

خودت را بی نمک نکن – هومن هویدا

مرداد ۱۳۹۶

خودت را

اینقدر هم

بی نمک نکن

تا وقتی جوک هایت را

در جمع شبانه می پاشی

دست کم

چند زخم تازه بخندند

حرفهایی هم

برای آخر شب بگذار

که جام ها خالی

و زبان ها ته می کشند

سکوت آخر شب

بهت مضاعفی را شاید

برما تحمیل کند

که اصلن

به ذهنمان خطور نمی کند

دریا اصلن سفر نمی کند

اما خیلی بانمک است

که زخم بستر نمی گیرد