فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی مشهور به قره العین

مرداد ۱۳۹۶

فاطمه زرین‌تاج برغانی قزوینی ملقب به زَکیّه یا اُمّ سَلَمَه و مشهور به طاهره و قُرَّهُالعَین  ۱۲۳۰  – ۱۲۶۸ قمری  از اولین مریدان سید علی‌محمد باب و از رهبران جنبش باب بوده‌است. پدر و مادرش هر دو مسلمان و مجتهد بودند. وی همانند یکی از عموهایش ابتدا به شیخیه گرایش پیدا کرد و برای مدتی رهبری بخشی از شیخیه در کربلا و عراق را به دست گرفت. با علنی شدن دعوت سید علی‌محمد باب، طاهره به وی گروید و بدون آنکه موفق شود تا پایان عمر او را از نزدیک ببیند، در زمره نزدیک‌ترین یاران او درآمد. او نخستین زن بابی بود که روبنده از صورت برگرفت و اعلام نمود که با آمدن آیین بیانی، احکام اسلام ملغی شده‌است. او به اتّهام دست داشتن در قتل عموی بزرگش محمدتقی برغانی معروف به «شهید ثالث» بازداشت شد و سه سال بعد، مدتی پس از ترور نافرجام ناصرالدین‌شاه و همزمان با بسیاری از بابیان دیگر، در تهران به جرم فساد فی‌الارض اعدام شد. او اولین زنی بود که به این اتهام اعدام شد. از طاهره اشعاری باقی مانده‌است که بر سر انتساب پاره‌ای از این اشعار به وی اختلاف نظر وجود دارد. از سویی طاهره تفسیری انقلابی از بابی‌گری ارائه کرد که موجب جدایی در جامعه بابی‌ها در ایران و عراق گردید ولی از سوی دیگر همین تفسیر باعث پیوند موعودگرایی با مفهوم باب شد. طاهره برترین شخصیت زن در آیین بیانی و سومین و شناخته‌شده‌ترین شخصیت زن در آئین بهایی است. یکی از مشهورترین کارهای او برداشتن روبنده در واقعه بدشت بود
این شعر منسوب به اوست

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می‌رود از فراق تو خون دل از دو دیده‌ام

دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو

در دل خویش طاهره ، گشت و ندید جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

فروغ، پرتوِ مهر نه هالهِ زهد – مهران رفیعی

تیر ۱۳۹۶

هر چند که پنجاه سال از آن تصادف دلخراش و پر کشیدن فروغ فرخزاد می گذرد ولی نام او همچنان بر سر بسیاری از زبان هاست و یادش در بی شماری از خاطرها. انگار که پرندهِ محبوبیت او مردنی نیست, لابد چیزی است از جنس آواز و پرواز. محبوبیتی ویژه و پر از رمز و راز و بدون شک محصول تلاش هایی گسترده در طول یک زندگی کوتاه اما پربار و پر رنج.

تازه ترین شاهد ادعای بالا کثرت و تنوع واکنش هایی است که در مورد برنامه اخیر پرگار( شبکه بی بی سی فارسی ) مشاهده می شود. در این برنامه معتبر هفتگی که توسط داریوش کریمی با مهارت طراحی و اجرا می گردد در مورد طیف وسیعی از مسایل هنری, اجتماعی, علمی, فلسفی و مذهبی صحبت می شود, معمولا با شرکت چند تن از کارشناسان مهمان. در آخرین برنامه پرگار که تحت عنوان فروغ در یاد گلستانبرگزار گردید تنها یک مهمان حضور داشت, ابراهیم گلستان در سن نود و چهار سالگی اما همچنان سرزنده و پرخروش.

از جمله واکنش های مذکور نظرات نوشته شده در صفحه فیسبوک مربوط به این برنامه پرگار است که تعداد آنها در مقایسه با برنامه های پیشین به صورت شگفت انگیزی افزایش یافته است. هر چند که این نظرات را نمی توان جایگزین یک نظرسنجی جامع علمی دانست اما در شرایط فعلی و با توجه به محدودیت های حاکم شاید این اظهار نظر ها از بهترین محک های موجود باشند. در ضمن این برنامه در چندین شبکه پر خواننده اجتماعی نیز بصورت گسترده ای به اشتراک گذاشته شده است.

مروری کوتاه بر این نظرات نشان میدهد که بخش بزرگی از آنها بصورتی کاملا احساساتی و غالبا خشمگینانه نوشته شده اند و بخش کوچک تری از روی درایت و عدالت. نکته مهم دیگر این است که اسم و یاد فروغ کماکان گروه زیادی از مردم کشور ما را به هیجان در می آورد, حتی کسانی را که سنخیت چندانی با او و شیوه زندگیش نداشته اند. راستی چرا؟

کمی دقت بیشتر آشکار میکند که برخی از نظرنویسانِ خشمگین از دست مجری برنامه شاکی هستند و جمعی دیگر از دست مصاحبه شونده. نکته جالب دیگر این است که کسی از دست فروغ نه تنها خشمگین نیست بلکه وی به گونه ای باور نکردنی مورد مهر و ستایش غالب نظر نویسان است. علت این پدیده چیست؟ بدون تردید فروغ هم مثل هر هنرمند دیگری مخالفان و منتقدانی داشته و دارد اما احتمالا این گروه بدلایلی ترجیح داده اند که سکوت کنند. این دلایل کدامند؟ چرا شاهد چنین سکوت و پرهیزی در مورد سایر هنرمندان و بخصوص شاعران نامی دیگر نیستیم؟ از سعدی و مولانا گرفته تا نیما و شاملو.

پرسش بالا را می توان کمی بیشتر تعمیم داد و مثلا اینگونه پرسید: رابطه فروغ و گلستان در نیم قرن قبل چه اهمیت یا جذابیتی برای مردم امروز دارد؟ مگر نه این است که سرعت تحولات در دهه های اخیر تاثیر عمیقی بر مناسبات فردی و اجتماعی گذاشته است؟ مگر در این باره زمانی بسیاری از مفاهیم و ارزش های اخلاقی مورد تجدید نظر قرار نگرفته اند؟ مگر شماری از قوانین دست و پاگیرعرفی و شرعی ( مثلا ازدواج و طلاق) در بسیاری از کشورهای جهان خود را با شرایط روز تطبیق نداده اند؟ اگر موارد ازدواج سپید در جامعه شهری ایران چندان افزایش یافته که به موضوع خطبه سیاسی عبادی جمعه هم تبدیل گشته پس ذره بین گذاشتن بر آن رابطه نیمه باستانی چه توجیهی دارد؟

در میان نظرات نوشته شده برخی مصاحبه کننده را مقصر دانسته و گفته اند که او یک فرصت استثنایی را از دست داده و پرسش های مهم را فراموش کرده است. پرسش های اصلی کدام اند؟ اگر بپذیریم که این دو نفر با هم پیوندی عاطفی داشته اند, دیگر جای چه پرسشی باقی می ماند؟ مگر دلداگی انسانها عملی غیر طبیعی و یا بی سابقه و باورنکردنی است؟ از طرف دیگر اگر فرض کنیم که داستان چنین نبوده و در بدترین حالت ممکن مثلا فرض کنیم که گلستان فروغ را وسوسه کرده و فریب داده است, آیا چنین مواردی در اطراف مان کم نظیر بوده و بنابراین پرسش برانگیزند؟ آنهم پس از نیم قرن؟

در فضای خبری امروز کمتر هفته ای است که در مورد کودک و زن آزاری پیشوایان مذهبی مطلبی منتشر نشود. داستان قاریان معروف قرآن هم که دیگر بر کسی پوشیده نیست. در مورد دولتمردان نامی, هنرمندان و ورزشکاران معروف هم حرف و حدیث های فراوانی در صفحات مجلات پرخواننده دیده می شوند و گاهی هم تصاویری چشمگیر و رنگین بر روی جلد ها. و نیز میدانیم که داستان های عشقی فراوانی هم از درون احزاب پیشرو, اتحادیه های کارگری و حتی سازمان های زیرزمینی و چریکی به بیرون درز کرده و برای مدتی جلب توجه کرده اند ولی عملا غالب آن خبرها گذرا بوده اند و فراموش شدنی. پس چرا رابطه فروغ و گلستان کماکان مهیج است؟

آیا نظریه سادگی و فریب خوردگی فروغ با درک ما از مطالعه آثار کم نظیر و هوشمندانه او همخوانی دارد؟ مگر در زمان آشنایی این دو نفر فروغ دختری چشم و گوش بسته و جهان نادیده بود؟ کافی است به پاسخ هایی که فروغ به پرسش های سخت ایرج گرگین داده گوش کنیم تا از میزان بهره هوشی و آگاهی اجتماعی او با خبرتر شویم. و راستی مگر در اطراف فروغ جمعی از هنرمندان دیگر و جوان تر نبودند؟

پس چرا دل مان می خواهد که از فروغ موجودی نحیف و معصوم بسازیم تا مقدس و سپس قابل دوست داشتن باشد؟ چگونه حتی اعتراف شجاعانه او به گناهی لذت بخش را از خاطرها می زداییم تا مهرش در دل مان نشستنی تر شود؟ شیطنت های فروغ را به چه حسابی باید گذاشت؟ سر به سر این و آن گذاشتن و مسخرگی و زبان درازیش را چگونه می توان به حساب نجابت و وقار متعارف نوشت؟

آیا ابراهیم گلستان به همان بدی و اهریمنی است که بسیاری توصیف کرده اند؟ اگر چنین است چرا کماکان از او و یا در باره او حتی در نشریات داخلی هم مطالب فراوانی دیده می شود؟ اصولا چه نیازی هست که از این زوج عشقی یک ترکیب جن و پری خلق کنیم تا فقط یکی فرشته شود؟ اگر در آن تصادف لعنتی گلستان جان داده بود و فروغ مانده بود و در برنامه پرگار شرکت می کرد آیا باز هم مورد همین گونه حمایت های یک جانبه قرار می گرفت؟ آیا دست توانای مرگ نه تنها بر نفس کشیدن مان بلکه بر قضاوت کردن مان هم چنین سلطه ای دارد؟

من پاسخ این پرسش ها را ندارم و قصدی هم برای دفاع از گلستان در سرم نیست اما قضاوت های احساسی و بی منطق را نمی توانم بسادگی هضم کنم. شاید اگر فروغ آن چنان بود که بسیاری میل دارند دیگر نامی از او بر جا نمانده بود. فروغ زنده است چرا که از روزنهِ سردِ عبوس باغ را دیده و به خوابِ سرد و ساکتِ سیمرغان پی برده است. و باور دارم که این دیدن و پی بردن نه از روی اتفاق و تصادف بوده و نه محصول خوش اقبالی.

چگونه است که گلستان را بخاطر استفاده از برخی از کلمات در یک مصاحبه پرتنش به خودپسندی و غرور و خود برتربینی متهم می کنیم اما همین گونه قضاوت را در مورد فروغ نداریم؟ مثلا هنگامی که همه را ترسو می شمارد:

همه می ترسند,

همه می ترسند, اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

آیا این نشانه ای از تضاد در قضاوت کردن مان نیست؟ آیا بطور ناخودآگاه مشغول تنیدن هاله ای از تقدس بدور فروغ نیستیم؟ مبادا که او را به مجسمه ای متضاد با خودش تبدیل کنیم. مبادا که شاهد تلاش مهندسان مثلث ساز باشیم تا چند ضلعی عشقی فروغ را هم طراحی کرده و آب را از این هم گل آلوده تر کنند.

چرا نمی خواهیم بپذیریم که این یک رابطهِ عشقیِ شورانگیز بوده است, از آن نوعی که به فروغ بیش از اندوه شادی بخشیده و او را به کهکشان برده است, و به تصور من محبوبش را هم, هر چند که گلستان نخواسته و یا نتوانسته حالش را به دیگران بگوید. در این صورت تنها پرسشی که می توان پرسید چنین است: چگونه می توان به اندازه این دو دلداه عاشق شد؟ بقیه پرسش ها فرعی و بی اهمیت هستند چنانکه ما چنین کنجکاوی هایی را در مورد افراد دیگر از خود نشان نمیدهیم. اما مخاطب چنین پرسشی خودمان هستیم و نه گلستان و دیگران.

فراموش نکنیم که با گذشت زمان انسان ها تغییر می کنند, و این شامل گلستان هم می شود. مگر پرویز نیکخواهی که فروغ برای نجات جانش به آب و اتش زد به سرعت تغییر عقیده نداد؟ اگر فروغ چند سالی دیگر زیسته بود و نیکخواه جدید را می دید آیا از کرده خود پشیمان نمی شد؟ در حالی که میدانیم که این عشق آتشین مربوط به دوره زمانی خاصی است, پس چرا انتظار داریم که گلستان از دید همان شخص دهه چهل به پرسش ها پاسخ بدهد؟

خوشبختانه منابع خوبی در مورد فروغ در دسترس همگان است و هر جوینده هوشمندی می تواند به طریقی پاسخ خود را بیابد. در فیلم مستند سردِ سبز که در مورد فروغ تهیه شده( ساخته ناصر صفاریان در سال ۱۳۸۰) مصاحبه های فراوانی وجود دارد, شامل گفتگو با مادر, خواهر و برادر شاعر و همچنین شماری از دوستان هنرمندش. حرف های کاوه گلستان, بهرام بیضایی, آیدین آغداشلو, داریوش مهرجویی و چند تن دیگر براستی شنیدنی و تامل برانگیزند. حسین منصوری (فرزند خوانده فروغ) هم در فیلم مستندش از فروغ می گوید و از حالات روحی او و رنج های شاعر در هنگام سرودن اشعار جاودانه ش. دریغ است که تلاش های فروغ و حرکت های تکاملی او را دست کم بگیریم, کسی که توانست از آیه های تورات متنی برای فیلمی بیادماندنی بیافریند.

اگر آن دلداگی از نوع خاص نبود, مثلا شبیه عاشق شدن سعید راوی داستان دایی جان ناپلئون, حتما گلستان هم می توانست با دقت جزییات و حتی چگونگی شوریده شدنش را به سبک راهنماهای آشپزی و بصورت قدم به قدم بازگو کند, همانگونه که سعید مراحل و حتی لحظه عاشق شدنش را در شروع داستان برای مان نقل می کند.

که عشق آسان نمود اول ولی …..

 

دیر است گالیا – هوشنگ ابتهاج

خرداد ۱۳۹۶

امیر هوشنگ ابتهاج ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.  برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در  رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام [گالیا] شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری به نام کاروان (دیرست گالیا…) با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش در گیرودار مسائل سیاسی سرود. ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت..

سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعرخوانی بر مزار حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که دکتر باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تا پاریس) استقبال شرکت کنندگان و هیجان آنها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهد و می‌نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان زده شوند.

ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران (پس از کناره گیری  داود پیرنیا و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلپین هفته بود. عدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیر شجریان، ناظری و حسین قوامی اجرا شده‌است. تصنیف خاطره انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) از اشعار سایه است. سایه بعداز حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) به همراه محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفاء داد.

از مهم‌ترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزل‌های حافظ است که با عنوان حافظ به سعی سایه نخستین بار در ۱۳۷۲ توسط نشر کارنامه به چاپ رسید و بار دیگر با تجدیدنظر و تصحیحات تازه منتشر شد. سایه سال‌های زیادی را صرف پژوهش و حافظ شناسی کرده که این کتاب حاصل تمام آن زحمت هاست که سایه در مقدمه آن را به همسرش پیشکش کرده‌است.[۳]
شعر گالیا ی  او را در زیر بخوانید

هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود.

دیر است ، گالیا!
در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی ست

اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو
بر پرده‌های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان

دیر است گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!

یاران من به بند،

در دخمه‌ های تیره و نمناک باغشاه

در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک

در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه

زود است گالیا

در گوش من فسانهٔ  دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!

زود است گالیا! نرسیدست کاروان

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من ….

فایز و دوبیتی هایش

اردیبهشت ۱۳۹۶

در دو بیتی سرائی همانطور که می‌دانید بابا طاهر نه تنها از سر آمدان است که در‌واقع سر آمد
:همه ی آن هاست و انصافن پاره‌ای از دو بیتی ها ی او یک سینه سخن در خوددارد

تنسیمی کز بن آن کاکل آیو
مرا بهتر زبوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش
سحر از بسترم بوی گل آیو

توجه بفرمائید که این دو بیتی تا چه حد زیبا و ظریف و دلنشین است

اما در این میان دوبیتی سرای دیگری داریم بنام « فایز دشتی » که ترانه هایش دستمایه باز شدن نوعی خواندن می‌شود که بنام « شروه خوانی » :که نوعی دوبیتی خوانی است می شود
که خود داستان مفصل دیگری دارد
محمد علی دشتی که بنام فایز معروف است شاعر دوبیتی سرائی است که درسال ۱۲۱۳ خورشیدی در «کردوان » روستائی در منطقه دشتی « و نه دشتستان که جای دیگری است » متولد می شود
منطقه کردوان که امروز بنام بخش « کاکی شهرستان دشتی استان بوشهر است » و پس از ۷۶ سال « در روستای گزداز » در سن ۷۶ سالگی در گذشت و طبق وصیتش در نجف دفن شد
بیشتر ترانه هایش که از دل سوحته اش بر می‌آید در شروه خوانی ها که نمونه بسیار دارد مورد استفاده قرار می‌گیرد . نمونه شروه خوانی را می‌توان یافت و گوش فرا دار ولی از دوبیتی هایش نمونه می آوریم

دو گیسو را به دوش انداختی تو
ز ملک دل دو لشکر ساختی تو
به استمداد چشم و زلف و رخسار
به یکدم کار فایز ساختی تو

*****
دلا تا چند در آزارم از تو
گهی نالان ، گهی بیمارم از تو
تو فایز در جهان بدنام کردی
برو ای دل که من بیزارم از تو

*****
ه زیر زلف برق گوشواره
زده بر خرمن عمرم شراره
بیا فایز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره

*****
سیم ، آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوی یار از راه و بی راه
بجنبان حلقه زنجیر زلفش
زحال زار فایز سازش آگاه

**************************

با تعدادی از کتاب هائی که گذرگاه متشر کرده است در این صفحه و صفحات دیگر آشنا شوید برای تهیه آن ها از سایت آمازون استفاده کنید
www.amazon.com

اریک کلیفورد امیلر ۲۸ جولای ۱۹۰۹ – ۲۲ اکتبر ۱۹۹۸

فروردین ۱۳۹۶

Eric_Ambler

او نوسنده ای در ژانر کتاب های پلیسی و کارا گاهی است

هشتاد و نه سال زندگی کرد و در دوران قلم به دستی حدود ۲۱ کتاب منتشر  کرد که از آن جمله اند
سنگ نبشته ای برای جاسوس
سفر به درون ترس
باز گشت به خطر
او با نامهای دیگری چون الیوت رید و چارلز رودا ایز نیز معروف بود
اریک به هیچ دین و مذهبی اعتقاد نداشت و در حقیقت خدا باور نبود

رهی معیّری – ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸- ۲۴ آبان ماه ۱۳۴۷

اسفند ۱۳۹۵

معیری
محمدحسن
«بیوک» معیری (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۴۷ در تهران) با تخلص رهی از غزلسرایان معاصر ایران و از ترانه‌سرایان و تصنیف‌سرایان به‌نام است. از ترانه‌های سروده شده توسط وی می‌توان «شد خزان»، «شب جدایی»، «کاروان» و «مرغ حق» را نام برد. اشعار او تحت تأثیر سعدی (که بیشترین تأثیر را در او گذاشته است)، حافظ، نظامی، صائب و مولوی است.

رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی دلبستگی فراوان داشت و در این هنرها بهره‌ای بسزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست وحید دستگردی تشکیل می‌شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شمار می‌رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعار رهی در بیشتر روزنامه‌ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه باباشمل و مجله تهران مصور چاپ می‌شد. در شعرهای فکاهی و انتقادی از نام مستعار «زاغچه»، «شاه پریون»، «گوشه‌گیر» و «حق گو» استفاده می‌کرد.

رهی معیری در سال‌های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در همان سال‌ها سفرهایی به خارج از ایران داشت از جمله: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال درگذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵. عزیمت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود
از میان غزل های نابی که دارد این را بر گزیه ایم

چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
شب فراق به پایان مگر نمی آید؟
جمال یوسف گل چشم باغ روشن کرد
ولی ز گمشده من خبر نمی آید
شدم به یاد تو خاموش، آنچنان که دگر
فغان هم از دل سنگم به در نمی آید
تو را بجز به تو نسبت نمی توانم کرد
که در تصور از این خوبتر نمی آید
طریق عقل بود ترک عاشقی دانم
ولی ز دست من این کار برنمی آید
بسر رسید مرا دور زندگانی و باز
بلای محنت هجران بسر نمی آید
منال بلبل مسک به دام غم زین بیش
که ناله در دل گل کارگر نمی آید
ز باده فصل گلم توبه میدهد زاهد
ولی ز دست من این کار برنمی آید

دو روز نوبت صحبت عزیز دار رهی

که هر که رفت از این ره دگر نمی آید

 

: