“….شب ها به هنگام خواب بهترین زمان با او بودن بود. تختخواب من و خواهرم را که به فاصله اندکی در یک اتاق در کنارهم قرار داشت، او راس وریس و جمع و جور و مرتب می کرد، و ما که بی تاب قصه هایش بودیم دور تختخواب ها می چرخیدیم، و بی حوصله تمام شدن کار را تحمل می کردیم.
می دانستیم که او پس از خواباندن ما با افسون قصه هایش، می رود به نشیمن و تاره بدون حضور ما به گپ و گفت می نشینند. این انتظار پدر و مادر برای بر گشت او بخصوص مرا، افسرده می کرد، می دانستم که قصه کوتاهی در انتظارمان است
ولی دهان گرم و نحوه بیانش چون داروی بیهوشی امان نمی داد که کارمان به اعتراض کشیده شود.
محیط گرم و خوبی داشتیم….”