قسمت ششم از پاورقی داستان : برگ هائی از یک زندگی – تنظیم از محمود صفریان

آبان ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است

قسمت ششم

بدین ترتیب دفتر زندگانی من که حاصل عشقی پاک به شمار می آمد در سرزمین پدری ام ایران در روز ۱۸ اسفند ماه سال ۱۳۶۶ برابر با ۹ مارس ۱۹۸۷ و در اولین ساعات بامداد روز دوشنبه گشوده شد. آری چشمانم را بر روی شهر و کشوری گشودم که نزدیک به یک دهه از انقلاب سوال برانگیزش می گذشت. همه چیز در حال تغییربود تغییری که استقرار یک دیکتاتوری مذهبی تمام عیار را رقم می زد. می رفت که تمامی آرزوهای زندگی آزاد به کابوسی شوم بدل شود. زندانها پر از بهترین و پاکترین فرزندان این کشور شده بود و دیکتاتوری اسلامی با بی رحمانه ترین شکلی مخالفینش را دسته دسته به جوخه ها ی اعدام می فرستاد. یاد آوری این روزها برای من که معصومانه چشم بر روی این جهان گشوده بودم و سالها بعد راجع به این حوادث می شندیدم و می خواندم هنوز هم تکان دهنده است. کابوس ترسناک مرگ سراسر این سرزمین پاک آریایی را درکام خود فرو می برد. آری این چنین بود که زندگی مشترک دو عاشق بدون اطلاع از آنچه در انتظارشان بود در کنار فرزند نورس شان آغاز شد.

Read the rest of this entry

لفط الله – محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

عمه فاطمه پار سال، پس از کمی بیش از هشتاد سال زندگی بسیار معمولی، و در بی خبری کامل
از بزرگی و متنوعی دنیا، و با بر جای گذاشتن دو دختر و دو پسر، زندگیش نقطه پایان خورد.
طفلک تا مرد، فکر می کرد با لفط الله ازدواج کرده است. البته این فکر، به لطف الله ختم نمی شد. بهر اتومبیلی هم می گفت فورد و این صنعت پیشتاز، برای او از فورد جلو تر نرفته بود.
راستش نمی دانم فقط به ماشین های سواری می گفت فورد، یا هر نوعش برایش فورد بود.
اولین باری هم که بچه هایش رادیو آندریا ئی آورده بودند خانه که با باطری به بزرگی باطری اتومبیل کار می کرد، چیزی نمانده بود قبض روح بشود. پس از این واقعه بود که اطمینان بی برو بر گردش به جن ، بی چون و چرا شد. پیش که می آمد به دو دست بریده ابوالفضل قسم می خورد که جن را به چشم دیده و با گوش هایش شنیده که در طاقچه خانه نشسته بوده و او را که دیده گفته:
اینجا تهران است

و توضیحات مکرر بچه ها، که بخدا قسم، جن نبوده، رادیو آندریا بوده که پس از خاموش شدن تا مدتی بعد هم به حرف زدن ادامه می دهد، فایده نکرده بود.

به واقع زندگی راحت و بی دنگ و فنگی داشت. نه درآشوب تکنولوژی دست وپا می زد، ونه حرص خرید و تجملات را داشت. چشم و هم چشمی هم نداشت.

اما چرا، حمام رفتن زن ها ی دیگر خانه که حکایت از رسیدگی شبانه شوهر ها بود کمی آزارش می داد.

شنیده بودم که به صدیقه خانم که مدت ها از حمام رفتنش گذشته بود، می گفت:

به این بقچه و بندیلشان نگاه نکن، بیشتر اوقات خبری نبوده، واین حمام رفتنشان برای کم نیاوردن است. “

آن سال من را به شهر محل اقامت عمه یک جورائی تبعید کرده بودند. شیطان بودم، مادرم بتازگی بچه دیگری به دنیا آورده بود، و حوصله و فرصت هچ و نچ با من را نداشت. پدرم تصمیم گرفته بود خانه را برای او که هنوز دوستش داشت، چون تنبانش دوتا نشده بود ساکت کند، و حد اقل بار زحمت من یکی را از کول او بردارد.
فرستاده شدم تا سال تحصیلی آینده را خدمت عمه خانم باشم. دوم ابتدائی بودم.

خانه ی درندشتی بود در سه طبقه و دو شبستان، و شاه نشین کوچکی که بر بالای طبقه سوم نشسته بود. و زن و بچه بود که در این کاروانسرا وول می خوردند. از خودی و مستاجرو چه زن و دختر های خوشگلی هم بودند

با همان سن کم، که هنوز نبایستی چیزی! ” سرم می شد، از دیدن آن همه زیبائی کیف می کردم.
برایم تابلو های قشنگ متحرکی بودند که به پاس حرمت عمه فاطمه، دستی هم به سرو کول من می کشیدند. می بردندم به اتاق های خودشان و کلی چیز های خوش مزه به خوردم می دادند، بخصوص، آن هائی که شوهرهایشان برای درآمد بیشتر به کویت رفته بودند.
به واقع آن سال حسابی چشم و گوشم باز شد.
علاقمند شده بودم که به حرف های بخصوص زن ها گوش بدهم. پاره ای از آن حرف ها، به مراتب از فیلم های پورنوی کنونی سکسی تر بود. همچین که می دیدم چند تا ئی دور هم جمع شده اند می دانستم که عاقبتش به کجا کشیده می شود. فورن بساط مشق و درسم را در همانجا، همراه با

گوش هایم پهن می کردم.
به همه اتاق ها، به خاطر عمه خانم و کمی سن، و اینکه حواسم جمع مشق و درسم است، جواز ورود داشتم.

لطف الله که می خوابید، خانه ای به آن شلوغی از نفس می افتاد. بخصوص خواب بعد از ناهار، که بنظر می رسید حرمت بیشتری دارد.
در طول این خواب نیمساعته بود، که بساط پچ پچ زن ها رونق می گرفت و تا پاسی پس از رفتن مجدد او به مغازه نجاری اش ادامه می یافت. غیبت شوهرانی که تا تنگ غروب به کار مشغول بودند، به این نشست ها رونق بیشتری می داد.

لطف الله، رئیس صنف نجارها بود، و بهمین خاطر در خانه او را قنسول صدا می کردند، و عمه از این بابت چه پزی می داد و چه خودی می گرفت. من عمو صدایش می کردم.

اولین کتکی که از او خوردم، وقتی بود که در مورد حسرت زن ها از خروس عمه برای او تعریف کردم. که البته عمه به حمایت من برخاست.

“…لفط الله! این چه کاری بود کردی؟ این بچه این جا امانته! ما حق نداریم او را آن هم این جور ناکار بزنیم. اون که نمی دونه منظور این زن های بی حیا چیه…”

و همین اعتراض عمه بود که متوجهم کرد داستان خروس از چه قرار بوده است. و حالی ام شد که از حرف های این گونه نشست ها، چیزی حتا به عمه هم نگویم. چون همین عمه بود که پس از اعتراض به شوهرش به من پرخاش کرد که:

“…چرا به حرف زن ها توجه می کنی؟ و چرا آن ها را به عمویت می گوئی، مگر حواست به مشق و درست نیست؟…. یک دفعه دیگر از این غلط ها بکنی من می دانم و تو. “

و من دیگر جائی تعریف نکردم. هرچند به واقع تعریف کردنی بودند.

عمه تو حیاط ولنگ و واز خانه، هفت هشت مرغ رنگارنگ و یک خروس قبراق داشت. از تخم آنها، هم برای خوراکی استفاده می کرد، هم برای جوجه کشی. و در یکی از همین گرد هم آئی های زنانه بود که زهرا خانم گفت:
“…
کاش مردای ما از این خروس یاد می گرفتند. پاش که می افته تنگ چند تا مرغ را پشت سر هم می کشه
و عصمت زن جوان و زیبای مش جواد شاطر، به دنبال آهی کوتاه گفت:
بذار یکی را بی فس فس حریف بشن، چند تا پیش کششون
و آنقدر می گفتند، که آرزو می کردم، کاش مرد نبودم. و مدت ها رفتم تو کوک ِ خروس حرامزاده که ببینم و بیشتر درآرم که چطور می تواند چند مرغ را حریف بشود. و کم کم حسادت را تجربه کردم.
دفعه بعد که مش جواد را دیدم با نان سنگک بلند بالای دو آتشه ای که نوکش را گرفته بود تا همسایه ها بهتر بتوانند آن را ببینند، جلو رفتم و برای اینکه قد و بالا و صورتش را خوب بررسی کنم سلام کنان، نان را از دستش گرفتم و به دنبالش راه افتادم، و تا توی اتاقشان رفتم. انصافن فس

فسی در او ندیدم. فکر کردم که حتمن عصمت خانم انتظارهای دیگری از او دارد. دلم می خواست نه از او، اما از عصمت خانم بپرسم، مردی به این سر حالی چرا فس فس می کند. ضمن اینکه
درست نمی دانستم منظور از فس فس چیست.
امتحان ثلث اول را گند زدم. کسی هم نبود که چرائیش را ازم بپرسد. ولی خودم از ترس مادر که اگر بفهمد کارم ساخته است، به شد ت نا راحت بودم. عمه متوجه شد.

احمد! چرا تو خودتی؟ حالت خوبه؟
و الکی گفت:
مادرت نامه فرستاده، خیلی هم از تو پرسیده، و نوشته، دلم برای احمد یک ذره شده…”
پرسیدم:

عمه جان می توانم نامه را ببینم؟
نه، تو جیب بغل کتِ عموته
عمه را سر حال و مهربان دیدم. فکر کردم وقتشه. به خودم جرات دادم و پرسیدم:

چرا به یه مرد میگن فس فسو؟
گردش چشم عمه، همه تنم را لرزاند.
“…
تو به مرد ها چه کار داری؟ کی را دیدی که فس فسوه؟

عمه! من اصلن نمی دونم فس فسو یعنی چه. “

پس چرا می پرسی؟ از کی شنیدی؟…”

گرفتار شده بودم. عجب غلطی کردم. نمی دانستم چه بگویم. ولی می دانستم که اگر اسم جواد و عصمت را بیاورم، واویلا می شود.
دروغ گفتم:

معلمم سر کلاس گفت…”

معلمت!…درست بگو ببینم چه گفته…”
چه پیله ای کرده بود.
گفت:
یه مرد خوب اونه که فس فسو نباشه، بخصوص برای زنش…”

که عمه گُرگرفت. طوفان شد.

معلمت و تو با هم غلط کردید. فردا پسرعمه مَندل را می فرستم مدرسه تا پدرش را درآوره، و یادش بده که دیگه از این گه های زیادی نخوره، و راجع به مرد و زن در کلاس حرف نزنه
کمی ترسم ریخت. پسر عمه مَندل مرد آرامی بود. من را هم خیلی دوست داشت. منهم همیشه ازش حساب می بردم و بسیار مودب با او بر خورد می کردم. بد اخلاقی و خشونت عمو لطف الله را هم نداشت. گه گاهی هم دستی به سروکولم می کشید و گاه دهشاهی هم کف دستم می گذاشت و لوطیگری در مدرسه ام را رونق می داد، حتا یکبار هم مرا همراه چند تا از دوستانش به پیک نیک برد، که خیلی خوش گذشت.
بلند بالا و خوش سیما بود، هر چند کاسبکارانه لباس می پوشید و در قید لباس شیک نبود. او هم در

دکان سه دهنه نجاری عمو لطف الله کار می کرد.
تمام کار های ظریف، از جمله تزئین سقف هتل ها و خانه های گران قیمت بجای گچ بری از وظایف او بود، و بنظر می رسید که از این بابت درآمدش خیلی خوب باشد.

یک روز که از مدرسه آمدم، خانه بود، زمانی که ندیده بودم خانه باشد. مرا که دید، صدایم کرد:

بیا اینجا

قرار بود حالا که کار به او سپرده شده چنین ترسی نداشته باشم، ولی نمی دانم چرا جرات نزدیک شدن به او را نداشتم. داشتم این پا آن پا می کردم که خندید و دوباره به نام صدایم کرد با افزودن

جان
خنده و جانی که پسوند اسمم کرده بود و چهره مهربانش، توانم را روبراه کرد. بسویش رفتم:

بله، پسر عمه

با من بیا، می خواهم کمی با تو حرف بزنم

به اتاقش رفتیم.

کیف مدرسه ام همچنان دستم بود.

بنشین! ”
هر چه نگاه کردم دیدم صندلی برای نشستن در اتاقش نیست. همان یکی هم که بود خودش نشسته یود.

متوجه شد.

بنشین لبه تخت

جایم از صندلی راحت تر بود.
خب احمد! جریان خروس چیه؟
از کجا فهمیده؟ قرار بود در مورد مردان فس فسو بیاد مدرسه.

احمد، هر چه هست کامل برایم تعریف کن. بدون واهمه و ترس. من نمی گذارم کسی به تو کاری داشته باشد. بگو ببینم کی در مورد خروس صحبت کرد، کیا آنجا بودند، تو آنجا چکار می کردی؟

فقط توانستم بگویم:

خروس! “

بله، جریان چی بوده؟ کامل و بی کم وکاست برایم تعریف کن. “

می ترسم. “

و گریه کردم.

برخاست دستی به موهایم کشید و محکم گفت:

گفتم نترس، نمی گذارم هیچکس به تو کاری داشنه باشد، نه عمه ونه عموگریه نکن…”

سرم را پائین گرفتم و آرام و آهسته شروع کردم، ضمن اینکه نمی دانستم چرا این همه علاقمند شنیدن جزئیات است.
” …
چند روز پیش که عمو خوابیده بود، چند تا از زن ها و دخترها تو اتاق عصمت خانم جمع بودند من هم به بهانه نوشتن تکلیف های مدرسه ام به آنجا رفتم و بساطم را پهن کردم و مشغول شدم. چند دقیقه ای که گذشت، نصرت دختر حاج حبیب گفت:

حواسش نیست، داره مشق می نویسه.”

کبرا دختر ترشیده آن جمع گفت:

حواسشم باشه حالیش نمیشه…”

و ادامه داد:

” …دقت کردید که خروسه حتمن کارشوخوب و کامل هم انجام می ده، چون پائین که میاد هم خودش و هم مرغه چه سینه ای جلو می دن و با چه پزی راه می افتن، و این یعنی ارضای کامل…”

وقتی کبرا داشت حرف می زد، بقیه چکار می کردند؟
هیچی! سرا پا گوش بودندولی وقتی کبرا اضافه کرد: کاش من یکی از مرغ ها بودم، نمی دانم چند نفر دیگرشان هم گفتند: کاش ماهم بودیم…”

شعف خاصی چهره پسر عمه را گل انداخته بود.

دیگه چی؟

یادم نمی آید، فکر می کنم دیگه چیزی نگفتند. “

مگه میشه؟ بعد از اینکه چند تائی که دلشان می خواست مرغ باشن، بقیه لالمونی گرفتند؟

خوب فکر کن…”

فقط مثل اینکه صدیقه خانم بود که گفت:
خوش به حالتان، در عوض مال من از این خروسه هم بدتره. زخمم کرده…”

باز خندید..

” …پاشو برو، من همه چیز را برایت روبراه می کنم. تو هم دیگه اصلن حرفی در هیچ مورد از جمع زنها به عمه نگو. ولی هر وقت دور هم جمع شدند، بهر بهانه ای برو و خوب گوش بده و بعد کلمه به کلمه اش را برایم تعریف کن، فهمیدی؟

بله! فهمیدم

پسر عمه مَندل مجرد بود.

بگو حال من خوب نیست- کافیه جلیلیان

مرداد ۱۳۹۶


دستش را روی دستم می کشد
. ازبویش که ازبچگی می شناسم می دانم خان داداش دکتر است. صدایم می زند: حمید. . حمید. . خوبی؟

ماه ها می شود کسی مرا به اسم صدا نزده. چشم هایم کم سو شده. پرستار می گفت ازداروهاست. سرم را به طرف صدا خم می کنم. می بینم و نمی بینم. به رویم می خندد. از گلویم به سختی ناله ای درمی آید: داداش.. دستم را دراز می کنم. صدای خفه ای که نمی دانم از من است یا کس دیگر می گوید: سیگار

خان داداش سیگاری از جیب در می آورد: خوبی ؟

کوتوله ها دورم را گرفته اند کار همیشگی آنهاست. سرشان داد می زنم. برایشان انگشت تکان می دهم.

آن وقت ها مادر می گفت: خیالاتی شده ای رولکم، کسی نیست. می گویم: داداش . . نگاهم می کند. صورتش تاریک روشن است. چشم هایش ابری. سرم را ازتخت بلند می کند. به سختی می نشینم.. چند سال است به این تخت چسبیده ام ؟

داداش . . داداش مرا به خانه می بری ؟

روی صورتم خم می شود: بهتری ؟

یک صبح زمستانی اینجا آمدم. آن موقع سرپا بودم. موهایم سیاه بود. دست و پایم درد نمی کرد. دیروز

بود پرستار گفت: پیرمرد قرصت را بخور. من پیر نیستم. تاهمین چندی پیش خواب دبیرستان رازی را می دیدم .

پکی به سیگار می زنم: داداش کی دانشگاه می روم؟ داد می زنم: داداش . . دستم را می فشارد.

دستم درد می گیرد هنوز زورش زیاد است. هنوز موهای سرش سیاه. دستم سوز دارد ولی خوشم می آید. چند سال است کسی دستم را نگرفته . بوی خوش خان داداش از لابلای انگشت هاش به تنم فرو می رود.

داداش؟

چیه ؟ بگو.

مادر. . مادر چراپیشم نمی آید؟

از صندلی بلند می شود . قدم می زند. وقتی برمی گردد کوتوله ها از پشت به اوحمله می کندد. داد می زنم: بسه نامردها . . ولش کنید . . وای به حالتان اگر . . . انگشتم را بلند می کنم.

چرا چشم های خان داداش دودی است؟

دستمالی از جیب در می آورد: مادر نمی تواند بیاید.

می دانم. مادر همیشه گرفتار بچه های خواهر است. آن زمان ها کوتوله های لامروت نبودند. موهایم سیاه . . چشم هایم روشن. . دست و تنم درد نمی کرد.

داداش . . چرا مادر نمی آید؟

حواسم نگران کوتوله هاست. مادر نقل ونبات با خودش می آورد. همه چیز زیر چادرش بود. چیپس، نان و پنیر، شاه دانه، تخمه . . حتی سیگار. مادر از سیگار بدش می آمد. صورتم را می بوسید: نمی خوام مثل آن

خدابیامرز . . .

کوتوله ها دسته جمعی کرکر می خندند. آن قدیم ها به مادر گفتم من هم مثل داداش دکتر می شوم؟ مادرخندید.. گریه کرد. . دوباره خندید . بعد یک سیگار روشن کرد و به من داد .

صدای جیر جیر صندلی می آید. خان داداش هنوز اینجاست. نه هیچکس را نمی خواهم. دلم برای کولیچه زیر چادر مادر می لرزد. داد می زنم: آب .. پرستار می آید. دیروز سرم داد کشید. حالا آرام می گوید: آقای

معتمد چه لازم داری؟

داداش دست توی جیب می کند چیزی به او می دهد. کوتوله ها به طرفم هجوم می آورند. داد می زنم: آب . .

خان داداش به من کمک می کند از تخت پایین می آیم. مرا به باغ می برد. بازویم را می گیرد. احساس خوشی دارم. احساس آن وقت ها که مرابه سینما رکس می برد.

می گویم: مادر کجاست؟

بغض می کنم. . گریه ام می گیرد. خان داداش آهسته می گوید: مسافرت رفته . .نمی آید .

پیش کی ؟

روبه رویم می ایستد. چشم هایش رابا دست پاک می کند: پیش پدر. با بغض می گویم: پدر؟ .

کوتوله ها سروصدا می کنند. . می رقصند. داد می زنم: بی ناموس ها . .. بی پدرو مادرها . .

خان داداش دست زیر بازویم می گیرد: آخه پدر تنها بود.

ذهنم شلوغ است. سرم پرازتیک تاک ساعت، پرازهوهو باد. مگر من تنها نیستم؟ مادر می گفت تنها نیستی همیشه من هستم.

کوتوله ها به طرفم حمله می کنند. شکلک درمی آورند. داد می زنم: سیگار . . خان داداش ساندویچ به دستم

می دهد. به سختی می خورم. پکی به سیگار می زنم. همراه آن، بوی خوش داداش به تنم می نشیند. مدت هاست کسی بازویم را نگرفته.

کی بود خواب دیدم در دبیرستان هستم. فوتبال بازی می کنم. رضا هم هست. می پرم توپ را بگیرم، پرت می شوم. سرم به حاشیه زمین می خورد. رضا را می بینم و نمی بینم. دست هایش در هوا تکان می خورد: حمید . . حمید . . مادر گریه می کند: روله سیاه روزشدی . .

خان داداش به پرستار می گوید: قرص هایش؟ می دانم مکار است. گاهی می دهد، گاهی نمی دهد. صدای خنده اش می آید: آقای دکتر خیالتان راحت باشد.

حالم منقلب است. سوت تمام قطارهای دنیا از سرم بیرون می زند. داد می زنم: سیگار. . با بغض می گویم: داداش. . رضا کجاست؟

اخم می کند. چشمش را پاک می کند. دوباره پاک می کند. هول برم می دارد . . رضا. . می ترسم. چراچشمم

نمی بیند؟. چرا دندان ندارم ؟ چراسرم درد می کند؟ داد می زنم: چرا؟

خان داداش بازویم را فشار می دهد:

رضا . .کاناداست.

یاد رضا، درد سرم را کم می کند. کوتوله ها شکلک در می آورند. همهمه می کنند. دود می شوند.

با صدای خفه، گریان می گویم: داداش.. برای رضا نامه بنویس. بگو حال من خوبه.

کوتوله ها دور باغ می چرخند. رقص سایه اشان روی دیواراست.

زوزه ای از گلویم بیرون می پرد:

نه. . نه. . بگو حال من خوب نیست.

کوتوله ها وسایه اشان شکلک در می آورند. کرکرمی خندند

 .. . .

پا ورقی، برگ هائی از یک زندگی ، قسمت پنجم– تنظیم از محمود صفریان

مرداد ۱۳۹۶

بسته ای دریافت کرده ایم که اگر عمری بود آن را روزی بصورت کتاب منتشر خواهیم کرد
داستانی است واقعی که پُر است از فراز و نشیب های بسیار خواندنی .
بسته که می گویم منظور ئی میل هائی است که گه گاه در این رابطه دریافت می کنیم
خواندنی، توجه کردنی، آموختنی، پر کشش و شیرین است
قسمت پنجم
=====================================

بیقراری

بیش از سه ماه از آشنایی من با تینا گذشته است و من تقریبا هفته ای چهار و پنج بار بعد از دانشگاه به خانه او میروم و ساعت ها را در کنار او سپری می کنم . کلید خانه اش را در اختیار من گذاشته است و گاهی من زود تر می رسم و شامی را برا ی هر دومان تهیه می بینم. او از غذاهای ایرانی خیلی خوشش میاید. روزهایی هم که به دلایلی نمی توانم بروم تقریبا یکی دو ساعتی را تلفنی با او حرف می زنم. لحظات بدون حضور او به سختی می گذرند. اکنون دیگر دیوانه وار عاشق او شده ام و تصور ادامه زندگی بدون او برایم غیر قابل تصور است. اواسط نوامبر بود که روز شنبه اورا به رستورانی فرانسوی در حومه ایالت مریلند که قبلا برای دو نفر از مدت ها قبل میز رزرو کرده بودم دعوت کردم. قصد داشتم از او تقاضای ازوداج کنم. انگشتر برلیان زیبایی را هم با وسواس زیاد برای آن شب تهیه کردم.

وقتی به رستوران رسیدیم ساعت شش بعد از ظهر بود و رستوران مثل همیشه میز خالی نداشت. این زیباترین و معروف ترین رستوران فرانسوی بین این سه ایالت بشمار میرفت و من برای این شب با شکوه، آنرا قبلن انتخاب کرده بودم. در فاصله بین پیش غذا وشام فرصت مناسبی بود که حرف دلم را به تینا بگویم. در حالیکه هنوز گیلاس شرابم نیمه بود و با التهابی که ازترس پاسخ منفی سراسر وجودم را فراگرفته بود. چنین شروع کردم:

–       تینا جان! شبی که در آن مهمانی برای اولین بارافتخار هم صحبتی تو نسیبم شد و بدنبال آن مسافرتی که به لطف تو به ویرجینیا داشتیم، می دانستم که در دفترزندگی من فصل تازه ای آغاز شده است فصلی که با حضورتو مثل پاییز این منطقه سرشار از رنگ و زیبایی است. در این مدتی که با تو گذرانده ام پی برده ام که ادامه آن بدون تو برایم بی معنی و بدون محتوا خواهد بود. میدانم که رفتارم این را بخوبی بیان کرده است. من دیوانه وار عاشق تو هستم و لحظه ای را بدون تو نمی خواهم و نمی توانم سپری کنم
بعد هم در میان تعجب بقیه کسانی که در رستوران حضور داشتند. در مقابل صندلی او زانو زدم و در حالیکه جعبه کوچک حاوی انگشتری را در برابرش باز میکردم ادامه دادم:

–          تینای زیبای من دوستت دارم آیا حاضری با من ازدواج کنی.
قدری مرا در التهاب نگاه داشت و او هم با صدای بلند گفت :

–         YES

او را در آغوش گرفتم و با تمام وجود لبان زیبایش را به بوسه ای طولانی مهمان کردم. تنها در این لحظه بود که متوجه شدم تمام رستوران سرپا ایستاده اند و برای ما دست میزنند.

–     امیر عزیز حالا که قرار شده بقیه زندگی ات را با من بگذرانی باید بگویم خبر بسیار بدی برایت دارم.

تکان شدیدی خوردم و هیجانی توام با نگرانی پرسیدم چه خبری ؟

–         مطمئن هستی که برای شنیدنش آمادگی داری ؟

–         تینای عزیز چه خبری خواهش میکنم مرا بیش از این در التهاب و نگرانی نگاه ندار

–       امیر عزیزم من سه ماه است که موجود زنده ای را در رحمم نگاه داشته ام. خودت را باید برای پدر شدن آماده کنی. اگر هم قبل از این با تو درمیان نگذاشتم برای این بود که مطمئن نبودم حق دارم  این مسئولیت سنگین رو بتو تحمیل بکنم.

درحالیکه اشگ از چشمانم سرازیر می شد دوباره اورا در آغوش گرفتم و گفتم این دومین خبر مسرت بخشی بود که امشب من شنیدم. فدای تو و موجود زنده درونت بشوم.

آن شب برای من شبی فراموش نشدنی بود. احساس می کردم که تمام آرزو های زندگی ام دارد یکباره شکل می گیرد. تینا آیینه خوشبختی من شده بود. بنا به درخواست او مهمانی کوچکی از دوستان و همکاران نزدیک مان ترتیب دادیم و نامزدی مان را در میان حیرت دوستانش اعلام کردیم.

تینا اشتیاق مرا برای باز گشت به ایران حس کرده بود و او بود که برای تولد فرزند مشترکمان ایران را پیشنهاد کرد. با مهربانی خاص خودش که مرا شرمنده می کرد میل خودش را برای زندگی در ایران علی رغم دشواری هایی که در پیش رو داشت ، نشان می داد. و این گونه بود که تصمیم گرفتم مقدمات گرفتن پاسپورت ایرانی برایش را هر چه سریعتر فراهم نمایم. پایان نامه من هم در مرحله دفاع نهایی بود و از این جهت هم مشکلی پیش رو نداشتیم. همه کارها بموقع و بخوبی پیش رفت و ما در حالیکه او پنج ماهه بار دار بود با اشتیاقی وصف ناپذیر بار سفررا بسوی وطن درپیش گرفتیم. تینا تصمیم گرفته بود تا یکی دوسال بعد از تولد فرزندمان که هنوز نمی دانستیم پسراست یا دختر کار نکند و بشوخی می گفت زن گرفته ای حالا باید کار کنی و خرجش را بدهی. این شوخی هایش عجیب بدلم می نشست . من هم غالبا این شوخی ها را با شوخی پاسخ می گفتم. تینا برای احتیاط از کارش دو سال مرخصی گرفت و فکر میکرد شاید بتواند همین پست را در تهران و در صورت موافقت بدست بیاورد.

زمستان سال ۸۷ وارد تهران شدیم. با پس اندازخودم و او آپارتمان مناسبی در تهران خریداری کردیم و به تینا پیشنهاد کردم که قبل از اینکه مشغول کار بشوم و قبل از اینکه او نتواند مسافرت بکند یکی دو هفته ای را به ایران گردی بگذرانیم. دوست داشت شیراز و اصفهان را ببیند و بخصوص از آرامگاه حافظ و کورش برایش حرف زیاد زده بودم و از معماری های زیبای اصفهان هم بسیار شینده بود. از اینکه مردم ایران را مهمان نوازو مهربان می دید خیلی خوشحال بود و اعتقاد داشت که تا وقتی در ایران زندگی نکرده ای برداشت درستی از این مردم نخواهی داشت و اعتراف کرد که قدری نگران عکس العمل مردم نسبت به یک خارجی بوده است. همه جا مردم با خوشحالی از این بانوی زیبای غربی استقبال می کردند و مرا مرد خوشبختی می دانستند که همسری این چنین زیبا و مهربان انتخاب کرده ام. دوستان دوران تحصیل ایران هم بشوخی می گفتند که از بچه بی زبونی مثل تو هیچ انتظار نداشتیم که یک چنین تکه ای را بتور بزنی و شوخی های این چنین که من اغلب برای او با رعایت ادب ترجمه می کردم.

وقتی به تهران برگشتیم با سرعت وسایل خانه را برای آپارتمانمان تهیه کردیم و در تمام مراحل، این سلیقه تینا بود که بکار گرفته می شد. اتاق کوچکی را هم برای نوزاد آینده در نظر گرفتیم و تمام وسایل لازم برای این اتاق را هم باز با سلیقه او و بدون اینکه بدانیم نوزاد پسر خواهد بود یا دختر فراهم کردیم. تقریبا آماده بودیم.
تینا هفت ماهه بود و ما با بی صبری منتظر رسیدن لحظه موعود بودیم. او دیگر سنگین شده بود و من حتی یک لحظه هم او را تنها نمی گذاشتم.

نیمه اسفند ماه بود که نیمه های شب هراسان مرا از خواب بیدار کرد و با نگرانی بمن اطلاع داد که کیسه آبش پاره شده است. نمی دانم با چه عجله و تشویشی او را به بیمارستان رساندم ووقتی به آنجا رسیدیم فورا او را به اتاق عمل انتقال دادند دکترش با ما صحبت کرد و اطلاع داد که بچه را باید بطور طبیعی و در صورت احساس خطر با سزارین بدنیا بیاورد. از من هم پرسید در صورت تمایل می توانم در اتاق عمل حاضر باشم که با ترس و لرز موافقت کردم . نمی دانستم که می توانم تینا را در آن حال ببینم یا نه. دستش را در تمام مدت در دستم نگاه داشته بودم و به او اطمینان می دادم که همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت. نمی دانم چه مدتی در این حال بودم فقط بخاطر دارم که پرستاری مرا با آب سرد از حال بیهوشی بیرون آورد و وقتی چشمانم را باز کردم شنیدم که می گفت تبریک می گم صاحب یک دختر خوشگل شدین. ظاهرا فشار روحی ناشی از این صحنه مرا بحالت بیهوشی انداخته بود که تا مدت ها ازسوی تینا برای دست انداختن من استفاده می شد. وقتی بحال خود آمدم صورت زیبای هلن را که معلوم بود درد زیادی را تحمل کرده است بوسیدم و وقتی چشمم به نوزاد تازه متولد شده افتاد احساس عجیبی سراسر وجودم را مملو از شادی کرد. دکترش که فکر مرا خوانده بود با متانت و استحکام خاصی گفت نوزاد شما کاملا رشد یافته بدنیا آمده و اگر چه اندام کوچکش احتیاج به رشد بیشتری داشته است ولی همه چیزش طبیعی بنظر می رسد. شاید هم نمی خواسته شما را بیش از این در انتظار نگهدارد. پرستاربا آرامش خاصی دخترم را بمن داد و گفت میتوانید چند لحظه ای او را نگاه دارید ولی بعد باید او را به اتاق مخصوص کودکان انتقال بدهیم تا ۴۸ ساعت آینده تحت نظارت کامل باشد. صورت دخترمان کاملا شبیه مادرش بود. تینا را به اتاق خصوصی انتقال دادند و پس از چند دقیقه ای که با چشمان زیبایش مرا نگاه می کرد به خواب عمیقی فرو رفت.

همسر و دخترم جمعا سه روز دیگر در بیمارستان بستری بودند. در تمام لحظات این سه روز یکسره در کنارشان بودم. بیرون از بیمارستان برای من دنیایی وجود نداشت. همه چیز من در این دو موجود خلاصه می شد. وضعیت جسمانی مادر و دختر بسیار خوب بود و از این جهت نگرانی من کاملا منتفی شده بود. می توانم بگویم که همه چیز این موجود کوچک به مادرش شباهت داشت بجز موهای یکدست پر پشت و سیاه که همچون شبق توجه همه را بخود جلب می کرد. پرستارش می گفت این کودک با همه کوچکی اش اشتهای خوب برای شیر دارد و وقتی سیر می شود بخواب فرو می رود و کمترین صدایی از او نمی شنوی. هر با رکه او را برای شیر دادن به نزد مادرش می آوردند اجازه داشتم چند لحظه ای او را در آغوش بگیرم. از همان دقایق اول قلبم را مثل مادرش تسخیر کرده بود.
احساس کردم با بودن این دو موجود زندگی ام تکمیل شده است

امیر در این چند روزی که در بیمارستان بودیم شاید در ۲۴ ساعت ۳ یا ۴ ساعت آنهم بر روی مبل کوچکی که در اتاق بود بخواب می رفت. هر بار که بیدار می شدم چشمانش با اشتیاق و نگرانی خاصی مرا نظاره می کرد. از اینکه اینقدر برایم دلسوزی می کرد احساس دلگرمی می کردم. وقتی شنیدم که در هنگام وضع حمل من بیهوش شده بود عشق عمیقش را بمن میتوانستم درک کنم. هرگز فکر نمی کردم به این سوی دنیا پرتاب شوم ولی خوشحالم که چنین شده بود و شکایتی نداشتم. امیر مرد ایدال هر زنی می توانست باشد. با تمام وجودش عشقش را ابراز می کرد. ذره ای خودخواهی در این مرد نمی توانستم جستجو کنم. برایم سنگ تمام گذاشته بود.

قبل از اینکه از بیمارستان مرخص بشویم از او سوال کردم که برای دخترمان چه اسمی در نظر گرفته است که بدون ذره ای درنگ گفت تینای دوم. گفتم از شوخی گذشته دوست داری دخترمان را چی صدا کنیم. باز پاسخ داد انتخابش کاملا با تو ست هراسمی که دوست داشته باشی من هم آنرا دوست خواهم داشت. گفتم امیر از پرستار دخترمان پرسیدم بمن یک اسم ایرانی که دوست داشته باشد پیشنهاد کند و او “سپیده” را پیشنهاد کرد. گفت هم ساده است و هم پرمعنی، نظرت چیست؟ در حالیکه مرا درآغوش گرفته بود گفت ” سپیده” اسم زیبایی است و من هم خیلی این اسم را دوست دارم

بدین ترتیب هر دو بر سر اسم دخترمان به توافق رسیدیم و این نام که معنی آن را هم برایم تشریح کرده بودند بسیار خوش آهنگ به نظرم می آمد بعلاوه معنی بسیار زیبایی هم داشت.

 

همه داریم دیوانه می شویم – محمود صفریان

تیر ۱۳۹۶

با راننده شش نفر بودیم، زن و مردى در جلو، من و دو آقاى دیگر در عقب. زمین یخ زده ى پوشیده از برف، سرعت را از اتومبیل ها گرفته بود. صداى   ووهه باد از درز شیشه هاى کیپ نشده تاکسى در فضاى کوچک اتاقک مى پیچید. به من احساس نشستن زیرکرسى دست داده بود. شاید چون عجله اى نداشتم. ازجلو شهرک اکباتان مى آمدم و دومین مسافر بودم. مى رفتم تا جائى قبل از نارمک. پشت سر راننده، گوشه دست چپ، تکیه داده بودم، و به حرف هاى دیگران گوش مىدادم. به میهمانى کوچکى آمده بودم. از خانه که مى زنم بیرون، دلم باز مى شود. هیجان و تحرک جوانى را که نداشته باشى، ته خانه حبس مى شوى، بخصوص صبح ها. همه مى روند کار و تو مى مانى با چهار دیوارى، و رادیو و تلویزیونى که حالت را بهم مى زند. با روشن کردن آنها، مى خواهى سکوت خانه ى خالى ازسکنه را بشکنى، تا وَهمش گلویت را نگیرد، ولى دقیقن از چاله به چاه مى شوى.

“….کم کم، همه مان داریم دیونه مىشویم
راننده شروع کرد.
قول مى دم، در آینده نزدیکى، همه یه جورائى یه تختمون کم بشه، با این وضع، اعصاب ها کارشون تمومه…”
تاثیرى نکرد، مسافرها یا توى لاک خودشون بودند، یا اینطور وانمو مىکردند. همه نگاهى را از روى صورت هم گذراندند، و سریع برگشتند.
سرما و لیزى خیابان ها هم اجازه نمىداد که راننده زود تر، از مسافرانى چنین ترسیده و رَمکرده، راحت شود. سرش را به طرف، دو مسافر جلو چرخاند و با نگاهش آنها را چلاند. و خطاب به آنها گفت:
خلاف که عرض نمى کنم؟
سئوال کرد، تا آنها را به حرف بیاورد، چون مى توانست مثلن بگوید:
مى دانم شما هم همین عقیده را دارین
خانمى که جلو نشسته بود، لبخند زد. منهم سر جایم تکانى خوردم، از توى آینه نگاهم کرد، و بى توجه به همه، ادامه داد:
در آینده نزدیکى، تیمارستان کم میاریم. ”
و این بار نگاهش را فقط به آقائى که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بى تفاوت بیرون را نگاه کرد. راننده نگاهش را از او گرفت و با نا راحتى خیابان را بر انداز کرد
با این وضع، گمان نمى کنم تا شب هم به ته خط برسیم! ”
باز به مسافرى که کنارش بود، نگاهى چرخاند. مسافر توى باغ بیا نبود، مثل همه ى ما، و راننده با کمى دلخورى، همانطور که به بیرون زل زده بود به صحبت ادامه داد:
اینکه میگم، همه داریم دیوونه مى شیم، منظورم این نیست که یه روز صبح که ازخواب بیدار شدیم، همه با هم یه جوراى دیگه شدیم ….یواش یواش، همه از مخ آزاد مى شیم، تا حالا هم کلى از راهو رفته ایم
یا سرما و یخبندان، حال و حوصله اى باقى نگذاشته بود، یا راننده مایه را بد گرفته بود. نفس کسى در نمى آمد. و پیدا بود که توى ذوقش خورده است. کمى عصبى شده بود. تصمیم داشت هر جور شده، یکى را به حرف بیاورد و قُرُق را بشکند.
خانم فرمودین کجا تشریف مى برین؟
بجاى او مرد به صدا در آمد:
میدان فوزیه
شیطنت خاصى را در تکان هاى سر ر اننده مشاهده کردم.
آقا کجاى کارى؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود. حالا امام حسینه. ”
که یعنى حواست را جمع کن. و آقا، کمى جا خورد.
چه فرق مىکنه، میدون میدون ِِ …..اما راست میگى، امام حسین شده….ما اونجا مى ریم.”
راننده موفق شده بود بالاخره لبهاى یک نفر را بازکند.
تقصیرى ندارین آقا، اسماى همه جا را عوض کردن، آدم یادش نمى مونه، مشکلات زندگى یم حواسى براى کسى باقى نگذاشته. حالاببین ما راننده هاى تاکسى با این اسماى رنگارنگ چه مىکشیمیکى میره میدون فوزیه، یکى میره میدون شهناز، یکىهم میره میدون امام حسین. ”
و آقا، راه افتاد.
همون که گفتین، واقعن، همه داریم یه جورائى حواس پرتى مىگیریم. ”
داشت خودش را از ترس اشتباهى که کرده بود، بیرون مىکشید. آنکه کنار من نشسته بود، براى پایان دادن به سخنرانى راننده، و رهاندن مسافران از تیررس کنایاتى که مى توانست مشکل ساز باشد، آن طرف صفحه را گذاشت:
” 
واقعن چکار مشکلى دارید شما آقاى راننده، علاوه بر هدایت اتومبیل، دائم باید حرف بزنید. از هر درى
و راننده، هم گرفت و هم تلخش شد:
میفرمائید، زیاد حرف مى زنم؟ مگه میشه از صب تو این قفس نشست و دم نزد؟، اون وقت زودتر از همه کار خودم ساخته است، خودم میشم دیونه ى اولى!…”
داشت مى زد صحراى کربلا، و نظریه دیوانگى تدریجى همه مردم را دنبال مىکرد. تنها مسافر خانمى که درتاکسى بود، بى توجه به شوهرش که پس ازاشتباه  در مورد میدان امام حسین! ” سرش را پائین گرفته بود. ضمن بیشتر پائین کشیدن روسرى خود گفت:
نمى دونم چرا بعضى ازتاکسى ها، عین کلاس مدرسه است، و راننده ها مىخوان معلم مسافرا باشن، و اصلن توجه ندارن، که هرکسى هزار بد بختى داره، و دلش مى خواد که، تو لاک خودش باشه. و این همه مورد سین جیم قرارنگیره. لطفن همین بغل نگهدارید، ما ازخدمت مرخص مىشیم
خانم، هنوز به میدان فوزیه! نرسیدیم….هرچن چیزى ام نمونده
و زد کنار. خانم و آقاى جلو، پیاده شدند. ”
آخه اسم میدونم میشه امام حسینمیدون مگه مسجده
آب را گذاشت کرت آخر، و پیاده به سوى میدان راه افتادند تا راننده آمد جواب مناسبى پیدا کند، مرغ از قفس پریده بود.
کاش مى شد، آهنگى پخش کرد، هم مسافرا حال مىکردند، هم راننده خسته نمى شد
بالاخره منهم چیزى گفتم.
حالا که نیست چى؟ باورکنید، در بیشتر مواقع مسافرا خودشون  توک مى اندازن، ودر چنین مواقعى، من ترس برم مى داره که نکنه طرف میخواد، مزه دهن ام رو بفهمه.”
عجب وضعى شده، همه مون از هم مى ترسیم، بدون اینکه گناهى داشته باشیم. ”
نظر پیر ترین مسافرى بود، که به در ِسمت راست عقب، تکیه داده بود، و چانه اش را به زور جمع و جورمى کرد. و چقدر بى خودى تکانش مى داد. البته بى شک این شتر در ِخانه ى همه ى کهنسالان خواهد خوابید.
خانم جوانى که قبول کرد کرایه دو نفر را بدهد، نبش میدان سه اسمه به جاى زن و شوهرى که پیاده شده بودند سوار شد. سوار شده نشده، راننده امان نداد.
خانم اینجائى که سوار شدین اسمش چیه؟
خانم که هنوز از سرما و انتظار، رها نشده بود، با حالتى عصبى و نا مهربان نگاهى به راننده انداخت و کمى زبر گفت:
چى؟ با من بودید؟
راننده که کمى جا خورده بود، آرام گفت:
آخه مسافراى قبلى اسم دیگه اى واسى این میدون به کار مى بردن
مث اینکه کار و کاسبى بد نبوده، واسه همین سرحال بنظر میرسى. حالا دیگه همه چیزمون درسته، فقط مونده اسم میدون و به دنبال آن، همه ساکت شدند. چه سکوتى! مثل اینکه چاه فکر، دهان باز کرد و همه را فرو برد..باد هم از صدا افتاده بود. راننده داشت توى  داشبورد  دنبال چیزى مىگشت. هجوم دیگرى از ترافیک، سرعت را به نزدیکى صفر رسانده بود. راننده شیشه طرف خودش را پائین کشید، و اتاقک اتومبیل را با موجى از سرما، به صورت زمهریر در آورد.
این حرف زدن هاى طول راه است که به تاکسى سوارى هیجان مىدهد. جاهاى دیگر دنیا که هرتاکسى فقط یک مسافردارد، چاره اى جز سکوت نیست، اما دراینجا، سکوت فضا را سنگین و نفس ها را نفیر مى کند. و براى ما نیز سکوت داشت طولانى وکلافه کننده مى شد. راننده هم دیگر آن سرحالى را نداشت. وقتى مکالمه دو طرفه نباشد، نتیجه اش همین مىشود. طفلک چون هم صدائى پیدا نکرده بود، از شوق اولیه افتاده بود. کمى که راه باز شد، باز این راننده بود که سکوت را شکست، و دنباله مانیفست اش را گرفت.
مث اینکه زودتر از هر کس دیگه اى خودم دارم از ردیف خارج میشماما غصه اى ندارم، چون مى دانم که این مسافر ناخوانده در همه ى خونه ها را خواهد کوبید
خانمى که از میدان سوار شده بود، مانع شد که آوار دیگرى از سکوت، فرو ریزد.
” 
تو این خراب شده آدم هیچ کاریش راه نمى افته، دیگه از رشوه هم کارى ساخته نیست.”
داشتیم باز راه مى افتادیم.
خانم نرخش تغییر کرده. پول همیشه ازش کار ساخته س، مبلغ مهمه. ”
و سرفه اش گرفت.
بر پدر پیرى لعنت.”
راننده پاسخ هر دو را یکجا داد.
تو را به خدا شروع نکنین . راه کمى باز شده، داریم به مقصد همتون مى رسیم
میگى خفه شیم؟ هنوز سوار نشده بودم که خودت سئوال پیچم کردى، حالا میگى شروع نکنین. اگه حرف نزنیم، با اینهمه مشکل و مسئله مى ترکیم سرفه اش کمى آرام گرفته بود.
آقاى راننده اگه ممکنه منو پیاده کنید.”
و نالید:
کاش آدم پیر نمى شد و همه سال های زندگیشو تو جوونى مى گذروند. پیرى بد کوفتیه.”
و پیاده که مى شد، با خودش زمزمه کرد:
حرف که فایده اى نداره، باد هواست. یه جورائى باید گام برداشت …”
و راننده جواب خانم جوان را با تاخیر داد.
چرا خانم، دشمنت خفه شه، مى تونین هرچه که دل تون مى خواد حرف بزنید. اما تو را به خدا کمى نرم تر….”
توى تاکسى وقتى حرفى زده مى شو، نمى تواند نرم و ملایم باشد. چون اصولن بیان زبرى ها و ناملایمات است که مسافرها را به حرف مىآورد. به کارنبردن اسامىجدید خیابانها و میدان ها نیز یک نوع مقاومت و ابراز مخالفت است
منهم کلام آخررا گفتم:
این حرف زدن در تاکسى هم همیشه به خیر نمىگذرد. ”
رانند جواب داد:
بستگى دارد….البته همه مون همه چیز رو مى دونیم. واسه همینم هست که مى گویم: یه جورائى همه مون داریم دیوونه مى شویم.

 

همه داریم دیوانه می شویم

با راننده شش نفر بودیم، زن و مردى در جلو، من و دو آقاى دیگر در عقب. زمین یخ زده ى پوشیده از برف، سرعت را از اتومبیل ها گرفته بود. صداى   ووهه باد از درز شیشه هاى کیپ نشده تاکسى در فضاى کوچک اتاقک مى پیچید. به من احساس نشستن زیرکرسى دست داده بود. شاید چون عجله اى نداشتم. ازجلو شهرک اکباتان مى آمدم و دومین مسافر بودم. مى رفتم تا جائى قبل از نارمک. پشت سر راننده، گوشه دست چپ، تکیه داده بودم، و به حرف هاى دیگران گوش مىدادم. به میهمانى کوچکى آمده بودم. از خانه که مى زنم بیرون، دلم باز مى شود. هیجان و تحرک جوانى را که نداشته باشى، ته خانه حبس مى شوى، بخصوص صبح ها. همه مى روند کار و تو مى مانى با چهار دیوارى، و رادیو و تلویزیونى که حالت را بهم مى زند. با روشن کردن آنها، مى خواهى سکوت خانه ى خالى ازسکنه را بشکنى، تا وَهمش گلویت را نگیرد، ولى دقیقن از چاله به چاه مى شوى.

“….کم کم، همه مان داریم دیونه مىشویم
راننده شروع کرد.
قول مى دم، در آینده نزدیکى، همه یه جورائى یه تختمون کم بشه، با این وضع، اعصاب ها کارشون تمومه…”
تاثیرى نکرد، مسافرها یا توى لاک خودشون بودند، یا اینطور وانمو مىکردند. همه نگاهى را از روى صورت هم گذراندند، و سریع برگشتند.
سرما و لیزى خیابان ها هم اجازه نمىداد که راننده زود تر، از مسافرانى چنین ترسیده و رَمکرده، راحت شود. سرش را به طرف، دو مسافر جلو چرخاند و با نگاهش آنها را چلاند. و خطاب به آنها گفت:
خلاف که عرض نمى کنم؟
سئوال کرد، تا آنها را به حرف بیاورد، چون مى توانست مثلن بگوید:
مى دانم شما هم همین عقیده را دارین
خانمى که جلو نشسته بود، لبخند زد. منهم سر جایم تکانى خوردم، از توى آینه نگاهم کرد، و بى توجه به همه، ادامه داد:
در آینده نزدیکى، تیمارستان کم میاریم. ”
و این بار نگاهش را فقط به آقائى که بغل دستش نشسته بود انداخت. آقا که گویا اصلن حضور نداشت، بسیار بى تفاوت بیرون را نگاه کرد. راننده نگاهش را از او گرفت و با نا راحتى خیابان را بر انداز کرد
با این وضع، گمان نمى کنم تا شب هم به ته خط برسیم! ”
باز به مسافرى که کنارش بود، نگاهى چرخاند. مسافر توى باغ بیا نبود، مثل همه ى ما، و راننده با کمى دلخورى، همانطور که به بیرون زل زده بود به صحبت ادامه داد:
اینکه میگم، همه داریم دیوونه مى شیم، منظورم این نیست که یه روز صبح که ازخواب بیدار شدیم، همه با هم یه جوراى دیگه شدیم ….یواش یواش، همه از مخ آزاد مى شیم، تا حالا هم کلى از راهو رفته ایم
یا سرما و یخبندان، حال و حوصله اى باقى نگذاشته بود، یا راننده مایه را بد گرفته بود. نفس کسى در نمى آمد. و پیدا بود که توى ذوقش خورده است. کمى عصبى شده بود. تصمیم داشت هر جور شده، یکى را به حرف بیاورد و قُرُق را بشکند.
خانم فرمودین کجا تشریف مى برین؟
بجاى او مرد به صدا در آمد:
میدان فوزیه
شیطنت خاصى را در تکان هاى سر ر اننده مشاهده کردم.
آقا کجاى کارى؟ تو اون رژیم هم، مدتها بود که دیگه فوزیه نبود. حالا امام حسینه. ”
که یعنى حواست را جمع کن. و آقا، کمى جا خورد.
چه فرق مىکنه، میدون میدون ِِ …..اما راست میگى، امام حسین شده….ما اونجا مى ریم.”
راننده موفق شده بود بالاخره لبهاى یک نفر را بازکند.
تقصیرى ندارین آقا، اسماى همه جا را عوض کردن، آدم یادش نمى مونه، مشکلات زندگى یم حواسى براى کسى باقى نگذاشته. حالاببین ما راننده هاى تاکسى با این اسماى رنگارنگ چه مىکشیمیکى میره میدون فوزیه، یکى میره میدون شهناز، یکىهم میره میدون امام حسین. ”
و آقا، راه افتاد.
همون که گفتین، واقعن، همه داریم یه جورائى حواس پرتى مىگیریم. ”
داشت خودش را از ترس اشتباهى که کرده بود، بیرون مىکشید. آنکه کنار من نشسته بود، براى پایان دادن به سخنرانى راننده، و رهاندن مسافران از تیررس کنایاتى که مى توانست مشکل ساز باشد، آن طرف صفحه را گذاشت:
” 
واقعن چکار مشکلى دارید شما آقاى راننده، علاوه بر هدایت اتومبیل، دائم باید حرف بزنید. از هر درى
و راننده، هم گرفت و هم تلخش شد:
میفرمائید، زیاد حرف مى زنم؟ مگه میشه از صب تو این قفس نشست و دم نزد؟، اون وقت زودتر از همه کار خودم ساخته است، خودم میشم دیونه ى اولى!…”
داشت مى زد صحراى کربلا، و نظریه دیوانگى تدریجى همه مردم را دنبال مىکرد. تنها مسافر خانمى که درتاکسى بود، بى توجه به شوهرش که پس ازاشتباه  در مورد میدان امام حسین! ” سرش را پائین گرفته بود. ضمن بیشتر پائین کشیدن روسرى خود گفت:
نمى دونم چرا بعضى ازتاکسى ها، عین کلاس مدرسه است، و راننده ها مىخوان معلم مسافرا باشن، و اصلن توجه ندارن، که هرکسى هزار بد بختى داره، و دلش مى خواد که، تو لاک خودش باشه. و این همه مورد سین جیم قرارنگیره. لطفن همین بغل نگهدارید، ما ازخدمت مرخص مىشیم
خانم، هنوز به میدان فوزیه! نرسیدیم….هرچن چیزى ام نمونده
و زد کنار. خانم و آقاى جلو، پیاده شدند. ”
آخه اسم میدونم میشه امام حسینمیدون مگه مسجده
آب را گذاشت کرت آخر، و پیاده به سوى میدان راه افتادند تا راننده آمد جواب مناسبى پیدا کند، مرغ از قفس پریده بود.
کاش مى شد، آهنگى پخش کرد، هم مسافرا حال مىکردند، هم راننده خسته نمى شد
بالاخره منهم چیزى گفتم.
حالا که نیست چى؟ باورکنید، در بیشتر مواقع مسافرا خودشون  توک مى اندازن، ودر چنین مواقعى، من ترس برم مى داره که نکنه طرف میخواد، مزه دهن ام رو بفهمه.”
عجب وضعى شده، همه مون از هم مى ترسیم، بدون اینکه گناهى داشته باشیم. ”
نظر پیر ترین مسافرى بود، که به در ِسمت راست عقب، تکیه داده بود، و چانه اش را به زور جمع و جورمى کرد. و چقدر بى خودى تکانش مى داد. البته بى شک این شتر در ِخانه ى همه ى کهنسالان خواهد خوابید.
خانم جوانى که قبول کرد کرایه دو نفر را بدهد، نبش میدان سه اسمه به جاى زن و شوهرى که پیاده شده بودند سوار شد. سوار شده نشده، راننده امان نداد.
خانم اینجائى که سوار شدین اسمش چیه؟
خانم که هنوز از سرما و انتظار، رها نشده بود، با حالتى عصبى و نا مهربان نگاهى به راننده انداخت و کمى زبر گفت:
چى؟ با من بودید؟
راننده که کمى جا خورده بود، آرام گفت:
آخه مسافراى قبلى اسم دیگه اى واسى این میدون به کار مى بردن
مث اینکه کار و کاسبى بد نبوده، واسه همین سرحال بنظر میرسى. حالا دیگه همه چیزمون درسته، فقط مونده اسم میدون و به دنبال آن، همه ساکت شدند. چه سکوتى! مثل اینکه چاه فکر، دهان باز کرد و همه را فرو برد..باد هم از صدا افتاده بود. راننده داشت توى  داشبورد  دنبال چیزى مىگشت. هجوم دیگرى از ترافیک، سرعت را به نزدیکى صفر رسانده بود. راننده شیشه طرف خودش را پائین کشید، و اتاقک اتومبیل را با موجى از سرما، به صورت زمهریر در آورد.
این حرف زدن هاى طول راه است که به تاکسى سوارى هیجان مىدهد. جاهاى دیگر دنیا که هرتاکسى فقط یک مسافردارد، چاره اى جز سکوت نیست، اما دراینجا، سکوت فضا را سنگین و نفس ها را نفیر مى کند. و براى ما نیز سکوت داشت طولانى وکلافه کننده مى شد. راننده هم دیگر آن سرحالى را نداشت. وقتى مکالمه دو طرفه نباشد، نتیجه اش همین مىشود. طفلک چون هم صدائى پیدا نکرده بود، از شوق اولیه افتاده بود. کمى که راه باز شد، باز این راننده بود که سکوت را شکست، و دنباله مانیفست اش را گرفت.
مث اینکه زودتر از هر کس دیگه اى خودم دارم از ردیف خارج میشماما غصه اى ندارم، چون مى دانم که این مسافر ناخوانده در همه ى خونه ها را خواهد کوبید
خانمى که از میدان سوار شده بود، مانع شد که آوار دیگرى از سکوت، فرو ریزد.
” 
تو این خراب شده آدم هیچ کاریش راه نمى افته، دیگه از رشوه هم کارى ساخته نیست.”
داشتیم باز راه مى افتادیم.
خانم نرخش تغییر کرده. پول همیشه ازش کار ساخته س، مبلغ مهمه. ”
و سرفه اش گرفت.
بر پدر پیرى لعنت.”
راننده پاسخ هر دو را یکجا داد.
تو را به خدا شروع نکنین . راه کمى باز شده، داریم به مقصد همتون مى رسیم
میگى خفه شیم؟ هنوز سوار نشده بودم که خودت سئوال پیچم کردى، حالا میگى شروع نکنین. اگه حرف نزنیم، با اینهمه مشکل و مسئله مى ترکیم سرفه اش کمى آرام گرفته بود.
آقاى راننده اگه ممکنه منو پیاده کنید.”
و نالید:
کاش آدم پیر نمى شد و همه سال های زندگیشو تو جوونى مى گذروند. پیرى بد کوفتیه.”
و پیاده که مى شد، با خودش زمزمه کرد:
حرف که فایده اى نداره، باد هواست. یه جورائى باید گام برداشت …”
و راننده جواب خانم جوان را با تاخیر داد.
چرا خانم، دشمنت خفه شه، مى تونین هرچه که دل تون مى خواد حرف بزنید. اما تو را به خدا کمى نرم تر….”
توى تاکسى وقتى حرفى زده مى شو، نمى تواند نرم و ملایم باشد. چون اصولن بیان زبرى ها و ناملایمات است که مسافرها را به حرف مىآورد. به کارنبردن اسامىجدید خیابانها و میدان ها نیز یک نوع مقاومت و ابراز مخالفت است
منهم کلام آخررا گفتم:
این حرف زدن در تاکسى هم همیشه به خیر نمىگذرد. ”
رانند جواب داد:
بستگى دارد….البته همه مون همه چیز رو مى دونیم. واسه همینم هست که مى گویم: یه جورائى همه مون داریم دیوونه مى شویم.

 

 

 

باردیگر، زنی که دوست می داشـتم – کافیه جلیلیان

تیر ۱۳۹۶

 

شب از نیمه گذشته بود. آرام در یکی از جاده های مه گرفته جنوب میراندم. قطرات شرجی، گاه به گاه شیشه ماشین را خیس می کرد. خیابان های شهر، کم جمعیت، شرجی زده و خلوت بود. آهنگ ملایمی از ضبط ماشین، مرا به دنیای خاطرا ت و رویاهای دور می برد. صدای خواننده درونم را به شعله می کشاند و بیش از همه شور زخمی عمیق و قدیمی به چشم هایم می نشاند. روی ابر ها بودم. تنهایی، همراه با ترنم موسیقی را از کودکی دوست می داشتم. وقتی مادر مشغول پخت غذا بود، آهنگ های رادیو، خانه را پر می کرد. بچه بودم. هنوز اشک های مادر را که خودش می گفت از غم غریبی است در چشم های رنگیش، به خاطر دارم. غم مادر را هرگز ندانستم چه بود.

از جاده به طرف بولوار شهر پیچیدم. ماشینی در کنار پیچ و شلوغی مردم دور آن، نظر مرا جلب کرد. از آنجا که شغلم تعمیر ماشین است دلم نیامد بروم. جلوتر پارک کردم. بیرون آمده به طرف جمعیت رفتم، در آن دیر وقت شب چند مرد دور ماشین بودند. بوی الکل و عرق بدنشان، فضا را گرفته بود. زنی درون ماشین، شیشه ها را بالا کشیده، ماتم زده نشسته بود. آمدم جلو، انگشت به شیشه زدم. زن صورتش را به طرفم برگرداند. چشمان نگرانش دلم را به درد آورد. شیشه را پایین کشید و گفت: نمی دانم چرا این موقع شب، خاموش شده. به او اشاره کردم پیاده شد. در تاریکی صورتش را تشخیص ندادم. جمعیت را پراکندم. همه با دیدن من و تشرهایم رفتند. در کاپوت ماشین را باز کردم. مدتی با آن ور رقتم، با کمی دستکاری ماشین روشن شد. زیر نور چراغ های نیمه مرده خیابان و هوای شرجی زده شب، چهره اش به نظرم آشنا آمد. روبرویش ایستادم. موهای رنگیش از زیر روسری بیرون زده بود. آرایش کمی داشت. دستش را دراز کرد و گفت نجات دهنده من. متشکرم. بی اراده با آن که عادت نداشتم با زن ها دست بدهم، دستش را در دست گرفتم. عطری آشنا، هیکلی آشنا و صورتی آشنا داشت. تا خندید، از خنده اش او را شناختم. منتظر شدم ببینم مرا می شناسد؟ حرفی نزد. به طرف ماشین رفت. پنجره را پایین کشید و گفت: حالا که مزاحم شده ام می مانید تا ماشین را حرکت بدهم؟ ایستادم، دستهایم به کمر، در هوای چشم ها و خنده اش بودم. ماشین با یک حرکت دوباره خاموش، بر جا ماند. چه خوب که نرفته بودم. این بار هرچه سعی کردم کاری از پیش نبردم. زن از ماشین بیرون آمد. کیفش را به روی دوش انداخت. به طرفم برگشت. حالا درست روبرویم بود. خودش بود.

ماشین را به طرف پارکینگ بیمارستان روبروی بولوار حرکت دادم. درش را قفل کردم و گفتم برویم شما را می رسانم، فردا بچه ها را می فرستم ماشین را تعمیر کنند. ایستاد. مردد بود. غریبانه مرا نگاه می کرد. به طرفش برگشتم. گفتم نشناختی نه؟ محمد هستم همبازی و هم محله ای قدیم.

یکباره دست هایش را روی صورتش گذاشت و گفت آه خدای من. به طرفم دوید و بغلم کرد. مدام داد می زد آه خدای من. حرف ها و حرکاتش همیشه بالاتر از سطح حرف و حرکات من و امثال من بود. هیچ فرق نکرده بود. من همچنان می خندیدم. زیر کورسوی چراغ های بولوار او را محکم به خودم چسباندم و چشم هایم را بستم. این خود او بود. هنوز همانطور جسور و بی پروا. یکباره خودش را از من جدا کرد و گفت باور نمی کنم. باور نمی کنم. از حرکاتش مست شده بودم. همان بوی قدیم. چشم هایم پر از اشک شد. مثل دوران کودکی که کیف مدرسه اش را تاخانه می بردم، کیف سنگینش را از دوشش برداشتم. وقتی سبک شد دوباره دوید طرفم و بازویم را گرفت: می دانی با این کفش ها اصلا نمی توانم راه بروم. همیشه دلیل قانع کننده ای داشت. او را خوب می شناختم. هر دو به طرف ماشین من رفتیم و سوار شدیم. باور نمی کردم. از همان دوران تا کنون که حدودا چهل ساله بودم، با خاطراتش و یادش چه روز ها و شب های سختی را گذرانده بودم. این مهرانه است در ماشین من، شانه به شانه من. توی تاریکی به نیم رخش نگاه کردم. چرا هیچکس را نمی توانم جایگزین او در دل همیشه عاشقم بکنم. نمی توانستم کلامی بگویم. می خواستم لحظه به لحظه با او بودن را در سکوت بگذرانم تا بیشتر اورا داشته باشم. به طرف خیابان رفتیم. صورتش را برگرداند به طرفم و گفت: محمد چند سال پیش بود که تو را جایی دیدم. آره جاده شمال. به لب ها و چشم هایش نگاه کردم و گفتم: دقیقا پنج سال پیش، جاده چالوس، داشتی ماست می خریدی. راستی مسعود چطوره؟ بهت زده نگاه کرد و گفت چه خوب یادته. مسعود را از کجا می شناسی؟

سرم را به طرف خیابان چرخاندم. آهسته آهی کشیدم. نمی دانست تا این لحظه تمام زندگیش را می دانم، با کی زندگی می کند، کجا کار می کند، کجا خرید می کند. می دانستم بچه ندارد. ساکت بود. آهسته سرش را جلو آورد. دستم را کنجکاوانه نگاه کرد و گفت: حلقه دستت نیست. تو هنوز ازدواج نکرده ای، پسر، هنوز زن و زندگی نداری، همان قیاقه مرموز همیشگی، هی! چی پشت اون چشم های سیاهه؟

پس رنگ چشمانم را می دانست. حرفش را قطع کردم. دوباره پرسیدم با شوهرت چطوری؟ می خواست طفره برود گفت خانواده چطورند؟ باغصه گفتم از احوال پرسی های شما. ساکت شد. به در خانه اش رسیدیم. خانه ای سازمانی بابوی گل های رنگی و شمشاد های کوتاه تازه سلمانی رفته. با تعجب گفت آدرس خانه را می دانستی؟ این بار می خواستم انتقام بگیرم. گفتم این دومین خانه تو در سه سال گذشته است. خندید زد روی دستم: هنوز مثل دوران بچگی جاسوسی می کنی. از ماشین پیاده شد. یک جوری خوشحال بود. از نازل شدن یک نجات بخش در آن موقع شب، از دیدن یک دوست قدیمی یا از رفتن به خانه و دیدار شوهرش؟

موقع خداحافظی یکباره داد زدم: این موقع شب از کجا می آمدی؟ سرش را به پنجره ماشین نزدیک کرد: شب از اداره به من زنگ زدند برنامه کامپیوتریم خراب شده. مجبور شدم بروم.

دوباره در جاده بودم. این بار پس از سال ها، با بوی او در کنارم، خنده هایش و صمیمیتش. چرا هنوز دلم برایش می لرزد. چرا بعد از آن همه سال دوری از او، زنان رنگارنگ زندگی ام کمی مرا مشغول می کنند و بعد از آنها رم می کنم ؟ بارها و بارها، به در خانه اش رفته ام تا فقط از دور به تماشایش یا شاید به تماشای کودکی و نوجوانیم بنشینم. چرا هنوز پس از آن همه سال، او را هر کجا به بینم تعقیب می کنم. یادم می آید شب ازدواجش، بزرگترین دسته گل شهر را برایش فرستادم. ساعت ها پای تلفن نشستم که صدایش را بشنوم که فریاد می زد خیلی بامعرفتی دوست و همبازی قدیم من و خنده اش که ساعت ها مرا پای تلفن میخکوب کرد. در زنگ صدایش چه بود؟ چرا هیچکس خنده او را نداشت؟ به خانه رسیدم. مادر، خواب بود. آهسته از پله ها بالا و به اتاقم خزیدم. روی تخت اقتادم، دست ها زیر سر، خاطرات گذشته یک لحظه مرا تنها نمی گذاشتند.

ده ساله بودم. خانه ما، روبروی خانه آنها بود. با برادرش، مهران، همبازی و دوست بودم. آن دوران، بازی کردن دخترها با پسر ها صورت خوشی نداشت. با ا ین حال مهرانه که هشت سال داشت مدام دنبال برادرش می دوید و به جمع ما می پیوست. در گرما و شرجی کشنده بعداز ظهر های جنوب، که بزرگتر ها زیر کولر خواب بودند، برای بازی، شرط و شروطی داشتیم. اولین قرارمان در آوردن دم پایی ها بود. باید پای برهنه روی آسفالت داغ خیابان می دویدیم. هرکس از گرمای آسفالت که از حرارت خورشید تبله کرده بود، تاب نمی آورد، بازی را باخته بود. بعد از آن، دوان دوان کنار شط می رفتیم. شط، بی موج، ساکت و آرام. پاهای تاول زده امان را توی آب فرو می بردیم. همیشه نگران مهرانه بودم. چشم های سیاهش پر از اشک می شد. دست هایش را از شدت گرما بهم می زد. یادم می آید پشت سرش می رفتم تا برای او سایه بان باشم. شلوارک کوتاهی پایش بود. موهایش را که از دو طرف بافته شده بود با تکان سر به باد گرم می سپرد. از گرما گریه می کرد. دستش را می گرفتم، به طرف آب می بردم و به روی پاهایش آب می ریختم. مهران اصلا نگران مهرانه نبود. هیچوقت دل سوختن او را برای خواهرش ندیدم. لجم می گرفت و بیشتر به مهرانه می رسیدم. بازی بعدی ما گرفتن ماهی های کوچک توی آب بود که با شیطنت، خود را روی آب می رساندند و بازی می کردند. شاید هنوز برای رفتن به ته شط، کوچک بودند. آنقدر عرق می ریختم و تلاش می کردم تا یکی را می گرفتم. دست پر از آب، به طر ف مهرانه می رفتم. دست های کوچکش را زیر دستم می گرفت و می خندید. تمام کوشش من جایزه داشت. جایزه من خنده او بود. بهر کاری دست می زدم تا فقط او بخندد. از همان ده سالگی، پنجره ا تاقش را نگاه می کردم. تا چراغ روشن بود می دانستم آنجاست. وقتی خاموش می شد، دلم می گرفت. این برنامه هر شبه من بود. کتاب به دست، در پنجره بزرگ خانه امان می نشستم. گاهی دم پنجره می آمد و مرا می دید و همان خنده همیشگیش را که من دیوانه آن بودم تحویلم می داد. دست تکان می داد و می رفت. چه در دل او می گذشت؟ چرا هیچ حرکتی یا حرفی از او نمی دیدم یا نمی شنیدم؟ از پسر های دیگر هم بازی، قصه دوست داشتن هایشان را، زیاد شنیده بودم. نامه پراکنی و دیدار های پنهانی. نه من اهل نامه نگاری و این کار ها بودم و نه او. مهرانه همیشه خشن و مردانه برخورد می کرد. هیچ دختر دبیرستانی را سراغ نداشتم که بعد از ظهر ها، پای برهنه تا کنار شط بدود. گاهی فکر می کردم این راه داغ و سخت را بخاطر من می آید. افکارش را نمی توانستم در حرکاتش ببینم. می دانستم هربار به زمین می خورد، دست مرا می گیرد و در پناه من قرار می گیرد. گاهی آنقدر پشت سر و نزدیک به او می دویدم که پایش گیر کند. در این جور مواقع، از پشت او را محکم می گرفتم. هیچ اعتراضی نمی کرد. بر می گشت و دو دستی تنم را می چسبید و می خندید.

گریز بعد از ظهر ها از خانه با پای برهنه زیر ظل آفتاب، رازی بود بین ما که تا سال های دبیرستان ادامه داشت. این اواخر، همراهی مهرانه کمی سخت بود. چندین بار او را دیده بودند و از پدرش سیلی خورده بود. هر با ر فکر می کردم دیگر نمی آید. اما همچنان جسور و بی پروا، بعد از ظهر ها، با دو گیسوی بافته و شلوار تنگ کوتاهش دنبال ما می دوید. این بار من پا به پای او می رفتم. گاهی که بروی زمین می لغزید او را بغل می کردم. هر بار که آسفالت دا غ خیابان پای او را می سوزاند از درد فریاد می کشید و روی چمن کنار خیابان می افتاد. مهران به دویدنش به طرف شط ادامه می داد و این من بودم که درد او را تا ته قلبم حس می کردم. داغ می شدم و بافلاکس آب یخ، پا هایش را خیس می کردم.

یکبار در حین دویدن ها و پا سوختن ها، ثاق باز، روی چمن غلطید. خم شدم تا آب خنک روی پا یش بریزم. یکباره چشمش به چشمم افتاد. درازکش و بی خیال دست هایش را زیر سرش گذاشته بود و به من خیره شده بود. مبادا راز دلم را از چشمانم بخواند. یکباره گفت محمد چرا هرروز ما اینجا می آییم؟ در حالیکه پا هایش را ماساژ می دادم و در دل با آن ها راز و نیاز می کردم، سرم را به طرفش بر گرداندم. گفتم چیه؟ دوست نداری بیایی و باغرور عجیبی گفتم خوب. نیا. کسی تو را مجبور نکرده. من که می آیم. من بعد از ظهر داغ و آسفالت و شط را دوست دارم. نیمه خیز شد.نیمی ازتنش درست روبروی تن من بود. دستش را جلو برد و روی موهایم کشید. لرزیدم. می خواست چکار کند ؟ آهسته گفت یک ملخ. یک ملخ روی سرته. پاشد او جلو و من دنبالش، دوان دوان به شط رسیدیم. آن روز حسی غریب از سرم شروع شده بود و به پا هایم می رسید. او شروع به دویدن در ساحل کرد. مهران هم تا اواسط شط رفته بود. مهران از آن دور داد زد: دیوانه ها. تنبل ها کجا بودید؟ رمق ایستادن نداشتم. روی ساحل ولو شدم. نمی توانستم بنشینم. درازکش، از زیر بازویم، به هیکل لا غر مهرانه و گیس های دو تایش نگاه می کردم. اگر من نباشم. مبادا صدمه ای ببیند؟ صدای برخورد پای مهرانه با آب، آرامش بخش ترین ترانه بود.

او را می خواستم ولی نمی دانستم چطور؟ برای من فقط داشتن او در کنارم و دیدنش، بس بود. از دور به من خیره شد. داد زد: تنبل. رمقی نداشتم. با چشمان تشنه، همچنان ساکت روی ساحل لمیده بودم و او را نگاه می کردم. آن قدر به او خیره شدم تا کنارم آمد. برای اولین بار، نگران من شده بود. زانو به شن ها زد: محمد حالت خوبه؟ مغرور بودم و نمی خواستم از روزنه های ریز چشمانم راز دلم را بخواند. گفتم خسته ام. اخم کرد: خوب من هم خسته ام بیا بر گردیم. بعد گفت می دانی اگه توی شط نیایی من.. حرفش را ناتمام گذا شت.

شاید ده تابستان، هر روز بعد از ظهر، در این بازی ها، با هم بودیم. از زمستان ها متنفر بودم. شروع تابستان و داغ شدن هوای جنوب، بهترین بهاران را برای من به ارمغان داشت. پس از اتمام دبیرستان، به سراغ مغازه مکانیکی پدر رفتم. محل بزرگی پر از مشتری و در آمد خوب. از مادر شنیدم مهرانه سخت برای کنکور می خواند. تمام زمستان را، گاه گداری از پشت پنجره او را می دیدم. بارها به بهانه دیدن مهران دم در خانه اشان می رفتم و پشت پنجره اش می ایستادم. مهران می آمد ولی از او خبری نبود.

در دکان مکانیکی پدر، با کار، غم ندیدن مهرانه را جبران می کردم. گاهی دورادور او را، از در خانه که بیرون می آمد می دیدم. خنده کنان سلام می کرد و دست تکان می داد. بهت زده می ایستادم و اندام رشد کرده و کشیده اش را، تا انتهای کوچه، با نگاه بدرقه می کردم. خبر قبول شدنش در دانشگاه دلم را سخت فشرد. حالا دیگر او کجا و پسر مکانیکی مثل من کجا؟

شنیدم پدرش برایش ماشین خریده است. آن را دم در خانه اشان دیدم. آرزو کردم دچار مشکلی شودکه مجبور شود به من مراجعه کند. همینطور هم شد. یک بعد از ظهر گرم، نیمه خواب بودم که در خانه ما را زدند. نمی دانم چرا فکرکردم خود اوست. با عجله دم در رفتم. سلام کرد. دستش را جلو آورد و بامن دست داد. از هیچ دختری این حرکت را ندیده بودم به ماشین اشاره کرد. روشن نمی شد. کمی با آن ور رفتم، راه افتاد. یکباره گفتم شیرینی ماشین چه شد؟ آمد نزدیکم. دست دور کمرم انداخت و گفت با بستنی چطوری؟ گفتم حالا؟ گفت پس کی؟ من که تورا هیچ نمی بینم. دلم لرزید. تنم داغ شد. چقدر از نزدیک شدنش به خودم آتش می گرفتم. طوری رفتار می کرد که او به من تعلق دارد و من به او. نمی دانستم این حرکاتش را به چه حسابی بگذارم. به حساب روشنفکریش یا عشق؟دم پایی پایم بود. گفتم با این قیا فه؟ گفت عالیه. پرید توی ماشین. کنارش نشستم و به رانندگیش خیره شدم. انگشتان قشنگش دنده را عوض می کرد. عینک آفتابی سیاهی روی چشمش بود و سکوتش. همه اینها، دنیای او را از من با آن دمپایی پایم جد ا می کرد. سرپیج، دنده را نتوانست عوض کند. دستم را روی دستش گذاشتم و دنده را حرکت دادم. خنده ای کرد و گفت: چه خشن. سرخ شدم به شوخی گفتم همه کس که راننده نمی شود. به طرفم بر گشت و به پهنای صورتش خندید. کفت هنوز هم به کمک تو احتیاج دارم. بعد گفت محمد تا کی می توانم روی کمکت حساب کنم؟، این مهران ببو هیچوقت به دردم نخورده. فکر کردم سوالش را چگونه جواب بدهم. غرور وتعصبم نسبت به او، مانع هر گونه سخن دیگرگونه ای می شد. نمی توانستم خارج از چهار چوب دوستی دوازده ساله امان چیزی به او بگویم یا درددلی ابراز کنم. دوباره پرسید نگفتی تاکی؟ می خواستم بگویم تا هر وقت تو بخواهی. دیدم کم است. به نیم رخش خیره شدم و به لب هایش. آهسته گفتم تا آخر دنیا. خنده بلندی کرد و گفت: پس شد دوتا بستنی. فکر کردم حق من از او و سال های دوستی طولانی و دلشوره هایم برای او دو تا بستنی است. فقط همین.

دست کم، ماهی یکبار، ماشین را پیش من می آورد. همه کارگر ها و حتی خود پدر، می دانستند چه تعصبی به ماشین او دارم. یکراست به انتهای مغازه می آمد. برایش آب میوه سفارش می دادم. روی صندلی های روغنی و سیاه می نشست و خم به ابرو نمی آورد. برای ابراز محبت به من از کسی واهمه نداشت. دستش را در بازوی رنگ و روغنی من می کرد. تنش را به تنم می چسباند و می گفت خوب حالا آقا شده ای. دیگر لب شط نمی روی. شوخی و متلک بود که بارم می کرد. کارگرها با حسرت به ما نگاه می کردند و پدر با چشمانش می خندید. با آن که یک سرو گردن از نظر درسی و کلا س زندگی با من فرق داشت، هیچگاه در رفتارش با خودم، این تقاوت ها را نمی دیدم. آنقدر صمیمی و مهربان بود که بخودم حق می دادم هر شب با یاد او بخوابم و هر صبح با به زبان آوردن نامش از خواب بر خیزم.

گرفتاری و کار طا قت فرسا، فرصتی برای دیدار گه گاهش نمی گذاشت. می دانستم هر جا گرفتاری برایش پیش بیاید به اولین نفری که اعتماد می کند و پناه می آورد من هستم. یک روز جمعه از خستگی کار تمام هفته، بیهوش در خانه دراز کشیده بودم. ساعت یک بعد از ظهر بود. مادر بالای سرم آمد، گفت تلفن باتو کار دارد، مهرانه است، به دادش برس. از جا پریدم. گوشی را که گرفتم گریه می کرد. بند دلم پاره شد. داد زدم گریه نکن دلم می لرزد بگو چه شده ؟ گفت محمد جان جاده کمر بندی. تصادف. اولین بار بود که مرا محمد جان خطاب می کرد. با سرعت محسن، کارگر مغازه را برداشتم و رفتم. اواسط راه، شلوغی و تصادفی مرا به خود جلب کرد. مهرانه بود با دوست هایش. از ماشین بیرون پریدم. تا مرا دید بی توجه به عابرین، دستانش را دور کمرم حلقه کرد. بی اراده سخت او را بغل کردم. دست زیر چانه اش گذاشتم. صورتش سرخ و خونی بود. یکباره می خواستم او را ببوسم. از فکر خودم و فراموش کردن محیط و اطرافیانم، بدم آمد. همیشه جسارتش را عاشقانه می ستودم و دوست داشتم. اینکه هرگز از من خجالت نمی کشید. اینکه هرگز مرا از خودش جدا نمی دانست و هرگز محبتش را از دیگران پنهان نمی کرد. آنچه که دوست داشت انجام می داد. این را در چهره اش و نگاهش می دیدم که با دست در بازو کردن من چقدر شاد می شود و احساس آرامش می کند. خودش می دانست که چه بلوا و هراسی به بند بند تنم می افکند؟

او و دوستانش را به ماشین محسن انتقال دادم. محسن را به طرف صحنه تصادف فرستادم و خودم به طرف شهر بر گشتم. در راه، داستان تصادف را برا یم تعریف کرد. این اولین تصادف بدش بود. از ناحیه سر و صورت زخمی شده بود. دوستانش هم حال خوشی نداشتند و در صندلی پشت بهت زده نشسته بودند. مهرانه می لرزید و گریه می کرد. تمام راه دستم را گرفته بود و فشار می داد. می گفت محمد. خودت گفتی تا آخر دنیا. حال خودم را نمی دانستم. عاشقش بودم و توان گریه او را نداشتم. بایک دست رانندگی می کردم و با دست دیگر صورتش را پاک می کردم و او را به خودم می فشردم. احساس می کردم با این کارم آرام می شود.

روز ها و شب ها یا به اتاقش چشم داشتم یا به کوچه ای که ممکن بود گاهی از آن رد شود. محسن قضیه مرا می د انست. سر کار، خوشحالیم این بود که او مدام با من شوخی کند. جرات نداشت نامش را به زبان بیاورد می گفت امروز خیلی دمغی. دوستت را ندیدی؟ می خوای برم ماشینش را پنچر کنم؟ و قاه قاه می خندید. زمانی که مهرانه به در مغازه می آمد، همه سرشان را زیر می انداختند. این محسن بود که داد می زد: اوس ممد. مشتری شما منتظره.

چهار سال گذشت. چهار سالی که می دانستم هر لحظه اش، مهرانه را از من و دنیای من دور می کند. هروقت ماشین را برای تعمیر می آورد، پر از کتاب های قطور به زبان فارسی و انگلیسی بود که من هیچ ورقش را نمی توانستم بخوانم. با آن که شبانه روز در تب عشق و دیدارش می سوختم، هیچگاه بخودم اجازه نمی دادم ذره ای به فکر زندگی مشترک با او باشم. برای من بلندای یک عشق و آسمانی دور از دسترس بود. عشقی که از کودکی در جانم ریشه گرفته بود. از هیچ دختری خوشم نمی آمد. هیچکدام از دختران فامیل نظرم را جلب نمی کردند. پدر عاقل بود و آگاه. درد مرا می دانست و برخلاف مادر، برای ازدواج، به پای من نمی پیچید. اواخر سال چهارم دانشگاه مهرانه بود. یک روز خواب آلود از خانه بیرون زدم. دیر به سر کار رسیدم. چشمم هنوز به تابش و گرمای تند خورشید عادت نکرده بود. دم در، ماشین مهرانه را دیدم. یکباره از خواب پریدم. دویدم توی مغازه. مهرانه را ندیدم. محسن جلو آمد. اخم کرده بود. با اشاره دست جایی را به من نشان داد. انتهای مغازه، جایی که همیشه مهرانه می نشست، جوانی نشسته بود. تا مرا دید با احترام گفت محمد آقا، من همکلاس مهرانه هستم. وقت نداشت، از من خواست ماشین را پیش شما بیاورم. دست و دلم لرزید. باروی خوش کار ماشین را انجام دادم. پسر جوان مدام دنبال من بود گفت مهرانه خیلی از شما تعریف می کند. آن شب که به خانه رفتم تب کردم. مادر نگران حالم بود. این پا و آن پا می کرد. نمی دانم در هذیان چه گفته بودم که چادر به سرش کرد و بیرون رفت. پس از چند دقیقه، مهرانه را بالا ی سرم دیدم. دستم را بدون تر س از مادر و اطرافیان، در دست گرفته بود و مدام دیگران را وا می داشت که پاشویه ام کنند. از گرمای دستش بیشتر گرمم می شد. دستم را با خشم از دستش بیرون کشیدم. چرا سهم من پس از این همه سال حمایت از او و سوختن برای او و فکر کردن به او فقط یک دل رحمی بچه گانه باشد؟ نگاهش کردم. اخم کرده بود. آهسته گفت چرا ؟ از این کلمه به صد ها کلام دیگر راه بردم. مطمین شدم عشق مرا می داند. از چرا گفتنش فهمیدم. شاید این عشق یک طرفه بوده است. نه، مهرانه به از ما بهتران تعلق دارد. به تحصیل کرده های فکلی، به دانشگاه دیده ها. مال من مکا نیک یک لا قبا نیست. کم کم واقع بین تر شدم. سعی می کردم بی رحمانه با دل خودم بجنگم، هر روز و هرشب به یادش نباشم، هر آهنگ عاشقانه ای که می شنوم، هر منظره زیبایی که می بینم، هر مهتاب و هر روز با صفایی را نباید با یاد او قسمت کنم. مگر او به یاد من هست؟ بعد، از خودم گله می کردم تو عاشق او هستی. این تویی که با یاد و سخنان و لبخندش خوشی. پس این خوشی عذاب دهنده را همیشه ته دلت، برای خودت نگهدار.

آن روز، از مادر شنیدم دو هفته دیگر ازدواج مهرانه است. چشمم سیاهی رفت. سرم را غمگینانه به زانو گذاشتم و پس از سال ها گریستم. صدای مادر را شنیدم که می گفت مهرانه پیغام داده محمد به کمکش بیاید. غروب پس از پایان کار با بی حوصلگی به خانه اشان رفتم. در زدم پدر مهرانه در را باز کرد. احوال پرسی و کلی تشکر از آمدنم. وارد هال خانه شدم. از یکی از اتاق ها مهرانه بیرون آمد. صورتش کلی عوض شده بود. آن مهرانه همیشگی من نبود با این حال برای من زیباترین عروسی بود که تا آن زمان دیده بودم. حال خودم را ندانستم. چشم هایم پر از اشک شد. یاد شعری افتادم که از جایی شنیده بودم: من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود. مثل همیشه، مستقیم به چشم هایم خیره شد. در حضور پدر و مادر و دیگرانی که من نمی دیدم، به طرفم دوید. دست هایش را دور کمرم ا نداخت. او هم گریه می کرد. صدای گریه پدرش هم بلند شد. مادرش با صدای بلند گفت محمد همبازی مهران و مهرانه است. مثل برادرش است. می دانستم این گرما و شوری که درآغوشم، در این لحظه حس می کنم، شور خواهر و برادری نبود. بوی یک جور جدایی می داد. هوای یک جور فراموش شدن بود. او را برای آخرین بار شاید در آغوش داشتم. چرا با این کارهایش مرا دیوانه می کند؟ چرا عطر تنش را به تنم می دهد تا شب ها و شب ها ببویم و بیهوش شوم؟ این آخرین بار است که او را فقط برای خودم دارم. پس بگذار داشتنش طولانی شود. بگذار برای بقول خودم، تا آخر دنیا، هوایش را در سینه حبس کنم. از فردا و فردا های دیگر، او مال کس دیگری است. چه کسی لیاقت این گوهر درخشان مرا دارد ؟ چه کسی شن ها را از پایش پاک می کند؟ چه کسی از شط برایش ماهی می گیرد؟ چه کسی در غم ها و گرفتاری هایش خالصانه و بی دریغ به یاری اش می شتابد؟

من کشته جسارت های زیبای او بودم. من دیوانه و مست حالت ها و بغل کردن های خالصانه اش بودم. همیشه مثل یک بچه که به دامان مادر پناه می برد، به آغوشم می پرید. در کدام زن این حس خالص و صمیمی و بی پروا را بیابم؟ پس از آن لحظه، دیگر نفهمیدم چه شد. کی بودم و کجا بودم؟ می دانم که تمام مدت دو هفته به مهرانه و خانواده اش، از هیچ کمکی دریغ نکردم.

یک شب با صدای کل زدن و شادی همسایه ها، مهرانه من رفت. دم در خانه امان از دور به او نگاه می کردم. دیگر چراغ اطاقش روشن نبود. می دانستم که جسور است. حتی حالا که بازو به بازوی داماد دارد، همبازی و یار دیرین خود را فراموش نمی کند. وقتی از در خانه اشان دور شد به جای آن که سوار ماشین شود که داماد در را برای او گرفته بود، یک لحظه، در برابر بهت حاضران، برگشت. در لباس سفید عروسی کنارم آمد. دست هایش را دور تنم حلقه کرد سرش را دم گوشم گذاشت و گفت: یا دت نرود گفتی تا آخر دنیا. سوار ماشین شد و از کنارم دور شد. سرخ شده بودم. می دانستم سهم من همین بود. تا آخر دنیا مریدش بودن. تا آخر دنیا عاشقش بودن.

حالا، پس از سال ها، با از نزدیک دیدن دوباره مهرانه، یاد و خاطره اش دست از سرم بر نمی داشت. از خانه زدم بیرون. سوار ماشینم شدم. با سرعت در تاریکی شب و هوای شرجی زده خیابان ها می راندم. متوجه پلیسی شدم که از دور به من علامت می داد. ایستادم. پلیس پیاده شد. به من نزدیک شد. با خنده گفت آقا خیلی سرعت داشتی. عاشقی؟ با چشمان خیس به او نگاه کردم. با صدایی که از ته بغض ها و ناله های چندین ساله ام در می آمد گفتم: بله سی ساله که عاشقم. اشکم روی گونه غلطید. پلیس با بهت نگاهم کرد. سرش را زیر انداخت و گفت بفرمایید، و رفت. او هم درد عشق مرا شا ید می دانست. عشقی که از کودکی در دل ریشه دوانده بود و به قول مهرانه، تا آخر دنیا باید بامن باشد.