گذرگاه اردیبهشت ماه

اردیبهشت ۱۳۹۵

photo1

اردیبهشت، ماه بهشتی سال برایتان سر شار از شادی باشد
گذرگاه شماره ١٧۴ مربوط به اردیبشت ماه ١٣٩۵ در پانزدهمین سال فعالیت
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
———————————————-
محمود صفریان- محمود کویر -شادی سابجی – مسعود امینی ” روانشید ” -محمد جعفری – بنفشه کمالی – یزدان خدا بنده لو – مریم مظفری پور – ابوالفضل سپاسی – اسماعیل معزّی – ناره افشاری – توران رئیسی- مهتاب چگینیان – علیرضا بدیع – فرشته نوبخت – لیلی گلستان- اشکان صفریان
احمد قندهاری – پرویز نادری – مهران رفیعی – الیسا تنگسیر- مژگان عباسلو- عبید زاکانی -رضا ستار دشتی – فرخ ازبری- 

در جشن بزرگ نوروزگان

اردیبهشت ۱۳۹۵

شرکت در جشن بزرگ نوروزگان در انجمن فرهنگی ادبی گلستان و صحبت در مورد ۸ مارچ ” روز زن ” و آمدن بهار و نوروز

طط

یک روز با حسن و آورده هایش از ایران – محمود صفریان

اردیبهشت ۱۳۹۵

100_2343
با حسن قرار گپ و گفتی گذاشته بودم. تازه از ایران آمده بود. تلفنی گفت
” خیلی برایت حرف دارم…”
” جین ” را کشیم به پا، ” تی شرتی ” انداختم رویش، زدم بیرون، شدیدن مشتاق دیدن او، شنیدن حرفهایش، آگاهی از خبر های ایران و دوستان و فامیل در آنجا، و گذران نه ماهی
که در تهران بوده است بودم. در ترافیک که گیر کردم در پبغام گیرش گفتم که جائی نرود، در راهم.
مدتی است که اصلن دل و دماغ درستی ندارم. خرابی روحیه ام که با سرو کله زدن در جنگل خبر ها بیشتر داغونش کرده ام، شوقم را مچاله کرده است. سر خلق نیستم. می روم
سراغ حسن تا شاید کمی روبراه شوم.
…حسن را کمی تکیده دیدم. فروغ چشمانش، آنی نبود که قبلن بود. تر و فرزی و نا آرامی همیشگی را نداشت. مغبون، خسته و پکر به نظر می رسید. تا آمدم به خودم بیایم، سیگار
دوم را روشن کرد. ریشی چند روزه را به صورت داشت. و بفهمی نفهمی آبریزشی از بینی.
رو در واسی را ” گو اینکه بخصوص با او هیچ وقت نداشتم ” کنار گذاشتم، و بی مقدمه پرسیدم:
” حسن! روبراه نیستی، چیزی شده؟ ”
و به شوخی گفتم:
” تومنی، تومن با حسن نه ماه پیش توفیر کرده ای…”
بدون پاسخ به من، با حرکاتی بسیار ملایم و آرام از جایش برخاست، و از میز کنار اتاق آلبومی به دستم داد.
” با این، خودت را مشغول کن تا چای بیاورم. تقریبن همه آن هائی را که می شناسی، پیدا می کنی. البته خیلی عوض شده اند…”
و بطرف آشپزخانه رفت. همانطور که آلبوم را ورق می زدم، با صدای بلند گفتم:
” حسن! سیگار بعدی را روشن نکنی، دارم خفه می شوم…”
بسیار نامفهوم گفت:
” علی، سخت نگیر…”
به گوشم طنینی ناجور آمد. نگران شدم. چای را که آورد، خودش شروع کرد:
“…علی! تهران برو بچه ها وقتی می خواهند بیشتر محبت کنند، بیشتر پا جور می کنند …”
و رفت سیگار دیگری بر دارد که مانع شدم.
” بذار برات تعریف کنم….آلبوم را نگاه کردی؟ همه شون عشقشون تریاکه. بساطش هر جا که دعوتت کنن پهن و رو براهه…”
حرفم نمی آمد. فهمیدم حال و روز حسن از کجا آب می خورد. سرم را پائین انداختم. بهتر دیدم اول عکس ها را نگاه کنم.
– خدا یا! این ها رفقای من هستند. دو دو، چشمانشان از عکس های غمزده شان هم پیدا بود.
حسن، سکوت را شکست:
“….علی! کجائی؟ ….چای سرد شد، تو فکر نرو،…این همه حساس نباش…”
” حسن! اینا چرا این جوری شدن؟….تو در این نه ماهه چه به روز خودت آورده ای؟…کاه مال خودت نبود، کاهدان که بود…رفتی، این همه هم ماندی که به تریاک معتاد بشوی؟
رفته بودی ته بساط را جمع و جور کنی و بیاوری اینجا، تا به زخمی بزنی، برای همین هم ” فاطی ” را با خودت بردی که کمک کند….چه کارش کردی، چرا با تو برنگشت؟
گیریم که تریاک فراوان بود، تعارف دوستان را هم همراه داشت، تو چرا از هول حلیم توی دیگ افتادی؟….تو آنقدر افراط کرده ای که چیزی نمانده همه ” سین ” ها را ” شین ” و
همه ی ” ز ” ها را هم ” ژ ” تلفظ کنی….تو که این همه غرق شدی، چرا نماندی؟ چرا آمدی؟….اینجا که پیدا نمیشه. اگر هم پیدا بشه تو تنگ خریدش را نمی توانی بکشی. برنامه ات
چیست؟ می خواهی چکار کنی؟ خودت خوب می دانی که اینجا آنجا نیست، یک ذره اش را پیدا کنند می روی آنجا که عرب نی انداخت. ”
و ساکت شدم.
بر خلاف تصورم حسن را بی تاب جواب نیافتم. چای سردی دستش بود و سیگاری که همه اش خاکستر شده بود. آرام جابجا شد. یک پایش را زیر نشیمنش گذاشت و آهسته گفت:
“….علی! باید خودت بروی و از نزدیک ببینی، بی امید ترین جوان های دنیا توی تهران و حتمن توی همه شهر ها جمع شده اند. تعداد اندکی که وابستگی دارتد همه در ها به رویشان باز است. در آمد خوب دارند و به خر مراد سوارند. بقیه نمی دانند چکار دارند می کنند. از هر طرف که می روند سنگ و سد در راهشان است. به همه چبزشان کار دارند بدون اینکه کاری برایشان بکنند. بهمین خاطر تریاک و سایر مواد دارد از ریشه در شان می آورد. آنجا که باشی آنقدر درد و دق و کمبودشان را در جانت می ریزند که همراهشان می شوی. وقت و بی وقت می نشینند پای بساط تا فراموش کنند…
حرفش را بریدم و تقریبن با عصبانیت گفتم:
– حسن چرا پرت می گی، تعداد جوانهائی که می روند کوه، دوچرخه سواری می کنند، و در باشگاههای ورزشی وول می خورند، خیلی بیشتر از این هائی است که دست به دامان مواد شده اند. من اصلن حرفت را قبول ندارم. زندانی هائی که به ابد محکوم شده اند نیز توی زندان برای سلامت وقبراق بودن، فعالیت ورزشی دارند، و بهر شکلی خودشان را نگه می دارند.
” …علی! دست هائی تو کاره…آنقدر مواد ارزان تو دست و بال همه هست که تا آنجا نباشی باورت نمی شه….اگه بدونی چه دختر های گلی منحرف شده اند و هر روز هم به تعدادشان افزوده می شود…اگه بدونی چقدر دزدی میشه…جوان هائی که دستشان به عرب عجمی بند نیست، باید از هفتخوان بگذرند تا بنوانند ادامه تحصیل بدهند، ادامه هم که دادند، مثلن طبیب هم شدند، کار ندارند. می دانی که هیچ جای دنیا به اندازه ایران طبیب بیکار نداره؟ می دانی که خود دولت برای رفع بیکاری این همه طبیب در کشور های دیگر چوب حراج راه انداخته؟ و هنوز نتوانسته کاری برایشان انجام بدهد؟ می دانی که تعدادی از همین فارغ از تحصیل ها پاهای ثابت منقل هستند؟….پسر تو کجای کاری؟ میروند کوه چیه؟
خب کنار دریا هم می روند، ولی چه جوری؟ با چه دلهره ای؟ آنجا باید از سایه ات هم بترسی. هر لحظه هر چیزی می تواند اتفاق بی افتد. خب وقتی سوک گیر می افتی و راه در رو هم نداری، مثل آن غریق بهر شاخ و برگی متوسل می شوی. نشسته ای کنار گود می گوئی لنگش کن…تکان بخور سری برو آنجا تا حالیت بشه یه من ماست چقد کره داره.
از لحظه ای که قدم ات را آنجا می گذاری، باید منتظر هر چیزی باشی. تو هنوز تو باغ چلو کباب ده، دوازده تومانی و اجاره خانه های سه، چهار هزار تومانی هستی، در حالیکه
گدا هم کمتر از صد، صدو پنجاه تومان را قبول نمی کنه…نیروی کار یا بیکار است یا اگر کار هم داشته باشد کل حقوق و در آمدش کفاف یک سوم فقط اجاره اش را هم نمی کند.
باور نمی کنی اگر بگویم ده ها باند دزدی، تجاوز کار، جاعل، و حتا آدم ربا در آنجا فعال است، که بیشترش زائیده بیکاری، عدم در آمد، استیصال و درماندگی به خاطر بسته بودن همه در هاست…آدم تعجب می کند که چگونه در آنجا سنگ روی سنگ بند است.
با چه طمطراقی آمدند. همه خوشحال بودند که مردان خدا آمده اند، و اسمش را گذاشتند بهار آزادی. و مشکلات قبلی ها را در بوق دمیدند، که دزدند، آزادی ها را سلب کرده اند،
زندان ها را انباشته اند، ساواک راه انداخته اند، و معلوم نیست پول نفت را چکار می کنند…و
و حالا بیا و ببین…ببین مردان خدا بی شرم از خدا، چگونه دارند پوست می کنند، و هست و نیست را دارند تاراج می کنند. مثل اینکه برای رو سفیدی آن ها آمده اند. گرانی و بیکاری دارد بیداد می کند. مامورین قیچی به دست سر هر کوی و برزن برای چیدن تفس ها حاظر به یراقند….
علی! هیچ مفری نیست. هرچه در مورد خوبی آنجا می شنوی دروغ است. و خب یکی از راه های فرار از این همه نا هنجاری ها، متاسفانه تریاک است و سایر مواد…و بنظر
می رسد این آن چیزی است که آن ها می خواهند……” و ساکت شد.
به صورتش که نگاه کردم، بهتم زد. مثل اینکه به نا گهان قرنی بر او گذشته است. پیر ِ پیر شده بود. نمی دانم چرا بنظرم رسید که دندان ندارد، و کاسه های چشمانش را فقط دو حفره می دیدم. ترسیدم. داشت روی صندلی ذره ذره آب می شد.
وقتی با هزار زحمت برخاستم و گفتم:
– حسن من رفتم
با کمال تعجب، بی هیچ احساس و تعارفی گفت:
” به سلامت! ”
حسن داغون شده بود.
****

یک یاد داشت کوتاه – شادی سابجی

اردیبهشت ۱۳۹۵

آقای صفریان گرامی

کتاب روزهای آفتابی کتاب خیلی قوی هستش در مقایسه با شام با کارولین. همانا که این قدر خواندن این کتاب پر از لذت و غم بود که تصمیم گرفتم آن ها را در یک مقاله بنویسم. مقاله را در ۸ صفحه تدوین کرده ام که البته هنوز بخش هایی از آن ناقص است. بخش هایی در باب نقد و بخش اعظم آن را باب توضیح راجع به سبک و نحو این کتاب….
داستان پیوک و غنچه را خیلی دوست داشتم
روزهای آفتابی

زانو بجای سینه – لیلی گلستان

اردیبهشت ۱۳۹۵

بخاطرچاپ کتابم جای ( سینه ) را با ( زانو )عوض کردم
لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته: در دولت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر سینه‌اش زد…» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای «سینه» چیز دیگری بگذارید،
بر این اساس، متن اصلاح شده ی یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است، در ادامه می‌خوانید:
نکته: نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه «سینه» از «زانو» استفاده کرده است :
وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد راهی خونه شدم. غم سنگینی توی زانوم حس می کردم و احساس می کردم دنیا به آخر رسیده. تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آخر، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم کمی خس خس زانو داشتم؛ فکر کنم «زانو پهلو» کردم! یه پرنده لب پنجره نشسته بود. زانو کفتری بود و زل زده بود به من…انگار داشت می گفت: دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه!
بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب…قلبم به تپش افتاده بود و حس می کردم امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده…راه افتادم. با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم باید این باشه: آقای رئیس! برادر عزیز! ما خودمون زانو سوخته ایم، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟
برای اینکه دچار استرس نشم، سر راه یه شربت زانو خریدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم. به اداره رسیدم. رفتم دفتر رئیس. زانویی صاف کردم و گفتم: چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم، مرد و مردونه.
داخل شدم. رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد. هنوز سلام نداده بودم که گفت: اگه میخوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی، بهتره برگردی پشت میزت!
زانویی صاف کردم و گفتم: نخیر قربان بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم.
احساس کردم رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله! ته مانده شربت زانو رو دراوردم و دادم بهش و گفتم: مرهم زانو درده از هر نوعش!
خوشش اومد. لبخندی زد و گفت: تو هم کارمند خوبی هستی ها.
گفتم: ما زانو چاک شماییم. بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.
گفت: خب حالا چی میخوای؟
رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت: زانو مالامال درد است ای دریغا مرهمی…!!!!!!!!
(لیلی گلستان، مترجم و نگارخانه‌دار ایرانی )

چراغِ آشنائی روشن کرد و رفت – رضا ستار دشتی –

اردیبهشت ۱۳۹۵

محمد علی
تا ــ به قدرِ وِسعم ــ شمع ی افروخته باشم در گرامیداشت کوشش های چند ساله ی
محمدعلی صفریان مترجمِ آبادانی
شاید شاخص ترین میعادگاه روشنفکران آبادان«کتابخانه ی اَنِکس» بود با مدیریّتِ«محمد علی صفریان» که از تمام آثارترجمه شده، دست کم یک نسخه هم به زبان اصلی وجود داشت در آن جا.
همین بود که بسیاری دوستان، از راهِ تطبیق ها، خود مترجمی شدند،از جمله «پرویزامین زاده ”
دفتر کارِ آن عزیز و بزرگوار،پاتوق اهالی قلم شده بود.
همان جا بود که« اسماعیل فصیح» (نویسنده)، نجف دریابندری(مترجم) وابراهیم گلستان(نویسنده و کارگردان) و «امیر نادری»را ازنزدیک دیدم .
نقشِ کارساز ترجمه دربرانگیختنِ شوقِ ــ هر چند مختصر ــ کتاب خوانی و پیدایش و پیشبردِ ادبیات معاصر، انکار پذیر نیست.
بسیاری از کتابخوانان و ــ حتا برخی ازاهل قلم ــ تا آن حد با زبان ادبیات جهان ــ انگلیسی و فرانسه ــ آشنا نبودند تا بتوانند به زبان اصلی مراجعه کنند.
در ترجمه های صفریان ،آشکارا خطِ فکری او را می توانیم ببینیم و بخوانیم ش و در نوشته های دیگران.
وقتی رفیق م «اسماعل محرابی» در آن کتابخانه مشغولِ به کار شد،ساکن نخلستان بودم که تا«انکس» فقط چند دقیقه ئی راه بود. اغلب روزها سری می زدم و از مصاحبت جناب«صفریان»بهره ها می بردم.با گزینش او یکی دو کتاب قرض می کردم و برداشتم از کتاب تازه ئی که خوانده بودم ،با او در میان می گذاشتم و خطا هایم را اصلاح می کرد.
اگر«پرویزامین زاده» یا «ناصر تقوائی» یا «پیرزادِ جهرمی»از راه می رسیدند،هنوز کار ساز تر می شد نقد کتاب ها.
از مزایای عمده ی آن جا ترکیب کتاب های کلاسیک و کمیاب ــ حتا نایاب ــ بود با تازه ترین نوشته های اهل قلم ما و دیگران.دیگر این که گزینش کتاب های نوپدید، با او بود و«صفدر تقی زاده» با پیشنهاد مراجعان.محلّ مناسبی شده بود برای تبادل نظرهای اجتماعی و سیاسی .از میان ما به گمانم «ناصر تقوائی» و «پرویز امین زاده»بیشترین بهره ها بردند از آن استاد که حلالِ شان باد.
تا آن جا که به یاد دارم «صفریان» هرگز در باب نویسنده یا مترجمی، قضاوت «کیلوئی » یا «کومه ئی» ــ به دون ترازو ــ نمی کرد . هممواره نقد ش همراه می شد با ذکرِ نمونه ها و نقلِ قول ها.کم حرف بود اما سنجیده می گفت و مستند.
همو بود که از شاعرانی چون «شاملو»و «اخوان ثالث» و مترجم ی توانا چون «نجف دریابندری» دعوت می کرد.
بیشترین بهره را بعد از پایان سخنرانی و شعر خوانیِ آنان می بردیم که پرسش و پاسخ ها مطرح می شد در جمع و بعد در دفتر کار«صفریان» پای گفتگوهای خصوصی شان می نشستیم و همچون شاگردان «مستمع آزاد»؛ کسب فیض می کردیم.
به چشمِ جوانِ کم تجربه ام ،حضورِ تندیس کوچک«ماکسیم گورکی»روی میزکارِصفریان، بیانگرِ گرایش سیاسی و جسارت اوبود.
به نسبت، زود رفت و یادش مانده هنوزبا اهالی کتاب.
******************************
*. این ها ترجمه های ماندگارِ استاد «محمد علی صفریان»است:
وقت داشتی، بخوان و چراغِ خانه ش را روشن تر کن :
«دوبلینیها»از»جیمز جویس»،
«ارثیه»،
«کوههای بزرگ»،
«اهریمن پیر»، «یک حادثه دردناک»،
«قضیه اطلسیهای له شده»،
«مصاحبه با ویلیام فاکنر»،
«سیمای پنهای برزیل»،
«چرخ و فلک»،
«مرگ در جنگل از نویسنده ی نامدار جهان شرود اندر سن که با ادگار آلن پو، ایوان تورگنیف، و گی دو موپاسان شروع می شود و به گابریل گارسیا مارکز و دانلد بارتلمی پایان می پذیرد
متاسفان در ۵۹ سالگی در آمریکا درگذشت