گذرگاه خردادماه

خرداد ۱۳۹۵

گلهای شفایق

تا شقایق هست زندگی باید کرد…سپهری
گذرگاه خرداد ماه ١٣٩۵درپانزدهمین سال انتشار
————————————————
محمود صفریان – دکتر محمود کویر – تورج نگهبان – ندا ایرانی -مهرداد اکبری – مریم اسحاقی – فرشته نوبخت- سپهر داد گرگین – مهتاب خرمشاهی- الف .اندیشه – ابوالفضل سپاسی – مریم مطهری راد – توران رئیسی
احمد قندهاری – محمد رضا جنتی – ندا ایرانی -رحمان چوپانی – امیر مهیم – رحیم سینائی- عمران صلاحی – ابوالفضل سپاسی – هوشنگ ابتهاج   –

چرا جهان این همه آشفته است؟ محمود صفریان

خرداد ۱۳۹۵

بیکاری و گرانی در همه ی زمینه ها از موا غذائی تا هزینه های باور نکردنی هواپیما و سایر انواع وسائل حمل و نقل بیداد می کند.
در هر گوشه جهان پدیده دست سازی به جان آرامش انسان ها افتاده است و آزادی ها هر روز محدود تر می شود.
هر روز برپایه امنیتی بر کنترول ها از راههای مختلف افزوده می شود. توان بالندگی انسان ها به طروق مختلف کاستی می گیرد. و در مجموع می رویم بسوی ” هر روز دریغ از روز پیش “.
در حالیکه هر قدر آزادی ها بیشتر باشد و هر قدر ابر قدرت ها مانع از پدیده هائی چون ” داعش ” ها بشوند و هر قدر از انقیاد انسان ها تحت نام ” نظم نوین جهانی ” کم کنند و آرامش بیشتری حاکمیت بیابد بسیار بیشتر به نفع بانیان این همه شَر در دنیا خواهد بود.
خوشبختانه ناگزیری ” مرگ ” برای همه هست و خوشبختانه همه می دانند که ناگر باید حاصل حرص و آز خود را بگذارند و بروند که اگر نبود شاهد چه مصیبت باور نکردنی بزرگتری بر جان و مال و تنفس انسان ها می بودیم .
اعصاب هیچکس از فولاد نیست که با وجود این همه نا امنی و شر و زیاده خواهی که راه می اندازند بهر دلیل که می خواهد باشد، خواب راحت خواهند داشته باشند.
بازی های پر تنش و پر فراز و نشیب با ارزش پول که خود باعث بل بشوی دیگر می شود، و فشار به اعصاب بانیان، و مرگ زودترشان حاصل دیگری ندارد. چه سود که اینهمه درهم ریختگی و فشار در تمامی سطوح، به بدن انسان ها و بدنه جامعه آوردن که تعداد صفر های حساب هایشان بیشتر و از تعداد سالهای عمرشان کسر شود.
انسان که با این همه تکنولژی باز عامل اصلی بازدهی است وبودن پر توانشان بنفع صاحبان قدرت است، در این آشفته اوضاع جهانی بیشتر فرسوده و بی علاقه و کم بازدهی میشود.
بدون شک با برپائی چنین ناپایداری جهانی که سرشار از بی اطمینانی است، دودش در چشم بانیان اصلی می رود. امیدوارم تا دیر نشده انسان و زندگی آرامش را دریابند و جهان را از اینهمه تلاطم بی اندازند.

دانائی خورشید است – دکتر محمود کویر

خرداد ۱۳۹۵

mahmood kavir
دانایی،خورشید است و خودکامگی خفاش
خودکامگی در سیاهی و ترس بزرگ می شود و آبشخورش از مرداب های جهل و خرافات و هراس است
دانایی و آگاهی زاده می شود و می بالد و درختی می شود و جنگل می شود و خار و خاشاک می خشکد و می میرد.
دانایی چگونه فراهم می اید؟ از تجربه. از جستجو. از نو شدن. از ادبیات. از هنر.
ببینیم. بخوانیم. بشنویم تا سر خوشانه به سوی فردا سفر کنیم.
سفر کنیم. برویم که رفتن کار ماست. کار دریاست. ماندن و پوسیدن کار مرداب است.
ما دریاییم. ما جنگلیم. برویم. بروییم
بیا برویم کتابی بخریم. کتابی هدیه کنیم. کتابی بخوانیم. برای دوستمان. برای سوغات. برای فرزندمان. برای شاگردمان. بیا برویم

موضوع انشا : کشور خارج کجاست ؟ – مجله نگین کرمان

خرداد ۱۳۹۵

نشریه “نگین کرمان” برای انتشار این مقاله طنز ، توقیف شد
موضوع انشا : کشور خارج کجاست ؟
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند!
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند!!
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!>
کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است!
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است!!!
خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یوآر …!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم!!
ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی <
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید!!
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش!!!!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند!
خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند!
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است!!
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان!!!
خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی!
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود!!
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند!!!
آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند!
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست!!!
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر ۴ تا زن میشود یک مرد!!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای
نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا ؟!!!
آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که
همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است!!!
آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد!
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را
ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست!
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند!
آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند
آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها!!
ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است
بس که علم داریم ! فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم !
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !!!
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است!
آن ها بس که سوسول هستند هر ۴ سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود!!!
ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر!!
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند!
ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است.
خارج جایی است که همه آدم ها در
آن ایدز دارند
ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺪ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﺜﻼ:
ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺟﺎ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ
ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﻠﻮﻍ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻧﺎﻥ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ،
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯾﻤﺎﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩﻩ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ ۲۰۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﻭﻗﺘﯽ ۲۰۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﻣﯿﺨﺮﯾﻢ ﻗﻨﺪ ﺗﻮ
ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺁﺏ ﻣﯿﺸﻪ !

اودت سن سوم خانم خانه داری که جان هزاران فرانسوی را از مرگ نجات داد از کتاب : داستان های شجاعت و مقاومت نویسنده :کلیر سوین ، برگردان – احمد قندهاری

خرداد ۱۳۹۵

خانم

وقتی جنگ جهانی دوم در اروپا شروع شد، خانم اودت سن سوم ، یک زن خانه دار بود که ، شوهر و سه دختر داشت. زندگی اش فوق العاده نبود ولی خانواده ی شادی داشت. در سال ۱۹۴۰ ، کشور آلمان به فرانسه حمله کرد و آن را تصرف کرد. اودت با شجاعت تصمیم گرفت ، خانواده اش را ترک کند و علیه آلمان در فرانسه بجنگد. او یکی از انسان های شجاعی در تاریخ بود که در شکل گیری دنیای جدید ما مؤثر بود. اودت سن سوم ، در ۲۸ آوریل سال ۱۹۱۲ در شهر امیتز که در شمال فرانسه قرار دارد ، متولد شد. مادرش، طی سال های جنگ جهانی اول ، بر علیه آلمان ها ، به انگلیسی ها کمک کرد. او اتاق های خانه اش را در اختیار سربازان
۲
انگلیسی قرار داد. اودت کوچولو ، دوست داشت با سربازان بازی کند. اگرچه آن ها فرانسه را به خوبی صحبت نمی کردند ولی رفتار دوستانه ای داشتند و برای اودت جالب و سرگرم کننده بودند. اودت از داستان هایی که سربازان انگلیسی ، در باره ی انگلستان می گفتند لذت می برد. بعد ها وقتی اودت با یک مرد انگلیسی ازدواج کرد ، مادرش تعجبی نکرد. آن ها پس از مدتی اقامت در فرانسه ، در سال ۱۹۳۱ ، به انگلستان نقل مکان کردند. در سال ۱۹۳۹ ، سربازان آلمانی به لهستان حمله کردند و جنگ جهانی دوم شروع شد. یک سال بعد، آلمان ، کشور فرانسه را تصرف کرد و دولت جدید خود را بر سر کار آورد. اودت از این عمل آلمان ها ، سخت ناراحت شد. او مردم غیور امیتز را در جنگ جهانی اول به خاطر می آورد، که برای آزادی فرانسه سخت می جنگیدند. ولی حالا سراسر کشور، به وسیله ی آلمان ها اشغال شده است. اودت دلش می خواست به فرانسه کمک کند ولی او فقط یک زن خانه دار بود و چه کاری می توانست بکند؟ در اوائل سال ۱۹۴۰ ، کشور های زیادی در گیر جنگ شده بودند. مردم زیادی در جنگ شرکت می کردند و کشته می شدند. اودت به اخبار رادیو با تاسف گوش می کرد و قلبش به درد می آمد. دولت انگلستان ، به نقشه ی سواحل فرانسه نیاز داشت. اودت عکس هایی از قدیم داشت که تا حدودی آن مناطق را نشان می داد.او این عکس ها را در اختیار دولت انگلیس قرار داد. بالاخره توانست کمک کوچکی بکند. وقتی سازمان جاسوسی انگلستان ، عکس های اودت را دید ، به این فکر افتاد ، که از خانم اودت استفاده کند. زیرا این خانم اطلاعات زیادی در باره ی سواحل شمال فرانسه داشت ممکن است اطلاعات او مفید واقع شود ، یا شاید این خانم قادر باشد به طریقی دیگر کمک کند. نمی دانستند ، او خانم باهوشی است یا نه . به هر حال آن ها تصمیم گرفتند با خانم اودت ملاقاتی داشته باشند. به زودی خانم اودت به سوی سرنوشتی می رفت که آن را در وحشتناک ترین رویا هایش هم تصور نمی کرد. مرد موقری در اداره ی جاسوسی با متانت به خانم اودت گفت : فرانسه و
۳
انگلستان به کمک شما نیاز دارند. از شما می خواهیم به عنوان جاسوس به فرانسه بروید. اودت باور نمی کرد که این جمله را شنیده باشد. با خود گفت یک جاسوس ، شایداین مرد دیوانه باشد. پس از چند لحظه به آرامی گفت ، من فقط یک زن خانه دار هستم ، من یک شوهر و سه دختر دوست داشتنی دارم، آن ها به من نیاز دارند ، متاسفم. وقتی این جمله را ادا می کرد ، این فکر هم به ذهنش رسید که ممکن است کشور فرانسه بیشتر به من نیاز داشته باشد. اتاق ساکت و آرام بود. آن مرد موقر پشت میزش ساکت نشسته بود و منتظر پاسخ بود. اودت در باره ی خانه و خانواده اش فکر می کرد. قلبش به طپش افتاده بودو بالاخره گفت : از من هر کمکی بر آید دریغ نخواهم کرد. ، نیاز دارید چه بکنم ؟
اودت زندگی مخفی در تنهایی را شروع کرد. ناچارا حتی به خانواده اش هم دروغ گفت. او به خانواده اش گفت که می خواهد به عنوان پرستار در جنگ کمک کند و با مهربانی به دختران و شوهرش می خندید. ظاهرا ، آن ها را با شادمانی بوسید. در درونش غوغایی دیگر بر پا بود. پیش خود فکر کرد ، آیا دوباره دختران عزیز و شوهرم را خواهم دید ؟
سازمان جاسوسی ، لباس های فرانسوی برای خانم اودت تهیه کرد ، موی سر او را به شکل موهای سر خانم های فرانسوی در آورد. حتی حلقه ازدواج جدید فرانسوی برایش تهیه کرد. زندگی راحت او در انگلستان تمام شده و زندگی پر خطر او به عنوان یک جاسوس شروع شده بود.
در نوامبر سال ۱۹۴۲ ، کار اودت در کن که در جنوب فرانسه قرار دارد آغاز شده بود. او هم در صحبت کردن و هم در رفتار، یک زن معمولی فرانسوی جلوه می کرد. ولی در واقع او باجاسوس دیگری به نام پی تر چرچیل ارتباط جاسوسی داشت و برای سازمان مقاومت فرانسه پول می برد. اودت سریعا کارش را یاد گرفت و آهسته آهسته کار های خطر ناک تری را به عهده گرفت. او خانه ی امنی برای سایر جاسوس ها تهیه کرد که بتوانند در آن جا مخفی شوند. و یک
۴
جای مناسب مخفی را پیدا کرد که هواپیما های انگلیسی بتوانند برای گروه سازمان مقاومت اسلحه و سایر تجهیزلت را بریزند.
او می دانست که اگر جاسوسی را هنگام جنگ دستگیر کنند ، بلافاصله او را می کشند. هر کلمه و هر عمل برای اودت خطر ناک بود. در ۱۶ آوریل سال ۱۹۴۳ ، اودت و پی تر به وسیله ی پلیس آلمان دستگیر شدند. آن ها در مورد اودت و پی تر سوالات متعدی کردند. اودت فکر می کرد که کار تمام است. و آلمان ها ، حتما هر دوی آن ها را خواهند کشت. ولی بلافاصله این فکر به ذهنش رسید ، اگر چه فکر خطر ناکی بود ولی تنها امید آن ها بود.
اودت گفت پی تر را نکشید ، مرا بکشید ، پی تر شوهر من است و برای گروه مقاومت هم کار نمی کند. او فقط به خاطر من در فرانسه است. ظاهرا او به دروغ بهتری نیاز داشت که بتواند زندگی شان را نجات دهد. و اضافه کرد ، پی تر برادر زاده ی وینستون چرچیل است ، اگر او را بکشید ، حتما خودتان هم کشته خواهید شد. آلمانی ها به فکر فرو رفتند، این خانم غیر عادی کیست و پیتر چرچیل کیست ؟ بالاخره آن ها راضی نشدند که پی تر را بکشند زیرا واقعا فکر می کردند که عمویش وینستون چرچیل معروف نخست وزیر انگلستان است. آن ها این دو نفر را بردند. پلیس آلمان دستور داد همه ی اطلاعات را از این دو نفر کسب کنند و برای این کار ، هر چه لازم است انجام دهند. وقتی آهن گداخته پوست خانم اودت را لمس می کرد، اودت درد زیادی را تحمل می کردو در درون می گریست ولی حرفش را عوض نکرد. مردی قد بلند ، با سردی خاصی چشمانش را به چشمان خانم اودت دوخت ، سپس به آرامی و آهستگی ناخن دست خانم اودت را با انبر کشید و کند. اودت صدایی از خودش در نیاورد. البته او در مقابل درد ضعیف بود ولی در عین حال زن مغروری بود. سکوت او جان بسیاری از مردم فرانسه را نجات داد.

۵
ظاهرا چند روز بعد ، برای اودت تصمیم گیری می شد. او را به دادگاه بردند. او در دادگاه هم آرام بود. اتاق دادگاه ، بسیار تمیز و روشن بود و پنجره ی بزرگی به خیابان داشت به طوریکه سر و صدای مردم خیابان شنیده می شد. آزاد شدن برای اودت یک رویا بود. پاهایش شدیدا درد می کرد و از لحاظ جسمانی هم ضعیف شده بود. اودت روبروی افسر های آلمانی ایستاد و مستقیم به چشمانشان نگاه می کرد. افسر آلمانی با لهجه ی بدی به فرانسه گفت که دادگاه تصمیم گرفته است که تو را بکشد. زیرا یک جاسوس انگلیسی هستی و برای گروه مقاومت کار می کنی فعلا به زندانت بر گرد و منتظر باش.
روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت. هر وقت گارد محافظ به اتاقش می آمد ، او دستان مرگ را احساس می کرد ولی امیدش را از دست نداده بود. به نظر می آمد که دروغش در باره ی چرچیل کار خودش را کرده باشد. او هر شب در خیالش، دختر هایش را بغل می کرد و می بوسید و به آن ها می گفت شما را خیلی دوست دارم .
در ماه می سال ۱۹۴۴ ، اودت را به رانزبورگ در شمال آلمان منتقل کردند. در این جا ، صد ها زندانی ضعیف و لاغر نگهداری می شدند. بدن های آن ها پوست و استخوانی بیش نبود ، مو های سرشان را هم تراشیده بودند. چهره های آن ها کاملا نا امید و در چشمانشان هیچ فروغی از زندگی وجود نداشت. در این جا زندانی ها آنقدر کار می کردند تا بمیرند. هر روز صبح اجساد مردگان را جمع می کردند و آن ها را می سوزاندند.
فریتز سورن رئیس زندان مرد خونسرد و خود خواهی بود.و اودت را می شناخت ، می دانست که او یک حالت خاص است. ولی به او اعتماد نداشت. اودت را در یک سلول تاریک به مدت یک ماه زندانی کرد. اودت می دانست چگونه با امید زنده بماند. او خانواده اش را در ذهن تجسم می کرد و برای دخترانش لباس های

۶
رنگی می خرید و به تن آن ها می کرد. چندی گذشت که آمریکائی ها به آلمان رسیدند. وجنگ تقریبا داشت تمام می شد.
در ۲۸ آوریل سال ۱۹۴۵، سورن اودت را ملاقات کرد و به او گفت ما اینجا را ترک می کنیم. آن ها اودت را داخل مینی بوس زندانی ها جا دادند و با عجله آن محل را ترک کردند. اودت آنچه را که می دید باور نمی کرد ، او با خود گفت آیا آزاد خواهم شد ؟ پس از چهار روز اودت را از ماشین زندانی ها به اتو مبیل سورن منتقل کردند. اودت از خودش می پرسید چرا من را انتخاب کردند؟اودت تقریبا مطمئن بود که سورن می خواهد او را بکشد. او یک رضایت باطنی داشت و آن این بودکه با سکوت خود توانست جان هزارها تن را از مرگ حتمی نجات دهد. این موضوع باعث شادی درونی او می شد و خود را برای یک مرگ با افتخار آماده می کرد.
در ساعت ۱۰ شب به شهر کوچکی رسیدند. سورن به اودت گفت می خواهم تو را به آمریکایی ها تحویل دهم. اودت چیزی را که شنیده بود باور نمی کرد. آیا این یک شوخی بی مزه و بی موقع نیست ؟ ولی قیافه ی سورن جدی بود. او فکر می کرد که اودت زندانی مهمی است. او از اودت خواست که بعد از جنگ ، در باره ی او منصفانه قضاوت کند. سورن به یک افسر آمریکایی گفت : این خانم چرچیل از بستگان وینستون چرچیل است و بدون این که به اودت نگاه کند ، اسلحه اش را به زمین انداخت و به آرامی برگشت و سربازان آمریکایی او را دستگیر کردند و به زندان بردند.
اودت به اطراف این شهر نگاه می کرد. نگاه های دوستانه ی سربازان آمریکایی را می دید. آیا این صحنه ها یک رؤیا ست ؟ آ یا من واقعا زنده ام ؟آیا واقعا آزاد شده ام.
اودت به انگلستان برگشت ، همسر و دخترانش را در آغوش گرفت و از خوشحالی می گریست. بعد از سال ها ، ترس و وحشت دوباره با خانواده ی خود
۷
زندگی کرد. دخترانش او را می بوسیدند و او را مادر شجاع می نامیدند . او به دخترانش گفت شما خیلی زیباتر از آن شده اید که من تصور می کردم ، عشق به شما توانست مرا تا امروز زنده نگاه دارد.
در سال ۱۹۴۶ ، اودت سن سوم به بزرگترین مدال شجاعت انگلستان مفتخر شد. او گفت این مدال فقط مال من نیست ، مال همه ی فرانسوی های شجاعی است که در جنگ مقاومت کردند. عمل شجاعانه ی اودت جان هزاران فرانسوی را از مرگ حتمی نجات داد. اگر چه او خانواده اش را دوست داشت ولی به تنهایی خطر بزرگی را برای کمک به دیگران پذیرفت. زندگی امروز ما با از خود گذشتگی افرادی مانند اودت سن سوم شکل گرفته است.
وقتی از سرگذشت شجاعت ها و از خود گذشتگی های این گونه افراد، آگاه شویم، این آگاهی درس بزرگی برای ما و نسل های آینده خواهد بود. خانم اودت سن سوم در ۱۳ مارچ سال ۱۹۹۵ در گذشت. فداکاری و شجاعت هایش هرگز از ذهن تاریخ محو نخواهد شد.

گردو شکست و رفت” – رحمان چوپانی”

خرداد ۱۳۹۵

چوپانی
آقای دکتر براهنی و آقای گلشیری و کوشان عزیز: رسیدگی به نوشته های ناتمام خودم را به شما عزیزان واگذار می کنم. ساعت یک و نیم است. خسته ام. باید بروم. لطف کنید و نگذارید گم و گور شوند و در صورت امکان چاپشان کنید. نمی­گویم بسوزانید. از هیچ­کس متنفر نیستم. برای دوست داشتن نوشته­ ام. نمی­خواهم، تنها و خسته­ ام برای همین می­ روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه­ ای تاریک. من غلام خانه­ های روشنم. از خانم دانشور عزیز خداحافظی می­ کنم. چقدر به همه و به من محبت کرده است. چقدر به او احترام می­ گذارم. بانوی رمان بانوی عطوفت و یک هنرمند راست و درست. با شفقت بسیار. خداحافظ دوستان عزیزم.»
۲۱ اردبیهشت؛ برای داستان و رمان ایرانی یاد آوردِ سفر بی بازگشت « غزاله علیزاده» است. متن بالا را که بعضی تنها وصیت او دانسته اند، بارها خوانده ایم. گمان نمی کنم اعتنای چندانی به این وصیت حتا از سوی نامبرگان در متن وصیت به ویژه در مورد رسیدگی به نوشته هایش شده باشد که اگر شده بود؛ وضع این طور نبود. هرچند رمانی از او – آخرین رمان تمام شده ی او _به ارشاد رفته و امیدوارم زودازود منتشر شود. جان کلام آن که در ۲۱ اردیبهشت سال ۷۵ غزاله برای چهارمین بار دست به خودکشی زد. سه خودکشی پیشین موفقیت آمیز نبود. شرح ماوقع را به جا و درجا خواهم نوشت. قرار بود آن روزها مجله ی «کارنامه»ویژه نامه ای را به غزاله اختصاص بدهد که نداد. شاید سردبیر دلخور بود از نقدی که غزاله به او و مریدانش داشت. اگرچه خودخواسته رفت اما حرف ناگفته ای هم باقی نگذاشت. همه ی حرف ها را در داستان درخشان« گردو شکنان» اش گفت و رفت. اصلاح می کنم؛ یکی از داستان های درخشان فارسی، درخشان تر از «دادرسی» و رمان « خانه ی ادریسی ها». داستانی که همه در برابر آن سکوت کردند یا شاید هم پی به جایگاه آن نبردند. از گردو شکنان هم نوشته ام. عمری اگر بود و توفیقی در نصیب منتشر خواهم کرد. این روزها که موسم فحش خوردن و فحش دیدن در شبکه ها و فضای مجازی است. پس لابد باید صد سالی بگذرد تا بشود از بانوی داستان سُرا و متفکر ایرانی نوشت. یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما…..