گذرگاه آذرماه

آذر ۱۳۹۵

sonbolha
آذر ماه ِ تولد گذرگاه
گذرگاه آذرماه – شماره ١٨١
پا در شانزده سالگی
داریم قد می کشیم
**********************
این شماره گذرگاه حاصل همت این یاران است
*****************************************
م ر محب – دکتر بیژن باران – محمود صفریان – نشر گذرگاه -عیدی نعمتی – ملوسک صابری -مجید سیادت – احمد افرادی – سارا مهر افروز – محمد تقی اسماعیلی – لاله ایرانی – احمد قندهاری-مهتاب خرمشاهی – الناز احمدی- امیر قراچه – مهتاب چگینیان – محمد تقی اسماعیلی – دکتر عبدالله پشیو – خالد بایزید دلیر -توران رئیسی – مهدی رئیس فیروز – منوچهر برومند – سیدمیثم آقا سید حسنی – فرهاد عرفانی – مزدک

خزانشانزدهمین سالروز تاسیس رسانه گذرگاه

آذر ۱۳۹۵

ما ” گذر گاه ” در خزان، ۱۳۸۰ آن هم در پایان آخرین ما ه اش جوانه زدیم و مانده ایم تا حالا
و اینک پا در یکصد و هشتاد و یکمین ماه ” ۱۸۱″ حیات خود گذارده ایم.
به عقب که نگاه می کنیم دور نمائی محو و خاکستری می بینیم از پس نشیب هائی که داشته ایم.
فراز هم داشته ایم معطر و رنگین هم بوده است ولی نشیب ها کماکان عذابمان می دهد.
در فراز ها قامت افراشته همکارانی چون : دکتر محمود کویر – دکتر بیژن باران – احمد قندهاری – امیر مهیم – امیر هوشنگ بر زگر- علی میر عطائی – صفیه ناطر زاده – مهتاب خرمشاهی – مهرداد اکبری – نسرین کاردان – ندا ایرانی – نوشین ارجمند – اسما عیل معزی – دکتر محمد رضا پوریان – آریو ساسانی – کمال دماوندی – عباس مؤذن – فریبا چلبیانی – شهلا آقا پور – زنده یاد کریم شفائی – نوش آفرین ارجمند – ایرج هراتی -ابوالفضل سپاسی و دوست ویار از دست شدمان دکنر کریم بنیاد، دیده می شود که اگر یاری هایشان نبود بدون شک گذرگاه هم نبود
با این شماره ما سالگرد برپائیمان را به فال نیک می گیریم و امید واریم یارای ادامه خدمت ناچیز خود باشیم

کتاب های دکتر محمود صفریان – نشر گذرگاه

آذر ۱۳۹۵

دکتر محمود صفریان نویسنده مقیم شهر تورنتو کاناداست
از او تا کنون ۴کتاب مجموعه داستان بنام های
روز های آفتابی، مجموعه ١٧داستان کوتاه
روزی که گلابتون رفت، مجموعه ١٢داستان کوتاه
اشک ققنوس ، مجموعه ١٢داستان کوتاه
سلفچگان، مجموعه ١٠ داستان کوتاه
و ٣ کتاب رمان بنام های
شام با کارولین – فصلی دیگر و کویر بی حاشیه
منتشر شده است
%d8%b9%da%a9%d8%b3-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d9%87%d8%a7

یک مناجات کوتاه – محمد تقی اسماعیلی

آذر ۱۳۹۵

آلمانی ها روزی چند رکعت نمازمی خوانند ؟
آدم نمی داند آلمانی ها روزی چند رکعت نمازمی خوانند؟ چه دعا ها ونذرونیازهائی بلدند؟ یا وقتی می روند به کلیسا چقدر ضجه می زنند وخدا خدا می کنند که خداوند اینهمه به آنان لطف دارد؟
ما روزی ۱۷ رکعت نمازمی خوانیم ، روزه مان سرساعت ودقیقه است ، عزاداری وگریه وزاری مان باندازه کافی وشاید یک کمی هم بیشتر ازاندازه کافی، باوجود این معلوم نیست چرا خداوند تبارک وتعالی نظرلطفی را که به آلمانی ها دارد به ما ندارد وچرا مغزی را که به آنان داده است به ما نداده ؟
پروردگارا ما که بیشترازآلمانی ها مخلصتیم …؟ آنها فقط صبح یک شنبه ، یک ساعتی می روند به کلیسا ، چهارتا شمع روشن می کنند ، به حرف هائی که کشیش شان به زبان خودشان می گوید گوش می کنند، یک آمین خشک وخالی می گویند وبرمی گردند منزل ودوباره مشغول می شوند به نوشیدن آبجو وخوردن سوسیس وکالباس وماچ وبوسه …
ما روزی پنج بار ترا سجده می کنیم .تا آنجا که ممکن است از منکرات دوری می کنیم ، به حرفهائی که آخوندمان به عربی می گوید ویک کلمه آنرا نمی فهمیم بخاطرگل روی جنابعالی گوش می کنیم . سینه می زنیم ، زنجیرمی زنیم ، قمه می زنیم ،گریه می کنیم ، نمازشب می خوانیم ، نمازجماعت می خوانیم ، با همین بودجه ضعیف مان چلوخورش قیمه نذر می کنیم ، ولی بازهم به ما فکرواندیشه ای را که به آلمانی ها داده ای نمی دهی …
پروردگارا ما هم آدمیم ، ما هم دلمان می خواهد چیزهای قشنگ قشنگ وبدرد بخور اختراع کنیم .ماهم می خواهیم کاری بکنیم که نسل های بعد بگویند دست ایرانی ها هم درد نکند که فلان چیزرا ابداع کردند …آخر فکری به حالمان بکن.
بعد از آنکه ادیسون بفکر اختراع برق افتاد و گراهام بل تلفن را اختراع کرد، کاش فکرش را به کله ما انداخته و راه وچاهش را یادمان داده بودی که ماهم کامپیوتر را اختراع کنیم تا کاری کرده باشیم و وقتی درآن دنیا چشم مان افتاد توی چشم این خارجی ها ، بتوانیم سرمان را بالا نگاه داریم .
خودت که می دانی، بدون تائیدات وخواست تو چنین کارهائی میسر نیست، و بدون کمک تو کسی به عقلش نمی رسد از زباله برق تولید کند آنهم برقی که یک سرسوزن بوی زباله ندهد !
خدایا هنوزهم دیرنشده ، کمک مان کن که ما هم کارمفیدی بکنیم وروزقیامت حد اقل یک سوزن دست بگیریم وبگوئیم آهای ملت، این سوزن را هم ما برای رفاه مردم دنیا اختراع کرده ایم . این صحیح است که در قرن بیست ویکم، ما هنوز مداد تراش و سوزن وانگشتانه را هم ازچین وارد کنیم… ؟
خدایا حتمن ، بهترازما وزودتر ازما خبرداری که آلمان ازکشورهای همسایه زباله وارد می کند واز بازیافت این زباله ها ، برق تولید می کند ؟
همین زباله ای را عرض می کنم که بوی گندش آدم را خفه می کند و ما کیسه اش را با اکراه تا نزدیک سطل زباله می بریم و همانجا پرتش می کنیم …
خدایا درکارت فضولی نمی کنم ونمی گویم به ما هم عقل آلمانی بده یا مغزما را با مغزآلمانی ها عوض کن…ولی اینقدرشعوربهمان عطا کن که لااقل کیسه زباله را بیندازیم داخل سطل…!
پروردگارا نمی شد فکرتولید برق از زباله را به کله ما بیندازی؟ بندگان بدی هستیم یا کم زباله تولید می کنیم ؟ یک نگاهی به ساحل دریای مازندران مان بکن ، به هرکجا که می روی پراززباله است . با همین زباله هامی توانستیم به کشورهای اطراف هم برق صادر کنیم.
آلمانی ها اول آمدند زباله هایشان راتفکیک کردند : کاغذ ومقوا توی یک سطل، پلاستیک ونایلن وفلز، توی یک سطل ، ته مانده خوراکی ها توی یک سطل ، شیشه ها به ترتیب رنگ درسه ظرف جداگانه ، بقیه چیزهائی که آدم نمی داند با آنها چه باید کرد دریک سطل، باطری دریک ظرف ووسایل برقی مثل توستر واطو درجائی مشخص.کفش ولباس کهنه هم درظرفی دیگر…وبعد شروع کردند به بازیافت زباله ها …
وکاشکی به همین تفکیک زباله واستفاده از زباله های خودشان قانع بودند ،حرص می زنند لامصب ها! اخیرا ازکشورهای همسایه مثل انگلیس وایرلند وایتالیا هم زباله وارد می کند وازآن برق تولید می کنند. جلوی اینها را بگیرلطفن ، ول شان کنی پس فردا اختراعاتی می کنند که عقل جن هم به آن نمی رسد ها ….
قبول دارم ، ما هم از زباله هایمان استفاده می کنیم ، ولی نه آنطوری که آلمانی ها استفاده می کنند .
ما زباله هایمان را کنار دریا پخش می کنیم تا درفصل تابستان، خانم هائی که به شمال می روند هوس آبتنی به سرشان نزند واسم دریا را که می شنوند، دردماغ شان را بگیرند وبگویند با چادر وچاقچور برویم توی آب تازه بوی گند زباله ها راهم تحمل کنیم ؟ مگه مریضیم ؟
خدایا همین که ما را برعکس خارجی ها به راه راست هدایت کرده ای که خود را بهترین آدمهای روی زمین بدانیم ممنونیم، ولی یک کمی عقل هم بهمان عنایت می کردی بد نبود ها… جای دوری نمی رفت و ثواب هم داشت

شکنجه گری – محمود صفریان

آذر ۱۳۹۵

 

شکنجه گری، یک شغل است؟
یعنی، یک شکنجه گر، همچون یک استخدام شده، می رود کار!؟ ولی مثلن بجای هر کار معقول دیگری، دست به کار شکنجه انسان می شود؟…شلاق می زند ( و مثل یک مکانیک که انواغ ابزار را دارد، او هم انواع شلاق را دارد، کابل، باریک و کلفت، چرمی، سیمی، الیافی، بافته و تافته!…)، دستبند قپانی به کار می برد؟ از آتش سیگار بهره می گیرد، کهنه کثیف به دهان شکنجه شونده فرو می کند که صدایش در نیاید، سرش را در چاه توالت فرو می برد ، پوتین به پا می کند و به سر و صورت و پهلو و کمر لگد کشنده می زند و… اگر بخواهد ( که اغلب هم می خواهد ) به او تجاوز می کند؟ و خسته که می شود مثل هر کارگر دیگری، موقتن دست ازکار! می کشد و می رود چای یا قهوه می خورد؟
خانه و زندگی، زن و بچه دارد؟ با آن ها سر سفره می نشیند و با لذت غذا می خورد؟ می گوید و می خندد؟
” جوک ” سرش می شود؟ پیش که بیاید می رقصد؟ گاه گاهی بعضی از اشعار یا ترانه ها را زمزمه می کند؟
برای شکنجه گری تجربه !! لازم است؟ از کجا و چگونه می شود کسب کرد؟
می گویند، یعنی چند سال پیش در نوشته ای تحقیقی خواندم که، آن ها را انتخاب می کنند ( لابد کسانی، ارگان هائی، دستگاه هائی، دولت هائی، و صاحبان منظور هائی! ….) و تحت انواع تحقیر ها قرار می دهند، به دفعات و به انحا مختلف به آن ها تجاوز می کنند. و با انواع فیلم های از پیش تنظیم و ساخته شده، و زمینه چینی ها، شستشوی مغزی می دهند. و درونشان را پر از عقده می کنند. و زندانی را بصورت طعمه برای آن ها در می آورند و در نهایت از آن ها موجوداتی تشنه انتقام و تلافی می سازند، هار، قسی، و بیرحم؟
به واقع شکنجه گران چه صیغه ای هستند؟ انسانند؟ پس چرا درنده خوئی دارند ( و می کنند )؟ حیوانند؟ پس چرا وقارو منش پاره ای از حیوانات را ندارند؟ برای پول شکنجه گر می شوند؟ برای چه مقدار پول؟ که با چنین پولی چه کنند؟ برای دفاع و حمایت از حکومت است؟ و این ها چاکران و مخلصان و ذوب شدگانند!؟ الگو و نمونه نتیجه داده قبلی، در طول تاریخ و در پهنه گیتی، کی و کجا بوده که این ها می خواهند جا پایش بگذارند؟
آیا موجوداتی روان پریش هستند و سادیسمی مزمن گریبانشان را در چنگ دارد؟ پس چرا سیستماتیک و با عقل و برنامه کامل، کار! خود را اجرا می کنند، و هر موقع که بخواهند….و در زمان های پس از شکنجه، بنظر می رسد که از تعادل روحی و روانی بر خور دارند…. عجب معمائی است.
شکنجه گران، گاه هیستریک می شوند، و همانند حیوانات وحشی تیر خورده، به طعمه بی دفاع و دست وچشم بسته خود حمله ور می گردند، و در حد از نفس افتادن، و خیس عرق شدن ( با قساوت کامل ) او را می زنند، می کوبند و له و لورده می کنند. چرا؟ انگیزه چیست؟ ما در هیچگونه ناپایداری عقلی ( انواع دیوانگی ها )، چنین مداومتی در عصیان های روحی که روز ها وشبهای فراوانی، بی وقفه و با حدت و شدت ادامه داشته باشد سراغ نداریم.
نگاه کنید به موارد بسیاری که در کتاب های متعدد خاطرات زندان، بیان شده و تشریحی که از خلق و خوی شکنجه گران شده است. و بنشینید پای صحبت بسیار بیشتری که شکنجه شده اند، ولی بیرون که آمده اند بهر دلیل خاطره ای منتشر نکرده اند.
به راستی این شکنجه گران،” چی ” یا ” کی ” هستند؟
در پاره ای از بر رسی هایم، گاه به این نظر یا فرضیه نیز بر خورد کرده ام که، موجودات ترسو، کم جربزه، خود کوچک بین، تو سری خورده و تحقیر شده، طعمه های کارخانه های ” مطلق سازی ” می شوند، تا به مجرد یافتن ” مفر ” عین چاه ” آرتیزین “فوران کنند.
به هر روی، حساب شکنجه گر از داستان ” مامور و معذور” جداست. با نظامی گری هم نمی خواند.در قالب اجرای دستور و انجام وظیفه هم نمی گنجد. این موجودات با حکم ( آوردن کلاه )، در تمام بر خورد های خود کلاه را با سر می آوردند.
گمان می شود که صحبت ” ژن “، تعداد ” کروموزوم “، و ساختار دگرگون شده ” DNA ” در میان باشد چون با معیار های متعارف جامعه شناسی جور در نمی آید.
“….هرچه می توانی محکم ببندش، دو دستش را در طرفین ولی پاهایش را چسبیده بهم . می خواهم از پشت گردن و کمرش بزنم تا کف پاهایش….آنقدر می زنم تا خون بالا بیاورد. یا بمیرد یا حرف بزند….”
“… گویا با نفر دومی که در اتاق بود حرف می زد، با کسی که دستورش را برای بستن من اجرا کرد.
من از ضربات مشت و لگد قبلی، جای سالم در بدنم نبود…..باید بیش از دو ساعت باشد که در این اتاق زیر دست و پای او هستم….رمق تکان خوردن، اعتراض و حتا حرف زدن هم نداشتم، و او هر کار که دلش می خواست، با ذره ذره بدن من می کرد….دیگر برایم توفیر نمی کرد که زنده بمانم یا بمیرم، و او اگر ازبیان کشتن من برای ترساندنم استفاده می کرد، تیرمؤثری نبود. من آنچه را که لازم بود ( و نه آنچه را که می دانستم ) به او گفته بودم، ولی او پی بها نه می گشت که بیشتر بزند. هرچه بیشتر هم اگر می گفتم دردی را دوا نمی کرد. فکر می کردم دلش می خواهد حرف دیگری نگویم تا زدن تمام نشود. داشت لذت می برد…او یک سادیست بود….می دیدم که از زدن من لذت می برد. خسته که می شد مرا به همان وصغیت رها می کرد، باز نشده و له شده بر روی تخت یا نیمکت چوبی، و می رفت برای استراحت!….”

دلنوشته ای از توران رییسی

آذر ۱۳۹۵

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید .     عطر صد خاطره پیچید

افسوس !!! بانوی فرهیخته و نامی سرزمینمان   “توران میرهادی ” چشم به روی دنیا بست ، روانش شاد ، و دل یاران و دوستان و باز ماندگان غم دیده اش ، شکیبا و پر تسلی باد . او را مادر ادبیات کودکان نامیدند ،   برایش گریه نمی کنم ، روح بزرگ او را به دست خاک ، دریا ها ، و آبی آسمان نمی سپارم   یادش را جاودانه می دانم و همچنان باقی   ،

او صادق بود و اثر گذار و مربی و پیشتاز و نمونه برای رشد اندیشه همه یاران همراه و دوستدارانش و کودکانی   که به او سپردند و او از جان خود مایه گذاشت و همه عمر گرانمایه اش را به پای تعلیم و تربیت بنیادی آن ها صرف کرد و چراغ راهی شد تا پندار و کردار و گفتار نیک را بشناسند

برای ادبیات کهن سرزمینمان که پشتوانه آگاه واستواری را از دست داد تسلی میفرستم

و روحش شاد باد

—————————-

دست نوشته بانو توران میرهادی در کتاب گفت‌و‌گوبا زمان

نسل ما آرام‌آرام خداحافظی می‌کند و به دیار باقی می‌رود

مرتضی زربخت، حسن مرندی، صابری فومنی، شاملو، اخوان ثالث، بیرشک و

و حال خانم مافی، معصومه سهراب

ما که بودیم و چه کردیم؟

ما فرزندان انقلابیون مشروطیت و آغازگران سازندگی ایران بودیم

این نسل ماست.

نامش را گذاشته‌ام نسل خدمت بی‌شائبه، بدون انتظار. نسلی که عاشقانه ایران و ایرانی را دوست دارد و پایداری و کار فرهنگی را از مردمش آموخته است.

این نسل را دوست داریم؟

چگونه دوست داشتن؟

اگر واقعاً دوست داریم یک‌بار دیگر مرحله‌ای از تاریخ کشورمان را مرور کنیم، ببینیم، بسنجیم و تغییر جهت‌ها را درک کنیم و در جهت آرمان‌های نسلی که دوست داریم قدم برداریم.

موفقیت فردی را به موفقیت جمعی تبدیل کنیم.

فرهنگ خودی را درست بشناسیم و ارزش جهانی آن را درست درک کنیم.

به‌جای من، ما را بگذاریم.

آنچه را که در کار و تلاش عزیزان ما ساخته‌اند حفظ کنیم و پیش ببریم.

نگرش عمیق جمعی را جایگزین نگرش سطحی و مادی کنیم